۱۳۹۳ مهر ۴, جمعه

دین و ایمان : در زنجیری از سروده ها


قومی متفکرند اندر ره دین/ قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران، راه نه آنست و نه این: حکیم عمر خیام

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه ی کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه ی کیست
حالیا خانه برانداز دل و دین من است
تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه ی کیست... : حافظ شیرازی

می خوردن و شاد بودن آیین من است/ فارغ بودن ز کفر و دین دین من است
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست
گفتا دل خرم تو کابین من است: حکیم عمر خیام

گفتمش چيست جدال وطن و دين؟ گفتا
بر يكى خوان، پىِ نان همهمه و غوغايى
گفتمش مرد سیاست كه  بود؟ گفت كسى
كز پى رنج و تعب طرح كند دعوايى ...: ملک الشعرای بهار

ایرانیان دین آمد/ از ماه و پروین آمد
شمشیر و خنجر در مشت با دست سنگین آمد...
ریش و ریا، نان گشتند/ معنای ایمان گشتند
یکرنگی و یک رویی/ با خوابِ رنگین آمد... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)

دوره ی حکمرانی دین را/ دوره ای غمگسار می بینم
مجلس و منبر مواعظ را/ امر ناپایدار می بینم
وضع اهل بلاد ایران را/ بس خراب و نزار می بینم
دین اسلام انقلابی را/ انگلیسی شعار می بینم... : ﻣﻮﺯﻭﻥ

با قدرت اهل دین به بی‌آزرمی/ قتل و ستم و شکنجه شد سرگرمی
تأیید چگونه گردد این بدنامی؟/ توجیه کجا پذیرد این بی‌شرمی؟
آنان که وطن به پای دین باخته‌اند/ شمشیر کشیده و سر انداخته‌اند
بی‌شرم به شرم و آبرو تاخته‌اند/ بر نطع زمین جهنمی ساخته‌اند
آنان که به اهل دین سواری دادند/ دست و دل و تن به نا‌بکاری دادند
زان در عجبم که عقل و وجدان و شرف/ دادند ولی به نام باری دادند...
با دانهء دین سحر و فسون می‌کاری/ بیداد تبر به باغ خون می‌کاری
در میهن من، باش که طوفان دِروی
زین باد که با جهل و جنون می‌کاری... : محمد جلالی چیمه (م.سحر)

دلم میخواد که الزایمر بگیرم/ که لبریز از فراموشی بمیرم
دلم خواهد ندانم در چه حال ام/ کجایم، در چه تاریخ و چه سال ام...
دلم خواهد فراموشي بگيرم/ که در آفاق_ الزايمر بميرم
بطوري گم کنم سررشته خويش/ که يادي ناورم از کشته خويش
نه بشناسم هلال ماه نو را/ نه خاطر آورم وقت درو را
اگر جنت دروغ هرچه دين است/ فراموشي بهشت راستين است: هادی خرسندی

بس که ضجّه ی مردُمان تا آسمان ها بر شده ست/ نر خداشان گوییا زین های وهوها کر شده ست
ورنه، چون می نشنود این ضجّه ها را کز زمین/ بی گمان، بر بالِ پژواک، آسمان گستر شده ست؟!
اخگری آیا ز دوزخ ناگهان بیرون پرید/ وین جهان، چون جنگلی ، سوزان از آن اخگر شده ست؟!
یا که کور آمد ز برقِ این حقیقت نر خدا/ کش، ز غفلت ، پیشتر ز آخر زمان، محشر شده ست؟!
یا که شیطان غفلتِ این گرگِ پیرِ عرش دید/ وین زمان فرمانروای گیتی این جانور شده ست؟!
یا چنان کرده ست پیری ناتوان جبّار را/ کاو توانِ کارش از هر مُرده ای کمتر شده ست؟! ...
اینچنین مسکین خدایی،گفت خواهد، مُرده به/ هر که اندیشیدنِ او را خِرَد رهبر شده ست
زآن که می بیند که انسان وجهان، آزادوار/ فعل های خویش را، هر یک، خوداو مصدر شده ست
هر که او دریافت این را، در می یابد، بی گمان/ کاو چو انتر، قرن ها در کارِ دین، منتر شده ست...
گر که دین برنامه ای از بهرِ بهروزی ست، پس/ از چه رو بازیچه ی مُشتی تباهیگر شده ست؟!
دین چرا مانَد همیشه آن که می بود از نخست/ در جهانی که دمادم دیگر ودیگر شده ست؟!
راست اش اینست کانسان، دم به دم با آزمون/هستی_ خود را و گیتی را شناساتر شده ست...
هر چه او را آزمون بر دانش افزوده ست بیش/ اعتقادِ او به دین ها کمتر وکمتر شده ست
دانشِ امروز دینِ مردُم آزاده است/ عُمرِ دین، چون دانشِ عصرِ شبانی، سر شده ست
حافظِ ما داوری ها را به یزدان می سپُرد/ این زمان، خود آدمی بر خویشتن داور شده ست
غُصّه ی اخلاق را هم، در نبودِ دین، مخور/ کآدمی دارای ارزش های والاتر شده ست:
ارزش"آزادی"،"مساوات" است و"داد" وین سه را/ خواستن شان در ضمیرِآدمی مُضمَر شده ست
از دلِ هر دین نمی زاید مگر خودکامگی/ وآدمی آزاده ای بینا وخود باور شده ست
وین یگانه پادشاهِ سرنوشتِ خویش را/ عشق و زیبایی و فرهنگ و هنر افسر شده ست
چهارم اردیبهشت ۱٣۹٣، دکتر اسماعیل خویی

ما درمیان مهلکه فهمیدیم/ عمده ترین ‌پیام کدامین است
از بام خانه ها، همه بشنیدیم/ همبستگی، ‌پیام نخستین است
درمتن آن ‌پیام، چنین دیدیم/ دولت، جدا زمساله ی دین است
نیکو ترین شعار، که بگزیدیم/ "آزادی" ست و "عدل" ، که آیین است
۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ - دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/09/blog-post_26.html 

۱۳۹۳ مهر ۱, سه‌شنبه

همدان (اکباتان) در زنجیری از سروده های این زمانه

(شیر سنگی همدان)
هستی ما یکسره پامال شد/ دستخوش رهزن و رمّال شد
اجنبیانی همه اهل چپو/ فرقه ی بر "دار" و به "دزد" و به "دو"
تازی وترک و مغول و ترکمان/ جمله بریدند از ایران امان
نای به بستند به مرغ سحر/ بال شکستند ز طاوس نر
بعد عرب هم نشد این ملک شاد/ رسته شد از چاله و در چه فتاد
شد عرب،‌ ‌و ‌ترک ‌به‌جایش نشست/ مست بیامد، کت دیوانه‌ بست
بست ‌عرب ‌دست ‌عجم ‌را به پشت/ هرچه توانست از آن قوم کشت..
از پس آن‌، دوره به ترکان رسید/ نوبت این گله به گرگان رسید
ترکی شد رسم به عهد تتر/ عصر ملوک صفوی زان بتر
پهلوی اندر همدان و جبال/ آذری اندر قطعات شمال
رفت درین دوره به کلی ز یاد/ نصف زبان پاک ز کار اوفتاد...
بی‌خردانی ز حقایق به دور/ پیکرشان از ادبیات عور
روح ادب خستهٔ اخلاقشان/ دست سخن بسته شلتاقشان
من به سخن زمزمه برداشتم/ پرده ز کار همه برداشتم
نظم من آوازه به کشور فکند/ نثر من آیین کهن برفکند
درس نوینی به وطن داده‌ام
درس نو این است که من داده‌ام : ملک‌الشعرای بهار

 جان پسر، گوش به هر خر مکن/ بشنو و باور مکن
تجربه را باز مکرر مکن/ بشنو و باور مکن
مملکت ما شده امن و امان/ از همدان تا طبس و سیستان
مشهد و تبریز و ری و اصفهان/ ششتر و کرمانشه و مازندران
امن بود، شکوه دگر، سرمکن/ بشنو  و باور  مکن... : میرزاده عشقی

کبر و سرکشی تا چند ای سلالهٔ انسان/ حال آخرین بنگر، ذکر اولین برخوان
ای هیون آتش دم‌، ای عقاب باد افسای/ ای نهنگ آب اوبار، ای پلنگ خاک‌افشان
خاک از تو در لرزه‌، آب از تو در ناله/ باد از تو در فریاد، آتش از تو در افغان
غولبارگی تا چند، راه و رسم انسان گیر/ دیو سیرتی تاکی‌، سوی آدمیت ران...
گوش‌کن که پیش از ما در جهان بسی بودست/ قصرها که ایوانشان برگذشتی از کیوان
شهرها که بر هر در، صد هزار دربان داشت/ و از گزند دوران گشت جمله بی‌در و دربان..
هر خرابه‌ای ما را، عبرتی دگر بخشد/ از نشیمن دارا، تا رواق نوشروان
کورش معظم کو، وانکه قفل‌ها برداشت/ از دفاین آشور، وز خزاین کلدان
آن که نیم گیتی را بستد و عمارت کرد
از چه گم شد آثارش‌، زیر شوش و اکباتان... : ملک‌الشعرای بهار

 آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد/ جانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد
نوجوانی که غم دوری او پیرم کرد/ باز پیرانه سرم بخت جوان بازآورد
گل به تاراج خزان رفت و بهارش از نو/ تاج سر کرد و علیرغم خزان بازآورد
دست عهدی که زدش بر در دل قفل وفا/ درج عفت به همان مهر و نشان بازآورد
تیر صیاد خطا رفت و ز دیوان قضا/ پیک راز آمد و طغرای امان بازآورد
شهریارا ز خراسان به ری آوردش باز
آن خدائی که هم او از همدان بازآورد : محمدحسین شهریار

 کشور از خیره سری چهره ی ویرانه گرفت/ آتشی در عجم از تازی دیوانه گرفت
ای بسا مادر افسرده که با پنجه ی مهر/ دزد بغداد از او کودک دردانه گرفت
گرگ خونینه دهان طفل ز هر کوچه ربود/ پدر و مادر و فرزند ز هر خانه گرفت
بر سر سقزیان روز و شبان آتش ریخت/ دود آن چرخ زد و در نفس بانه گرفت
 یک زمان آتش او بر سر کاشان افتاد/ وز عزیزان وطن گرمی کاشانه گرفت
از هوا شعله درافکند به شهر همدان/ خرم آباد از او صورت غمخانه گرفت
خطه ی باختران را همه دم آتش زد/ خواب را از شب آن مردم فرزانه گرفت...
خانه ی تازی دیوانه ز بن ویران باد/ که از او کشور ما حالت ویرانه گرفت: مهدی سهیلی

از همدان تاصلیب راه تو چون بود/  مرکب معراج مرد جوشش خون بود
نامه ی شکوی که زی دیار نوشتی/ بر قلم آیا چه می گذشت که هر سطر
صاعقه ی سبز آسمان جنون بود/ من نه به خود رفتم آن طریق که عشقم
از همدان تا صلیب راهنمون بود : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

بی ماه ،بی گل سرخ ، بی زن
کشتی هامان را به سمت تروا می رانیم/ قطار به اکباتان قدیم می رود
شیر سنگی خمیازه می کشد زیر بادبان های پلاسیده
بلیط هایمان یکسره بود/ بی ماه منوریم
بی گل سرخ معطریم... : محمد علی سپانلو

 من کجای این جهان را دوست دارم/ من کدامین مردما ن را دوست دارم
من وطن را، آ شیان را دوست دارم/ دوستان و دودمان را دوست دارم
جاودان، آزادگان را دوست دارم/ من در آنجا بس مکان را دوست دارم :
ازهرند و از سهند و تا نهاوند/ ازکرج، از اوج توچال، تا دماوند
از اراک  و از نطنز و یزد و تبریز/ تا درون خانه های خشت نیریز
ازمزار کوروش و از پایگاه تخت جمشید/ تا به کنگاور کنار معبدافسانه ناهید
یا زاکباتان و زنجان تا انارستان ساوه/ وز ره پرپيچ وخم، روی کتل، سوی گناوه...
تا به زیر آسمان پرستاره، شهرکرمان/ یا بسوی تپه ‌های نفتی مسجدسلیمان
من کجای این جهان را دوست دارم/ من وطن را، آشیان را دوست دارم
 دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/09/blog-post_23.html 



۱۳۹۳ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

زنجیره ی "شیخ" در برخی سروده ها


شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی/ هر لحظه به دام دگری پیوستی
گفتا شیخا ،  هر آنچه گویی هستم/ اما تو هر آنچه می نمایی هستی؟
منسوب به حکیم عمر خیام

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست/ بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر/ کان چهره مشعشع تابانم آرزوست...
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول/ آن‌های هوی و نعره ی مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام/ مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو ودد ملو لم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود گشته‌ ایم ما
گفت آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست... : مولوی
ترانه ی بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست - اجرا: شهرام ناظری
https://www.youtube.com/watch?v=HeQwYXVzqfM

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
به نیمه شب اگرت آفتاب می باید
ز روی دختر گل چهر رز نقاب انداز...: حافظ

چه مستی ست ندانم که رو به ما آورد/ که بود ساقی و این باده از کجا آورد
تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر/ که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد..
علاج ضعف دل ما کرشمه ی ساقی ست/ برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ/ چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد...: حافظ

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند/ هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش/ پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود/ بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب/  بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
مارا چه غم که شیخ شبی در میان جمع/بر رویمان به بست به شادی در بهشت
او میگشایداو که به لطف و صفای خویش/ گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
ماییم ما که طعنه ی زاهد شنیده ایم/ ماییم ما که جامه ی تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب/ زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله می کشد/ گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
 دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود... : فروغ فرخزاد

حیف از تو ای مهتاب شهریور، که ناچار/  باید بر این ویرانه ی محزون بتابی
وز هر کجا گیری سراغ زندگی را/ افسوس، ای مهتاب شهریور، نیابی
یک شهر گورستان صفت، پژمرده، خاموش/ بر جای رقص و جام می، سجاده ی زرق
با ناله ی جانسوز مسکینان، فقیران/ بدبخت ها، بیچاره ها، بی خانمان ها...
نفرین بر این بیداد، ای مهتاب، نفرین/ بینی گدایی، هر به گامی، رقت انگیز
یا هر به دستی، عاجزی از عمر بیزار/ یا زین دو نفرت بارتر، شیخ ریایی
هر یک، به روی بارهای شهر سربار/ چون لکه های ننگ و ناهمرنگ وصله
اینجا چرا می تابی ای مهتاب، برگرد
این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست... : مهدی اخوان ثالث

از کرامات شیخ ما این است/ شیره را خورد و گفت شیرین است
از کرامات شیخ ما چه عجب/ پنجه را باز کرد و گفت وجب
بس کرامات شیخ ما دارد/ برف را دید گفت می بارد... : سراینده ی گمنام

خبر داری ای شیخ دانا ،که من/ خدا ناشناسم ، خدا ناشناس
نه سربسته گویم دراین ره ، سخن/ نه از چوب تکفیر دارم ، هراس...
مرنج از من ای شیخ دانا ، که من/ خدا ناشناسم ، اگر این خداست
علی اکبر سعیدی سیرجانی

یک مشت گدای عرب از راه رسیدند/ در میهن پر رونق ما خانه گزیدند
با روضه و با روزه در این باغ پر از گل/ چون گاو دویدند و چریدند و خزیدند...
کوته نظران قاصد دوران توحش/ بر سقف جهان تار خرافات تنیدند
جز مفت خوری مرده خوری نوحه سرایی
مردم هنر دیگری از شیخ ندیدند... : هادي خرسندي

با دو تا گوشم شنیدم شیخ شهر/ روز جمعه بر فراز منبری
شیره ها را خورد و حکمت در نمود/ گفت: ای شیره، سرا پا شکری
بعد از آن فرمود این طوفان و سیل/ در اروپای به این پهناوری
هست از بی بند باری زنان/ بی حجابی، لخت و عوری، دلبری
گفتم ای شیخ اجل صد آفرین/ بر چنین کشف سقیل الباوری
مانده ام انگشت بر لب از کجا/ کرده ای این کشف، خیلی محشری...
شیخ اگر کفر است آنچه گفته ام/ کفر ما ها را تو در می آوری
خر تصور کرده ای این قوم را/ یا که خود بل نسبت خرها، خری
گر شود سوراخ سقف آسمان/ این چونین باید بگیری پنچری
بنده می پنداشتم هالو منم/ تو که از هر هالویی، هالو تری : محمد رضا عالی پیام

بغض_ عمق_ گلو ، نمی میرد/ قلب ما ،  از كجاست می گیرد
زآدمیزادگان_ بی فرهنگ/ خرقه پوشان_ صاحب_ اورنگ
از بسا شیخ و واعظ_ این شهر/ زان مسلمانی_ فریبنده
از جهانی ، به ظلمت آ کنده/ تهی از شعله های تابنده
کرکسان ، پیشتاز و فرمانده/ ناکسان ،  در مقام_ زیبنده
عالمی کین و نفرت و تزویر/ منش_ نیک ، گوهری اکسیر
مردمان_ سلیم ، در زنجیر/ قلب_ خونین ،  درون_ بس سینه
صد ترک خورده ، چهر_  آیینه/ جای تصویر ، قاب_ چوبینه
قلب ما ،  از كجاست می گیرد/ بغض_ عمق_ گلو ، نمی میرد
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/09/blog-post_16.html

۱۳۹۳ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

سیاست در زنجیری از سروده ها


 فهم کنی تو خود که تو زیرک و پاک خاطری
باده بیار و دل ببر زود بکن تجارتی
باده شاد جان فزا تحفه بیار از سما
تا غم و غصه را کند اشقر می سیاستی...: مولوی

 به چشم سیاست در او بنگریست
که سودای این بر من از شهر چیست: سعدی

بانمکان و چابکان جانب خوان حق شده
وان دل خام بی‌نمک در شر و شور می‌رود
طبل سیاستی ببین کز فزع نهیب او
شیر چو گربه می‌شود میر چو مور می‌رود...: مولوی

 ما به روی دوستان از بوستان آسوده‌ایم
گر بهار آید وگر باد خزان آسوده‌ایم...
گر سیاست می‌کند سلطان و قاضی حاکمند
ور ملامت می‌کند پیر و جوان آسوده‌ایم
موج اگر کشتی برآرد تا به اوج آفتاب
یا به قعر اندربرد ما بر کران آسوده‌ایم
رنج‌ها بردیم و آسایش نبود اندر جهان
ترک آسایش گرفتیم این زمان آسوده‌ایم
سعدیا سرمایه داران از خلل ترسند و ما
گر برآید بانگ دزد از کاروان آسوده‌ایم: سعدی

هر زمان عشق تو در کارم کشد/ وز در مسجد به خمارم کشد
چون مرا در بند بیند از خودی/ در میان بند زنارم کشد...
ور ز عشق او بگویم نکته‌ای/ از سیاست بر سر دارم کشد
چون نماند از وجودم ذره‌ای/ بار دیگر بر سر کارم کشد
گه به زحمتگاه اغیارم برد/ گه به خلوتگاه اسرارم کشد
چون به غایت مست گردم زان شراب
در کشاکش پیش عطارم کشد: عطار نِیشابوری

بگفتن با پرستاران چه کوشی
سیاست باید اینجا یا خموشی: نظامی

از آن ز چشم خوشت خائفم که هندوئیست
که از سیاست ترک ختا نمی‌ترسد
مرا بزخم قفا گفتمش ز پیش مران
که زخم خوردهٔ هجر از قفا نمی‌ترسد...: خواجوی کرمانی

من خضر دانشم تو سکندر سیاستی
هرچند خضر پیش سکندر نکوتر است: خاقانی

یک نیمه جهان را به جوانی بگشادی
چون پیر شوی نیمهٔ دیگر بگشایی
زنگ همه مشرق به سیاست بزدودی
زنگ همه مغرب به سیاست بزدایی...: منوچهری دامغانی

تا تیز کرده ای به سیاست نگاه را
صد منت است بر دل عاشق گناه را
ای روی غم سیاه که از شرم گریه ام
بر پشت پا دوخته چشم سیاه را...: عرفی شیرازی

باز دگر باره مهر ماه در آمد
جشن فریدون آبتین به بر آمد
عمر خوش دختران رز به سر آمد
کشتنیان را سیاستی دگر آمد...: منوچهری دامغانی

دزد را شحنه راه رخت نمود/ کشتن دزد بی‌گناه چه سود؟
دزد با شحنه چون شریک بود/ کوچها را عسس چریک بود
چون سیاست نباشد اندر شهر
ندرخشد سنان و خنجر قهر...: اوحدی مراغه‌ای

ای جهان را به حضرت تو نیاز/ در جاه تو تا قیامت باز
درگهت قبله‌ای که در که و مه/ خدمت او فریضه شد چو نماز
گره ی ابروی سیاست تو/ آشتی داده کبک را با باز
نظر رحمت و رعایت تو
ایمنی داده آز را ز نیاز...: اوحدالدین محمد انوری

سخاوت تو ندارد در این جهان دریا
سیاست تو ندارد بر آسمان بهرام: عنصری

تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر/ ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر
از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی/ چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر...
دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن/ تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی میدهد/ کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر
مردم آنانند کز حکم و سیاست آگهند
کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر...: پروین اعتصامی

گفتمش چيست جدال وطن و دين؟ گفتا
بر يكى خوان، پىِ نان همهمه و غوغايى
گفتمش مرد سیاست كه  بود؟ گفت كسى
كز پى رنج و تعب طرح كند دعوايى ...: ملک الشعرای بهار

این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم
او نداند هیچ وضع گفت و گو... : نیما یوشیج

من آن کسم که چهل ساله خدمتم باشد/ بر آسمان وطن ز آفتاب روشن‌تر
ز نظم و نثرکس ار پایه‌ور شدی بودی/ مرا به کنگرهٔ تاج آفتاب‌، مقر
بهای خدمت و سعی خود ار بخواستمی/ به کوه زربن بایستمی نمود گذر
نه چشم دارم ازبن مردمان کوته‌بین/ نه بیم دارم ازین روزگار مردشگر
به زبر منت کس یک نفس بسرنبرد/ کسی که شصت خزان و بهار برده بسر
ولی دربغ که خوردم ز فرط ساده‌دلی/ فریب دوستی اندر سیاست کشور
ز بس که بودم نومید از اولیای امور/ که جز عوام‌فریبی نداشتند هنر
یکی نگفته صریح ویکی نرفته صحیح
یکی نداده مصاف و یکی نکرده خطر...: ملک الشعرای بهار

من قطاری دیدم/ فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت...
کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن
پی_ آواز_ حقیقت بدویم: سهراب سپهری

سیاست دلمرده/ آرمانهای قلم خورده/ ارواح قسم خورده
مورخین پژمرده/ ملت کلک خورده
از صندوق صدقه/ به صندوق رأی
رأ ی برای فرو رفتن به خواب/ خوش خواب، خوش بخواب
سراسیمه برو به پای انتخواب
رای بده بعدا بخواب/ کجاست انتهای خواب
آی آی رای بقاپ از آدم خواب...: افسانه خاکپور

دنیا ، اسیر قدرت سرمایه داری است
سرمایه ، پشتوانه ی دولتمداری است
گاهی "صناعی" و گاهی "تجاری" است
اما "مهارت" است که امروزه کاری است
گاهی مهارت ست، زمانی سیاست ست
امر "سیاست" است که پیوسته جاری است

دکتر منوچهر سعادت نوری