ه‍.ش. ۱۳۹۳ تیر ۹, دوشنبه

چتر: در زنجیری از نوشته ها و ترانه ها و سروده ها



نوشته ها
١ - چتر: سایبان‌_کوچک_‌دسته‌دار که‌ در زیر آفتاب ‌و باران ‌گیرند - موی کوتاهی که مردان بر فرق گذارند - چتر نجات یا چتر آبگون - آسمان - چتر دریایی - مدوز یا چتر روز - آفتاب خورشید یا چتر زرین - چتر سیمابی - ماه شب چهارده  یا چتر سیمین - چتر شاهی، سایبانی که بر سر پادشاهان نگاه میداشتند - چتر عنبرین - گل آذین چتری یکی از مهمترین انواع گل آذین ها در گیاهان گلدار است... : فرهنگ واژگان فارسی به فارسی
٢ - چتر، سایبان یا فشک: وسیله‌ای نیم کروی شکل است که برای محافظت فرد یا چیزی از باران یا نور آفتاب استفاده می‌شود: تارنمای دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا
٣ - زبان فارسی چتر و سرپناه همه ی ساکنان این سرزمین: زبان مادری همهء ایرانیان از هر تبار و با هر گویش و زبانی که باشند بسیار ارجمند است و می باید در یک ایران ِ آزاد و دموکراتیک زمینه های رشد و شکوفائی فرهنگی و ادبی خود را بیابند و به سهم خود در غنای فرهنگ ایران بکوشند زیرا بخشی از میراثِ ملی این سرزمین اند. اما تاریخ ایران خواسته و حکم کرده است که زبان فارسی چتر و سرپناه همهء ساکنان این سرزمین و رشتهء پیوند همهء دل ها و همهء جان ها در سراسر ایران باشد. درمیان همهء گویش ها و زبان های ایرانی وغیر ایرانی که در این سرزمین رایج بوده اند، این وظیفه یا موهبت، از سوی تاریخ به زبان فارسی دری محول یا ارزانی شده است: نوشته ی محمد جلالي چیمه (م. سحر) در بسیاری از تارنماها
٤ - این چترهای بی قوارۀ غاصب : این چیزی که حالا می خواهم بگویم، فکر نمی کنم در جاهایی مثل تهران به ذهن آدم بیاید، چون فقط در جاهایی مثل لندن است که صبحی از صبحهای آفتابیِ بهار است وُ، آسمان فیروزه رنگ وُ، لکّۀ ابری پیدا نیست، وَ شما باز گول خورده اید وُ بدونِ چتر از خانه بیرون رفته اید وُ، یک ساعت بعد، رگبارِ یکی از آن بارانهایِ در چند دقیقه سیل راه بینداز، غافلگیرتان می کند، و تا بِدو خودتان را برسانید به یک جور سر پناه، بِلا نسبت، موش آب کشیده تان کرده است: نوشته ی علیزاده طوسی در تارنمای بی بی سی فارسی

ترانه ها
ترانه ی زیر چتر قشنگ تو - اجرا: نسرین
https://www.youtube.com/watch?v=9HRXlQ-KnBI
ترانه ی چتر گل - اجرا: مارتیک
https://www.youtube.com/watch?v=v0gj8yn-jKs
ترانه ی زير چتر باران - اجرا: علیرضاافتخاری
https://www.youtube.com/watch?v=4BS1NL1WrlQ
ترانه ی چتر - اجرا: بهمن طاهری
https://www.youtube.com/watch?v=4czr41e1l6g
تک ‌آهنگ چتر
http://en.wikipedia.org/wiki/Umbrella_(song)
سروده ها
 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور/ کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن/ وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن/ چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور... : حافظ
 دل ز غمت زنده شد ای غم تو جان دل/ نام تو آرام جان درد تو درمان دل...
انده دنیا نداد دامن جانم ز دست/ تا غم تو برنکرد سر ز گریبان دل
عشق تو چون چتر خویش بر سر جان باز کرد
سر به فلک برکشید سنجق سلطان دل... : سیف فرغانی
 در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا را/ آن‌جا که می‌رساند پیغام های ما را...
تا دامن قیامت، از سرو ناله خیزد/ گر در چمن چمانی آن قامت رسا را
خورشید اگر ندیدی در زیر چتر مشکین
بر عارضت نظر کن گیسوی مشک‌سا را... : فروغی بسطامی
 جهان جز که نقش جهاندار نیست/ جهان را نکوهش سزاوار نیست
سراسر جمال است و فر و شکوه/ بر آن هیچ آهو پدیدار نیست...
سراسر فروغست و رخشندگی/ سیاهی درو جز به مقدار نیست
نگه کن بر این چتر افراشته/ که زر تاروار است و زرتار نیست... : ملک‌الشعرای بهار
 چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید/ واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد/ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست/  زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را/ زیر باران باید برد/ با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست... : سهراب سپهری
 نسیم ظهر خزان، آرام/ چو بال مرغ صدا می کرد
هوا، سرود کلاغان را/ به بام شهر، رها می کرد
به زیر ابر مسین، خورشید/ سر از ملال، به بالین داشت
ز نور مفرغی اش، آفاق/ لعاب ظرف سفالین داشت
چو قارچ های سفید از جوی/ حباب ها همه پیدا شد
چو قارچ های سیه در کوی/ هزار چتر سیه وا شد... : نادر نادرپور
 همه خبرها دروغ بود و همه آیاتی که از پیامبران بی شمار شنیده بودم
بسان گام های بدرقه کنندگان تابوت/ از لب گور پیشتر آمدن نتوانستند
باری ازین گونه بود/ فرجام همه گناهان و بیگناهی
نه پیشوازی بود و خوشامدی ،نه چون و چرا بود
و نه حتی بیداری پنداری که بپرسد: کیست؟...
حباب های رنگین، در خواب های سنگین/ چترهای پر طاووسی خویش برچیدند
و سیاه سایه ی دودها، در اوج وجودشان، گویی نبودند
باغ های میوه و باغ گل های آتش را فراموش کردیم
دیگر از هر بیم و امید آسوده ایم/ گویا هرگز نبودیم، نبوده ایم... : مهدی اخوان ثالث
 غنچه با لبخند می گوید تماشایم کنید
گل بتابد چهره همچون چلچراغ/ یک نظر در روی زیبایم کنید
سرو ناز/ سرخوش و طناز/ می بالد به خویش
گوشه چشمی به بالایم کنید
باد نجوا می کند در گوش برگ/ سر در آغوش گلی دارم کنار چتر بید
راه دوری نیست پیدایم کنید... : فریدون مشیری
 تیر زهرآگین طعنش مانده در چشمان
داده خسته جان بر نیزه ی تنهایی اش بی کس
هیچش آن دستان خون آلوده پنداری به فرمان نیست
آنچه هر سو در افق گه گاه می بیند/ شیهه ی اسبان رعد و نیزه بار آذرخشانست
در گذار باد می زند فریاد/ از ستیغ آسمان پیوند البرز مه آلوده
یا حریر راز بفت قصه های دور
بال بگشای از کنام خویش/ ای سیمرغ راز آموز/ بنگر اینجا در نبرد این دژ آیینان
عرصه بر آزادگان تنگ است
کار از بازوی مردی و جوانمردی گذشته است/ روزگار رنگ و نیرنگ است
باد این چاووش راه کاروان گرد/ نغمه پرداز شکست خیل مغرور سپاه من
می سراید در نهفت پرده های برگ/ قصه های مرگ
وان دگر سو کرکس پیری بر اوج آسمان سرد/ گرم می خواند سرود فتح اهریمن
گفته بودی گاه سختی ها/ درحصار شوربختی ها
پر تو در آتش اندازم به یاری خوانمت باری
اینک اینجا شعله ای برجا نمانده در سیاهی ها/ تا پرت در آتش اندازم
و به یاری خوانمت/ با چتر طاووسان مست آرزوی خویش
از نهانگاه ستیغ ابر پوش تیره ی البرز/ یا حریر رازبفت قصه های دور
شعله ای گر نیست اینجا تا پرت در آتش اندازم
و به یاری خوانمت یک دم به بام خویش/ بشنو این فریاد ها را بشنو ای سیمرغ
و ز چکاد آسمان پیوند البرز مه آلوده
بال بگشای از کنام خویش : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم/ آتش قهر و غضب را، ا فکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب/ شعله ها بالا دهد، گیرد تمام خشک و تر
بغض ها، فریاد ها گردد، بسان بانگ موج/ موج ها سرکش شود، افتد درون بحر و بر
هرخروشی، دامن آه سحر جوید از آنک/ داد_ ديرين را ستاند، از بسی بیدادگر
یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف/ روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر
عهد نیک و خرمی را، آورد یکسر پدید/ دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر پشت سر
سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد/ تا شود ایمن، ز آسيب ریا و قهر و شر
یکزمان آید که گردون، این فلک این آسمان
چترمهرخویش بگشاید، خوش وگسترده تر
 دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/06/blog-post_30.html

ه‍.ش. ۱۳۹۳ تیر ۲, دوشنبه

فوتبال : در زنجیری از سروده ها

 برای تیم ملی فوتبال ایران
آفرین گویم شما را اى جوانان دلیر/ اى دلاور شیرمردان، اى دلیران شهیر
گاه ورزش زورمندانید و استعدادوَرْز/ روزچالش مردِ میدانید و بىهمتا دلیر
کى تواند روز چالش پیشتان آرد درنگ؟/ کى تواند وقت کُشتى پشتتان آرد به زیر؟
گوىوچوگان یافت از اجدادتان جان در مصاف/ فوتبال از سعى تان اینک ببالد در مسیر
چون شود در راه بازى پایتان فرمان گزار/ سوى هر دروازه گردد توپتان فرمان پذیر
خوش دوان گشتید در میدان بازى مردوار/ در تکاپو همچو آهو، در تهاجم همچو شیر
گَر به چوگان هنر بُردید گوى از هر گروه/ شد به زور پایتان توپ ظفر پراّن چو تیر
گر سفر کردید تا دروازه بگشایید سخت/ شد چه نیکو توپتان در راه پیروزى سفیر
توپ را از لابلاى گامِ میدان دارها/ مىربودید آن چنان کز چنگِ گرگ آهوى پیر
حمله ها کردید بر دروازه بان سختکوش/ همچو بر «رویینه دژ» «اسفندیارِ» شیرگیر
پیچ و تاب گامتان در لحظه تسخیر توپ/ خوشتر آمد در نظر از پیچش موج غدیر
گه به پاى و گه به سر راندید توپ از هر کران/ سرزپا نشناختید اندر نبرد و دار و گیر
بهر هر «پاضربهاى» بر توپ کآوردید سخت/ آفرین برخاست از بیننده یارانِ کثیر
بودتان دروازه بانى تیزگام و تیز چنگ/ یکدل و ایثارگر، چون عارفى روشن ضمیر
نى عجب گرخوش برآمد در سرانجام نبرد/ از شما هُراّى شادى، از رقیب، آه و نفیر
همدلى ها بود و غیرتمندى و ایمان و عشق/ آنچه کرد این پیشبُردِ دیررس را ناگزیر
ساختید از بعد چندى نام ایران را بلند/ بر شما صد آفرین اى پردلان کم نظیر
آرزومندم که در میدان پیروزى مدام/ سرفراز آیید و در دوران هستى دیر میر
ملّت ایران در این پیروزىِ آرام بخش/ پاىکوب و سرخوشند و شاکر از حىِّ قدیر
اى جوانان وطن دارد «ادیب» این آرزو
کاندر اقلیم شهامت سر به سر باشید امیر : عبدالعلی ادیب برومند
 
غوغای فوتبال
تمام کوچه ها شد جای فوتبال/ خیابان ها پر از غوغای فوتبال
میان رختخواب و وقت تحصیل/ شود همراه او رویای فوتبال...
اگر دستش رسد بر ماه و خورشید/ نماید آن دو را توپ های فوتبال
یکی در برف و یخ هم می زند شوت
ز بس تب کرده از گرمای فوتبال ... : مرتضی اسداللهی (صابر)

رد پای فوتبال
عجب حال و هوایی داره فوتبال/ زمین با صفایی داره فوتبال
و جالب ناک این که در سیاست/ همیشه رد پایی داره فوتبال
تماشاچیش خیلی با شعوره/ نمک داره ماشاالله شوره شوره
و گاهی مثل لات چاله میدون/ طرف دار چماق و حرف زوره
یکی با مهربونی واسه داور/ حواله می ده صد شیر سماور
یکی هم شعر های بند تنبون/ واسه تیم حریفش داره از بر
یکی شون چون چمن می بینه با ناز/ لگد میندازه و می خونه آواز
همه بازیکنان شیر نر هستن/ ز برزیلی و آلمانی سر هستن
ولی هنگام (فول) و کارت اخطار
به فکر مشت و مال داور هستن ... : تارنمای ساتین

خوشا فوتبال
خوشا آنکس که فوتبال است کارش/ همیشه توپ باشد کار و بارش
خوشا آنکس که در یک نیم فصلی/ شود ملیاردر و گیرد قرارش
خوشا آنکس که راه عمر خودرا/ شبی پیماید و آید بهارش
بجز میلیارد درچشمش نیاید/ خوشا فوتبال و پول بیشمارش
شده خوراک کارگر ماکارونی/ فسنجان است او شام و ناهارش
قیاس کار ِکس با او نباشد
نباشد جز تجمل همجوارش ... : دفتر شعر سارا

رباعیات فوتبال
يك عده بر آنند كه بالندگي است
از شور و نشاط و عشق آكندگي است
اين گونه ولي نيست كه مي پندارند
فوتبال مهم تر از خود زندگي است!
***
عالم شده پر ز نام و آوازه ي ما
گيج است از اين شگفتي تازه ي ما
با آنكه سه تا گل حسابي خورديم
برجاست هنوز تير دروازه ي ما!
***
دلواپس لحظه ي جدايي توام
ديري است كه اي عشق هوايي توام
در وقت اضافه عمر من مي گذرد
من منتظر گل طلايي توام: محمد رضا تركي

فوتبال مامانی
می خوام بگم چند تا نمونه ی خوب/ ز ورزشی ظریف و ناز و محجوب
رشته ای که پول ما رو بلعیده/ به ریش فدراسیون هم خندیده
رشته ی سالم ولی پر در آمد/ بذار بگم حوصله ام سر اومد
رشته ی مایه ی خجالت ما/ ورزش پول دارای راحت ما
فوتبال محبوب تمام مردم/ ورزش بی یال و کپال و بی دم
اوضاع فوتبال ما خیلی خوبه/ تو جدول فیفا جامون تو جوبه
ادعا دارن همه تا آسمون/ بی ادبی هم شده اخلاقشون
شوخی هاشون زشت و بد و زننده است
سوژه ی خوبی برا مرد خنده است
وقت المپیـک مدال از کشتیه/ اما پول فوتبالمون مـشتیه
فوتبال ما خیلی مامانی شده/ ریش و سیبیل توش بایگانی شده
چونکه می‌خوان اطراف وخوب ببینن/ ابروها رو از زیر و رو می چینن
برای آیـرو دیـنـامیـکه والا/ که بینی ها تیز شده رو به بالا
جیب بازیکن ها که منقبض شد/ غیرت فوتبال ما منقرض شد
خدا کنه فوتبال ما عالی شه
از پول بی زبون ما خالی شه : مرتضی رحیمی

بیچاره فوتبال
گلش پرپر، دو کفشش پاره فوتبال/ عجب وضعش فلاکت باره فوتبال
شبیه رینگ بوکسه بی تعارف/ که بعضاً عرصه‌ی پیکاره فوتبال
هِدش تو صورت و تکلش رو ساقه/ پر از کارت و پر از اخطاره فوتبال
به یمن ماهواره از سر شب/ الی صبح سحر بیداره فوتبال
سر ظهری کمی می خواد بخوابه/ که گیج از صوت نا هنجاره فوتبال
از این غوغای تانک و توپ و غیره/ نوار چرتهایش پاره فوتبال
تو گوشِت پنبه کن مشدی که امروز/ پر از فحش و پر از لیچاره فوتبال
همش گل می کنن، انگاری شوتن/ چه مسئولان توپی داره فوتبال
مدیریت که کشکی شد عزیزم
بکش آه و بگو بیچاره فوتبال : تارنمای عیسوند

دفاع بد در فوتبال
گفتيم كه گل نمي شود...گل خورديم
ما در پي يك دفاع بد گل خورديم
با آنكه دو نيمه خوب بازي كرديم
افسوس دقيقه ي نود گل خورديم: محمد رضا تركي

اسیر فوتبال 
ملت_ ما اسیر_ فوتبال است
از تماشای_ گل چه خوشحال است

فارغ از روزگار_ محنت_ خویش
چشم بر راه_ کار_ فینال است

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه ی گٔل غنچه های پندار

ه‍.ش. ۱۳۹۳ تیر ۱, یکشنبه

اسیر فوتبال

ملت_ ما اسیر_ فوتبال است
از تماشای_ گل چه خوشحال است

فارغ از روزگار_ محنت_ خویش
چشم بر راه_ کار_ فینال است!
 
دکتر منوچهر سعادت نوری

ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۲۸, چهارشنبه

شناسنامه ها و سروده ها و ترانه ها

فاتح شدم، خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی در یک شناسنامه، مزین کردم
و هستی ام، به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد ٦٧٨ صادره از بخش ۵ و ساکن تهران
دیگر خیالم از همه سو راحت است
آغوش_ مهربان_ مام_ وطن
پستانک_ سوابق_ پر افتخار_ تاریخی، لالایی تمدن و فرهنگ
و جق و جق، جق جقه ی قانون ... : فروغ فرخزاد
در موج تاب آینه چو چشم گشودم آنقدر پیر گشته بودم
که لوح حمورابی را می توانستم به جای شناسنامه ارائه دهم
بودن چه سود؟ با خورد و خواب، دل فسرده تر از مرداب
طرحی ز یک سراب، نقشی عبث بر آب
باید شناخت، ورنه بناگاه خوشبخت می شوی
بی رحم و تنگ دیده و دل سنگ می شوی
قارون چنانکه شد... : نصرت رحمانی
کسی به فکر گل ها نیست، کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد باورکند که باغچه دارد می میرد...
حیاط خانه ی ما تنهاست...
برادرم، به فلسفه معتاد است
برادرم، شفای باغچه را در انهدام باغچه می داند
او مست می کند و مشت می زند به در و دیوار
و سعی می کند که بگوید بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش، آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم می شود... : فروغ فرخزاد
کسی که عاشق تو شد یه روزی، همه می گفتن یه ذره آدمه
حالا می گن مجنون عشق زیباست توی شناسنامه ، ولی مریمه
زیبا ، نرو ، می ری ولی دیوونت، یه روزی ثابت می کنه به دنیا
که آدما واسه جواب گرفتن، فقط باید برید سراغ زیبا
دو دقیقه بعد یه تماس کوتاه، یک شب نرم و خنک و پاییزی
زیبا جونم کاش که یکی می فهمید
چه قدر دوست دارم چه قدر عزیزی: مریم حیدرزاده
اینک گشوده می شود این دفتر کوچک
بر صفحه ی سفید ٧٧ تا بامداد فروردین ٧٧
٧٧ بار بزند نبضم و ٦٧ ساله شود شناسنامه ام
و همزمان، فرا برسند یاس و بنفشه
بارون عید شور و پرستو، یاس و بنفشه آنک
پرچین این چکامه ی کوچک اند و پرستو
این آشناترین_ چاپار_ باستانی_ فروردین
کاشانه ی قدیمش را با بیلکی گلاب تازه می آراید
و چند ساقه از چکامه ی پرچین و لحظه ی دگر
سین بنفش بالش را می بخشد به هفت سین
تا پرتو ی نخستین طلوع ٧٧ پا روی نبض من بگذارد
و کمند گیر دهد به چکاد
از کوهسار شرق بیاید پایین: منوچهر آتشی
درد های من، جامه نیستند تا ز تن درآورم
"چامه و چکامه" نیستند تا به "رشته ی سخن" در آورم
نعره نیستند تا ز " نای جان" برآورم
دردهای من نگفتنی، دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست، درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان، مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان، جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم، لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند... : قیصر امین پور
من بی‌شناسنامه نبودم، پیشینیان من یکشب حروف اسم مرا
مثل یک طلسم، بر روی تخته سنگ بزرگی
که آشیان کرکس پیری بود، با خنجری شکسته نوشتند
آنجا قلم نبود و دفتر و کتابِ قلمداران خاکستر اجاق سفاهت بود
من بی‌شناسنامه نبودم، نام مرا پرنده و باران و آفتاب
و دسته‌های کوچک زنبور در عطر یاسمن و ریشه‌ی جوان گل سرخ
هربامداد زمزمه می‌کردند و باد نیز خاطره‌هایم را
گهگاه از دهانه‌ی نیلوفر یا جامواره‌ی گل شیپوری
در گوش لکلکان مسافر می‌ریخت
و کاتبان چین و سمرقند و روم و زنگ
الواح باستانی خودرا با نام من مزین می‌کردند
من بی‌شناسنامه نبودم، کاخی بلند و بی‌گزند، از وزش باد
بی‌بیم، از رطوبت باران نام و شناسنامه‌ی من بود
رؤیای من از طاقه‌های اطلسِ رنگین، پُـر بود:
سبز و سپید و سرخ، سبز و سپید و سرخ
و رنگهای روشن رؤیایم، در جویبار باد، روان بودند
از بوته زارهای میانکاله، تا کیش و بردسیر
و شیرها، پرواز_ روی بال مرا دوست داشتند
هر روز، با واژه‌های رنگی خود روی غنچه‌ها آواز می‌نوشتم، آواز جنگلی
چنگم ز نغمه سرشار بود، از نغمه‌های “سرکش”
و نای بومی‌ام، نیزارهای قونیه را می‌سرود
بانگ تبیره‌ام، می‌کوفت توس، توس
از دشت‌های خالی هاماوران، تا هفت شهر گنبد کیکاووس
من بی‌شناسنامه نبودم، رُستم شناسنامه‌ی من بود
و باژ، باژ، باژ.
این راز را، دریغ، به من هیچ کس نگفت
تا دستمال خونی سهراب را
آن شام شوم، آن شب بهمن
فرزند بیگناهم، از من به یادگار پذیرفت
آنگه برهنه، چون من و اجدادم، روی پلاس کهنه‌ی من خفت
من بی‌شناسنامه نبودم، نیما شناسنامه‌ی من بود
و با قبای ژنده، شباهنگام از پای بوته‌های تلاجن
نام مرا صدا می‌زد: “ری را...ری را... ری را...”
تا روی ماسه‌های ساحل بنویسم: “یکدست بی‌صداست”
گلهای قاصدک، گلبانگ واژه‌هایم را
از پای برج طغرل تا تیسفون و تا سراب سوخته‌ای
در هلال ماه می‌بردند
من آفتاب را هر روز در مراغه رصد می‌کردم
و با بلور شبنم سطح ستاره‌ها را می‌شستم
تا شعرهای حافظ و خیام را با شوشه ‌های نازک الماس آنجا بنویسم
حافظ شناسنامه‌ی من بود، خیام نیز
نامم صد سال آزگار با چند حرف کوژ و مورّب بر تخته سنگ زیست
یکشب، ابر سیاه بهمن، خون پرندگان جهان را، بر نام من گریست
زان بارش سیاه، شمعم کبود شد
و شبچراغ کوچک من، دود شد
فانوس من شکست و حرف های نام مرا توفان
در چارسوی خاک پراکند!
من ماندم و ادامه‌ی بن‌بست!
آنان که باد کاشته بودند، نام مرا به توفان بخشیدند: جهان آزاد

توی اون باغ_ بزرگ، خلوت و بس زیبا
ما نشستیم ، دلگیر ، غم ،  سراپا ، تنها
 قلب_ ما ، رنجیده ، از اون و اون آشبا
اون که بود یه همدم ، همه چیز در دنیا
 اونی که اسمش هست، در شناسنامه ی ما
توی اون باغ_ بزرگ  ،  ما نشستیم تنها...
دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
شناسنامه - اجرا: لیلا فروهر
https://www.youtube.com/watch?v=x1ncTNNa7VQ
شناسنامه  - اجرا: خشایار جهانگیری
https://www.youtube.com/watch?v=qaa-DG8Bbbc
شناسنامه - اجرا: ستار
https://www.youtube.com/watch?v=FhEh6wZufr8
شناسنامه ی جعلی - اجرا: پویا بیاتی
https://www.youtube.com/watch?v=ZJ6tEbSsfok
شناسنامه : به زبان انگلیسی
http://www.youtube.com/watch?v=FlgXM27fcM0


ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۲۱, چهارشنبه

شناسنامه


توی اون باغ_ بزرگ، خلوت و بس زیبا
ما نشستیم ، دلگیر ، غم ،  سراپا ، تنها

قلب_ ما ، رنجیده ، از اون و اون آشبا
اون که بود یه همدم ، همه چیز در دنیا

اونی که اسمش هست، در شناسنامه ی ما
توی اون باغ_ بزرگ  ،  ما نشستیم تنها...

دکتر منوچهر سعادت نوری

مونترال چهارشنبه  ۲۱ خرداد ۱٣۹٣ - ١١ ژوئن ٢٠١٤

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار


http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/06/blog-post_11.html

ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۱۶, جمعه

خدا : از نگاه برخی سرایندگان این زمانه

ور به خود آیی به خدایی رسی (گنجینه ی دل)
چشم فروبسته اگر وا کنی/ درتو بود هر چه تمنا کنی
عافیت از غیر نصیب تو نیست/ غیر تو ای خسته طبیب تونیست...
خواجه ی مقبل که ز خود غافلی/ خواجه نه ای بنده نا مقبلی
از ره غفلت به گدایی رسی
ور به خود آیی به خدایی رسی... : رهی معیری
و خدایی که دراین نزدیکی است (صدای پای آب)
اهل کاشانم/ روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم/ خرده هوشی/ سر سوزن ذوقی
مادری دارم/ بهتراز برگ درخت/ دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است/ لای این شب بوها/ پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب/ روی قانون گیاه... : سهراب سپهری
بر روی ما نگاه خدا خنده میزند (پاسخ)
بر روی ما نگاه خدا خنده میزند/ هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش/ پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود/ بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا... : فروغ فرخزاد
از یاد رفتگان خدا (نامه ای به : نصرت رحمانی)
ما رایت بلند تخیل را/ بر بام این سرای تهی برافراشتیم
پیشینیان ما از یادرفتگان خدا بودند/ ما ، جان و تن به خدمت شیطان گماشتیم
ما در بهشت آدم و حوا/ ماه برهنه را که شکافی به سینه داشت
پیش از نزول باران ، در چشمه ی بلوغ شلاق می زدیم
پروانگان شوخ جوان را در دفتری سپید تر از بستر زفاف/ سنجاق می زدیم... : نادر نادرپور
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد... : معینی کرمانشاهی
کجاست خدا؟
بر سرِ دار بیدادها و مجمرِ مکرِ داغ ها
بر دشتِ خشک فقر ها و عصر تلخ بی کسی ها،
دلِ و دستِ بی پناه،
از آسمانِ رو سیاه می پرسند: پس، کجاست خدا؟...
در بیغوله هایِ سرد/ در شامگاههایِ درد
دیریست/ مادران: فرزاد ها و ندا ها و ستارها: آن،
شایستگان ِحرمت، می پرسند: پس، کجاست خدا؟... : بهنام چنگائی
مردِ خدا
بی برگ و باری و خوش در/ بی ریشگی ریشه داری
بر گِردِ مرگ و تباهی ست/ گر فکر و اندیشه داری
در قصدِ جان درختان/ بر دستِ دین تیشه داری
مردخدایی ولیکن/ اهریمنی پیشه داری : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
نشریه ی خدا
خواندم که شیخ گفته خدا ژورنالیست بود/ اما مثال اهل قلم شور و شر نداشت
نشریه نیز داشت که تعطیل کرده بود/ زیرا که یک مخاطب صاحبنظر نداشت
در بارهٔ خدا چه سخن ها که گفته شیخ/ او را کسی ز پرت و پلا برحذر نداشت
نقد مرا کسی برساند به گوش شیخ
ترسی اگر ز جانب این جانور نداشت... : هادی خرسندی
بیشتر:   http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=60411
صبر خدا
ای اهل وطن ، کشور ايران به کجا شد/ آن کشور_ زیبا به جهان ، زشت چرا شد
تا خشم وغضب بر دل_ این خاک بیفتاد/ يك ابر_ سیه ، چیره شد و تیره فضا شد
آزادی و شادی و عدالت ، ز میان رفت/ منشور_حقوق_همگان ، کذب و کذا شد
مردان و زنان_ وطن ، ای ملت_ ايران/ آن‌ خانه و گلباغ_ شما ، خاک_ بلا شد
گلبرگ_ تبسم ، نه بَرَد را ه به رخسار/ بس پیر و جوان ، قافله ای بهر عزا شد
آ شفته دل ايرا نی_ مظلوم ، بپرسد/ کی ؟ دوره ی پایانی این وضع ، ‌روا شد
قلب_همه ی مردم_آزاده گرفته است/ نا باور و درحیرت ازین صبر خدا شد
دکتر منوچهر سعادت نوری

همچنین نگاه کنید به

ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۱۳, سه‌شنبه

آسمان های یک سراینده

 ١
شهر است، پر غبار و هوا تیره است و تار
ابر سیاه، همهمه دارد به آسمان
انبوه دود و خاک، نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل، چهره بوته زار
دیریست باغبان، نگرفته سراغ گل
بر بسته بار و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری، زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان، مکیده است
باران بریز
رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل، شستشو بده
ای باغبان شهر
برخیز و خاک سوخته را، رنگ و بو بده
باران بریز، رگبار قطره های زلال آب...
٢
دانه دانه ، بر ف می بارد/ همچو مروارید غلطان ، ز آسمان
یا بسان نقره گو‌ن ، ذرات اشک/ کز دو چشم يك الهه شد روان
عاشقانه ، می شود جذب زمین/ تا که خاک تشنه ، جان یابد از آن
گستراند بستری نرم و سپید/ ورزش اسکی بر آن گیرد مکان
یا بسازد توده هایی سفت و سخت/ آدم_ برفی نشاند ارمغان
پاک می سازد فضا را  ا ز سموم/ تا نفس ها را نماید شایگان
دانه دانه ، بر ف می با رد/ محنت و رنج و غمی در آن نهان
معبری لغزنده می دا رد به پا/ سخت می سازد عبور رهروان
گاه چون بهمن ، فرو ریزد ز کوه/ بس به نا بودی کشاند مردمان
گاه جان بخش ، گاهی جان ستان/ همچو ژینوس می نماید بی گمان
دانه دانه ، بر ف می بارد/ زشت و زیبا ، آ فریند  ناگهان
یا بسان نقره گو‌ن ، ذرات اشک/ یا چو مروارید غلطان ، ز آسمان


٣
خون دل خوردی و فریاد رسا، سر دادی/ باورت ساخت، مسیحا نفسی بر آمد
به افق خیره شدی، تا که پرستو بینی/ زهی افسوس، که کفتار بسی‌ بر آمد
آسمان را طلبیدی همه جا روشن و صاف/باد و طوفان بشد و خار و خسی‌ بر آمد
تا سخن یا قلم ات، در ره آزاد به رفت/ بر حذر ماندی، و فوج عسسی‌ بر آمد
نوعروس ملک کابین گشته درچنگال خصم/ فره هشیار: صدای جرسی بر آمد
 ٤
آن شب که ماه بود و فروغ ستاره بود/ بر آسمان چشم تو ما را نظاره بود
آن شب فضا، همه عطر تن تو داشت/هر رایحه، ترانه ای از عشق می نگاشت
آن شب نگاه تو غزل عشق می  سرود/ ابیات آن نگاه، به جان داد تار و پود
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد/گل های عشق در بر ما، نو شکفته شد
آن شب که دست عشق تو و من به هم فشرد/غم از میانه رفت و ره نیستی سپرد
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب/چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده هست هنوز/ بر صفحه ی خیال، درخشد بسان  روز
 ۵
من نمی گویم چنان یا این چنینم/ ‌کیستم من زاده ی ايران زمینم
کشور_ افسانه‌ های باستانی/ خطه ای من برتر از ايران نبینم
یادگاری از تمدن ‌های ‌ایلام/ مانده ایمن از گزند چرخ ایام
مهد مانی مرز مزدک بوم زرتشت/ سرزمین حا فظ و ‌رومی وخیام
وادی فردوسی توسی ست آن/ اوکه با شهنامه کرد ايران به‌ نام
یا که سینا آن خردمند مهین/ صاحب قانون ، شفای برترین
یاهمان نقطه که سعدی آفرید/ تا گلستان، بوستان آمد پدید
مامن افشین و بابک، مازیار/ مهبط حلاج،  مردی سر به دار
یا همان منزلگه ستار آزادی طلب/ اسعد و صمصام وباقر، یپرم عیسی نسب
یا سرای مرد می برجسته و والاتبار/ نام آن ها را نیارم چونکه ازحد بی شمار
جابجایش، سبز و خرم دلگشاست/ آسمانش، پا ک و آبی با صفاست
خطه ای را، خوشتر از ايران نبینم/ کیستم من زاده ی ايران زمینم
 ٦
روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فردا ها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يک روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی
آنجا دوباره چشم به هم دوزﻳﻡ/ دل ها درون سينه ی ما لرزان
لب های تشنه را به هم آميزيم/ دستان به دور گردن هم لغزان
پيمانه ی وصال بياشاميم/ آغوش ِ هم، چه تنگ‌ بیفشاریم
در اوج لذتيم و چه آراميم/ وقتی كه نام هم به زبان آريم
تا عمر باقی است من آنجايم/ مسحور وصل تست سراپايم
 ٧
یک زمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم
آتش قهر و غضب را، ا فکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب
شعله‌ ها بالا دهد، گیرد تمام خشک و تر
بغض ‌ها، فریاد ‌ها گردد، بسان بانگ موج
موج ها سرکش شود، افتد درون بحر و بر
هرخروشی، دامن آه سحر جوید از آنک
داد ديرين را ستاند، ازبسی بیداد گر
یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف
روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر
عهد نیک و خرمی را، آورد یکسر ‌پدید
دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر ‌پشت سر
سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد
تا شود ایمن، ز آسيب ریا و قهر و شر
یکزمان آیدکه گردون این فلک این آسمان
چتر_ مهرخویش بگشایدخوش و گسترده تر
 ٨
درسحرگا ه_ ا بتدا ئی_عمر/ آسمان ، صاف و پاک و روشن بود
گل تباران  به  _گرد_ ما بودند/ جای ما ، در میان_ گلشن بود
در فرا  اوج_ قله های_ شباب/ همدل  و هم مرام_ او گشتیم
سخن_ عشق_ او ، چه شیرین بود/ غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم
درمیانسالگی ، و تنگ غروب/ تا که میهن به چنگ توفان شد
وحشت_ قهقرا شد و سرکوب/ کار ما ، کوچ از آن‌ دیاران شد
در سراشیب_ انتهائی_ عمر/ بس شنیدیم  شکوه ها ، از دوست
خاطر از دوست نیست آزرده/ آنچه از "دوست می‌ ‌رسد نیکوست"
درشبانگاه_ پیری  و عزلت/ آسمان ، گرچه روشن و پاک است
قلب ما ، در کنار قطب شمال/ یاد_آن زادگاه و آن خاک است


٩
دل می خواد، فردا بشه/ آسمون ها، وا بشه
تیرگی، کنار بره/ روشنی، پیدا بشه
 بد دلی ها، نباشه/ رقص عشق، بر پا بشه
خنده ها، قهقهه ها / اینجا و اونجا بشه
 غم و غصه، دور بشه/ شاد و خوش، دنیا بشه
رنج و دردی، نباشه/ مرض ها، دوا بشه
 دشت و کوه و سبزه زار/ یه سره، زیبا بشه
ساحل و دریا کنار/ دوباره، غوغا بشه
 عهد و پیمون و قرار/ همه جا، وفا بشه
سکه ی هر ایرونی/ پربها، طلا بشه
تریاک و بساط بنگ/ برچیده، فنا بشه
وطن، از ظلم و بلا / عاقبت، رها بشه
خنده ها، قهقهه ها / اینجا و اونجا بشه
آسمون ها، وا بشه/ دل می خواد، فردا بشه
 ١٠
چون پرنده، همچنان بر بال خویش/ گفته ایم با آسمان ، ازحال خویش
از میا ن رعد و برق، آ تش فشان/ اين ندا پیچیده اندر کهکشان
فصل سرد و باد و توفا ن، بگذرد/ خشم و آسيب زمستان، بگذرد
با پرستو، ما بهارا ن آوریم/ چشم، در راهیم و بر اين باوریم

دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

  http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/06/blog-post.html