۱۳۹۳ دی ۲۲, دوشنبه

نقش ها، نقاش ها و نقاشی ها: در زنجیری از سروده ها/ انگلیسی و فارسی

Chain of Poems on "Paint", "Painter" and "Painting"
Sitting between the sea and the buildings
He enjoyed painting the sea’s portrait.
But just as children imagine a prayer
Is merely silence, he expected his subject
To rush up the sand, and, seizing a brush,
Plaster its own portrait on the canvas.
So there was never any paint on his canvas
Until the people who lived in the buildings
Put him to work: “Try using the brush
As a means to an end. Select, for a portrait,
Something less angry and large, and more subject
To a painter’s moods, or, perhaps, to a prayer.”
How could he explain to them his prayer
That nature, not art, might usurp the canvas?
He chose his wife for a new subject,
Making her vast, like ruined buildings,
As if, forgetting itself, the portrait
Had expressed itself without a brush.
Slightly encouraged, he dipped his brush
In the sea, murmuring a heartfelt prayer:
“My soul, when I paint this next portrait
Let it be you who wrecks the canvas.”
The news spread like wildfire through the buildings:
He had gone back to the sea for his subject.
Imagine a painter crucified by his subject!
Too exhausted even to lift his brush,
He provoked some artists leaning from the buildings
To malicious mirth: “We haven’t a prayer
Now, of putting ourselves on canvas,
Or getting the sea to sit for a portrait!”
Others declared it a self-portrait.
Finally all indications of a subject
Began to fade, leaving the canvas
Perfectly white. He put down the brush.
At once a howl, that was also a prayer,
Arose from the overcrowded buildings...: John Ashbery (1956)
 The over-all picture is winter icy mountains in the background the return
from the hunt it is toward evening from the left sturdy hunters lead in
their pack the inn-sign hanging from a broken hinge is a stag a crucifix
between his antlers the cold inn yard is deserted but for a huge bonfire
that flares wind-driven tended by women who cluster
about it to the right beyond the hill is a pattern of skaters
Brueghel the painter concerned with it all has chosen a winter-struck bush
for his foreground to complete the picture: William Carlos Williams (1962)
 You are confronted with yourself. Each year
The pouches fill, the skin is uglier.
You give it all unflinchingly. You stare
Into yourself, beyond. Your brush's care
Runs with self-knowledge. Here
Is a humility at one with craft.
There is no arrogance. Pride is apart
From this self-scrutiny. You make light drift
The way you want. Your face is bruised and hurt
But there is still love left.
Love of the art and others. To the last
Experiment went on. You stared beyond
Your age, the times. You also plucked the past
And tempered it. Self-portraits understand,
And old age can divest,
With truthful changes, us of fear of death.
Look, a new anguish. There, the bloated nose,
The sadness and the joy. To paint's to breathe,
And all the darknesses are dared. You chose
What each must reckon with: Elizabeth Jennings (1975)
 I am a native of Kashan/ Time is not so bad to me
I own a loaf of bread, a bit of intelligence, a tiny amount of taste!
I possess a mother better than the leaf/Friends, better than the running brook
And a God who is nearby/Within these gillyflowers, at the foot of yonder lofty oak...
I’m a native of Kashan/ I’m a painter
Now and then I build a cage by paint, sell it to you to refresh your heart
With the song of anemone which is imprisoned in it
What a faint dream, What a dream I know/ My music is lifeless
I know well, my painting pond contains no fishes...: Sohrab Sepehri

نقش ها، نقاش ها و نقاشی ها : در زنجیری از سروده ها
 در خرابات مـغان نور خدا می‌بینـم/این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم ...
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال/ با که گویم که در این پرده چه‌ ها می‌بینم...: حافظ

دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم/ نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم
روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود/ وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم...: حافظ

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم/ تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم
تو را ای کهن پير جاويد برنا/ تو را دوست دارم ، اگر دوست دارم
تو را ای گرانمايه ، ديرينه ايران/ تو را ای گرامی گهر دوست دارم
تو را ، ای کهن زاد بوم بزرگان/ بزرگ آفرين نامور دوست دارم
هنروار انديشه ات رخشد و من/ هم انديشه ات ، هم هنر دوست دارم
اگر قول افسانه ، يا متن تاريخ/ وگر نقد و نقل سير دوست دارم...
گمان های تو چون يقين می ستايم/ عيان های تو چون خبر دوست دارم
هم ارمزد و هم ايزدانت پرستم/ هم آن فره و فروهر دوست دارم
گرانمايه زردشت را من فزونتر/ ز هر پير و پيغامبر دوست دارم
بشر بهتر از او نديد و نبيند/ من آن بهترين از بشر دوست دارم
سه نيکش بهين رهنمای جهان ست/ مفيدی چنين مختصر دوست دارم
نه کشت و نه دستور کشتن به کس داد/ ازينروش هم معتبر دوست دارم
فری مزدک ، آن هوش جاويد اعصار/ کش از هر نگاه و نظر دوست دارم
دليرانه جان باخت در جنگ بيداد/ من آن شير دل دادگر دوست دارم
جهانگير و داد آفرين فکرتی داشت/ فزونترش زين رهگذر دوست دارم
ستايش کنان مانی ارجمندت/ چو نقاش و پيغامور دوست دارم
هم آن نقش پرداز ارواح برتر
هم ارژنگ آن نقشگر دوست دارم...: مهدی اخوان ثالث

اهل کاشانم/ پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ/ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است/ دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم / پرده ام بی جان است
خوب می دانم/ حوض نقاشی من بی ماهی است... : سهراب سپهری

در راهم و آخرين نگاهم/ بر خاطره‌ هاي بي شماري است
در هر طرفي گرفته راهم/ نقشي كه ز رفته يادگاري است
در ديده ‌ام اشكي و نگاهي است/ در سينه‌‌ام آتشي و آهي است
اي محفل شادماني من/ اي با دل من چو درد مأنوس
منزلگه آسماني من/ اي نقش رُخ بهشت چالوس
از پيش تو مي‌روم دگر بار/ تا بار دگر خدا نگهدار...: دکتر ابوالحسن علی ‌آبادی

کاش دیوار ِ دلم آینه بود/ آرزو های مرا
هر که می خواست ، تماشا می کرد
شهر ِ رویایم را / همه می دیدند
جای ِ پای سفرم را در عشق /کودکی می فهمید
و یکی می پرسید بوم ِ نقاشی جانت، پُر ِ رنگ است چرا؟
و من از پنجره ی سینه به او می گفتم تو چرا خنده به لبهایت نیست
بوم ِ نقاشی جانت خالی است: داریوش لعل ریاحی

 "نقش" و "نقاشی" در سروده های یک سراینده

آن شب که در هو ای_ تو ، چشمم به راه بود
سرنای عشق را، خوش و شاداب می زدم
نقش و نگا ر_ دلکش_ تو ، روی_ ماه بود
از راه_ دور، بوسه به مهتاب می زدم
پیشترها ، می شد کنج_ یک دنج ، نشست
لبوی_ گرم_ تنوری خورد
پیشترها ، می شد با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، از همه ی آنان برد
پیشترها ، می شد کافه ای رفت/ شیر_ داغی نوشید
سر پل ، وقت_ غروب/ گشت زد ، خوش چرخید
پیشترها ، می شد/ گوش ، بر هر آهنگ توی_ یک ماشین ، راند
یادی از "هایده" کرد همصدا با او خواند:
"مستی هم درد منو"/ "دیگه دوا نمی کنه"
"غم با من زاده شده"/ "منو رها نمی کنه"/ "منو رها نمی کنه"
و فضا ، شاعرابه بود/ و صدا ، ماهرانه بود
پیشترها ، می شد/ نعره و داد زد و شد ، فریاد
ساز و آواز ، شنید از "فرهاد"
قصه ی روز و حکایت ها را/ آه_ جانسوز و شکایت ها را:
"داره از ابر_ سیا"/ "خون می‌چکه"
"جمعه‌ها ، خون"/ "جای بارون می‌چکه"
قصه ی حیوانک_ "اشی مشی/ که میافته
توی_ حوض_ نقاشی"
پیشترها ، می شد/ شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت/ به فلانی ، هم تاخت...
دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه ی گٔل غنچه های پندار