۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

گفتنی ها و ناگفتنی ها : در زنجیری از سروده ها


خجسته سیامک یکی پور داشت/ که نزد نیا جاه دستور داشت
گرانمایه را نام هوشنگ بود/ تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
به نزد نیا یادگار پدر/ نیا پروریده مراو را به بر
نیایش به جای پسر داشتی/ جز او بر کسی چشم نگماشتی
چو بنهاد دل کینه و جنگ را/ بخواند آن گرانمایه هوشنگ را
همه گفتنی ها بدو بازگفت/ همه رازها بر گشاد از نهفت... : فردوسی
گر تو خاری همچو خار اندر طلب سرتیز باش
تا همه خار تو را همچون گل و نسرین کنند
گر مجال گفت بودی گفتنی‌ها گفتمی
تا که ارواح و ملایک ز آسمان تحسین کنند : مولوی
چه سروست آن که بالا می ‌نماید/ عنان از دست دل‌ها می‌ رباید...
حدیث عشق جانان گفتنی نیست/ و گر گویی کسی همدرد باید
درازای شب از ناخفتگان پرس/ که خواب آلوده را کوته نماید
مرا پای گریز از دست او نیست
اگر می ‌بنددم ور می‌گشاید... : سعدی
 در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش/ حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان/ کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نه گفتنی ست سخن گر چه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش... : حافظ
 مگو ناگفتنی در پیش اغیار/ نه با اغیار با محرم‌ترین یار
به خلوت نیزش از دیوار میپوش/ که باشد در پس دیوارها گوش
و گر نتوان که پنهان داری از خویش/ مده خاطر بدان یعنی میندیش
میندیش آنچه نتوان گفتنش باز/ که نندیشیده به ناگفتنی راز
در این مجلس چنان کن پرده ‌سازی
که ناید شحنه در شمشیربازی... : نظامی گنجوی
 ناگفتنیی که بود در دل/ از دل به سر زبان رسیده‌ست
سد لقمهٔ طعمهٔ گلوگیر/ نزدیک لب و دهان رسیده‌ست... : وحشی بافقی
 همو باشد که اینجا باز آید/ بداند آنکه صاحب راز آید
ولی این راز اینجا گفتنی نیست
دُرِ اسرار اینجا سفتنی نیست... : عطار نیشابوری

وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام
درد از طبیب خویش نهفتی، از آن سبب
این زخم کهنه دیر پذیرفت التیام
از بهر حفظ گله، شبان چون بخواب رفت
سگ باید ای فقیه، نه آهوی خوشخرام...: پروین اعتصامی
 اگر باشد مرا پری و بالی/ به‌سوی ری پرم بی‌قیل و قالی...
بر او سازم بیان بنهفتنی‌ها/ بدو گویم بسی ناگفتنی‌ها
حکایت‌ها کنم از بی‌وفاییش/ وزین بیگانگی و آن آشناییش...: ملک‌الشعرای بهار
 ای تو همدل ، ای تو همدرد/ عاقبت عشق از تو گل کرد
عاشقم من ، عاشق تو/ ای تو تنها خوب دنیا
با تو دارم گفتنی ها... : اردلان سرفراز
 چو دل از من این گفتنی ها شنید
زبونی رها کرد و نیرو گرفت
جهان ، چهره ای سخت، زیبنده یافت
زمان ، شیوه ای سخت نیکو گرفت... :  نادر نادرپور
 رفتن و رفتن و رفتن/ دل به تنهایی سپردن
رفتن اما/ نرسیدن/ لب دریا/ تشنه مردن
رفتن و رفتن و رفتن/ حرفیه که ناتمومه
بغض یک گریه ی تلخه/ که یه عمره تو گلومه
واسه من سفر همیشه/ یه کبوتر سفیده
که روی سینه سفیدش/ قطره قطره خون چکیده
گفتنی ها رو باید گفت/ می گم این حرفو با فریاد
مث ابرای مهاجر/ نمی شم همسفر باد... : اردلان سرفراز
 رُستنی ها کم نیست/ من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست/ من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ، از آغاز/ چنین درهم و برهم گفتیم
دیدنی ها کم نیست/ من و تو کم دیدیم
بی سبب از پائیز/ جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست/ من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست/ من و تو کم خواندیم
من و تو ساده‌ ترین شکل سرودن را
در معبر باد/ با دهانی بسته واماندیم
من و تو کم خواندیم/ من و تو واماندیم
من و تو کم دیدیم/ من و تو کم چیدیم
من وتو کم گفتیم/ وقت بیداری فریاد/ چه سنگین خفتیم!
من و تو کم بودیم/ من و تو اما در میدان ها
آنک اندازه‌ی ما می خوانیم/ ما به اندازه ما می بینیم
ما به اندازه ما می چینیم/ ما به اندازه ما می گوییم
ما به اندازه ما می روییم
من و تو/ خم نه و/ در هم نه و/ کم هم نه/ که می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم/ در شب این جنبش/ نبض آدم باشیم
من وتو حق داریم که به اندازه "ما" هم شده، با هم باشیم
گفتنی ها کم نیست : شهيار قنبری
http://iranian.com/posts/view/post/24905  
ای تو یارم روزگارم/ گفتنی ها با تو دارم
ای تو یارم/ از گذشته یادگارم... : اردلان سرفراز
http://www.youtube.com/watch?v=eROlsF4xWgo
بر حذر باش از سکوت و گفتنی ها را بگوی
جز صداقت ، راه_ دیگر، در میان، آخر مپوی
 در هوای عشق دلبر، هر نفس را تازه ساز
غیر_ عطر_ روی_ او، عطر_ گل دیگر مبوی
 دوست باش و نیک با همسایه، اما هیچگاه
جامه‌ ی ناپا ک خود را، نزد همسایه مشوی
 هر زمان و هر مکان با یاد ايران زیست کن
لیک، حل_ مشکل_ ايران ز بیگانه مجوی
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/03/blog-post_25.html 

۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

روزِ نو : در زنجیری از سروده ها


به فر کياني يکي تخت ساخت/ چه مايه بدو گوهر اندر شناخت
که چون خواستي ديو بر داشتي/ زهامون به گردون بر افراشتي
چو خورشيد تابان ميان هوا/ نشسته برو شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر تخت اوي/ شگفتي فرو ماند از بخت اوي
به جمشيد بر گوهر افشاندند/ مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودين/ بر آسود از رنج دل تن زکين
بزرگان به شادي بيا راستند/ مي وجام و رامشگران خواستند
چنين جشن فرخ از آن روزگار
بمانده است از آن خسروان يادگار... : فردوسي

هر روز نو برآئی ای دلبر جان/ سودای نوئی درافکنی در سر جان
در ده پرده بهر سحر ساغر جان/ ای تو پدر جان من و مادر جان: مولوی

 سال نوست و ماه نو و روز نو/ وقت بهار و وقت گل کامکار
شادی و خرمی را نو کن بسیج
دل را به خرمی و به شادی سپار : فرخی سیستانی

ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت/ انگیخته دولت جهان دل شادت
ای روز جهان مبارک از دولت تو/ روز نو و سال نو مبارک بادت: انوری

 دوش که صبح چاک زد صدرهٔ چرخ عنبری
خضر درآمد از درم صبح‌وش از منوری
شعبهٔ برق و روز نو ، غرتش از مبارکی
قلهٔ برف و صبح‌دم ، شیبتش از معطری... : خاقانی شروانی

 سال آغاز شد و خوشدلی آغاز نشد/ حلقه بر در شادی زدم و باز نشد
قفسم در وطنم بود و دلم پیش پسر/ خواستم تا به کف آرم پر پرواز نشد
نه عجیب گر که به زندان وطن خاموشم/  در قفس مرغ دلم زمزمه پرداز نشد
سال ها دیده ام از ماتم دزفول گریست/ نفسی شاد دلم از غم اهواز نشد
دجله گر خود همه از خون شهیدان سرخ است/ محرم دجله خلیج است که غماز نشد
ای بسا کودک خندان که چو گل ریخت به خاک/ وی بسا مرغ خوش آوا که در آواز نشد
آتش آه چه کس این همه طوفان انگیخت؟/ بر در هر که شدم آگه از این راز نشد
در پی معجزه بودم که بلا بنشیند/  ای بسا فتنه که برپا شد و اعجاز نشد
مرثیت خوانی من زاده ی غم های منست/ طبع افسرده چه سازد که غزلساز نشد
روز نو روز غم کهنه به پایان نرسید
سال آغاز شد و خوشدلی آغاز نشد: مهدی سهیلی

 باز این زمین تند گام
برف را ز روی گرده می تکاند و به صد زبان/ آفتاب را می دهد سلام
باز باد خوش خبر بهار شکفته می دهد پیام
می دود میان لاله ها غزل سرا/ جام هایشان می زند به جام
باز ابر باردار خیمه می زند به روی بام
باز بر شگون مجلس بهار
بید می پرکند به رقص صوفیانه اش گیسوان سبزفام
باز نبض جویبار نقره می زند به توده علف/ با گذار آبهای رام
روز می رسد، روز دیگری که از نوی گرفته نام
خاسته ز جا ، مردمی به راه مردمی نهاده پا
در سرود ، در صلا/ سال نو سلام ، سال نو سلام : سیاوش کسرایی

يكبار دگر نسيم  نوروز وزيد
دل‌ها به هوای روز نو باز تپيد
نوروز و بهار و بزم ياران خوش باد
در خاك وطن ، نه در ديار تبعيد: نعمت آزرم

از این کجِ خیزِ تلخِ فصل، دلسردم/ نمی دانم، کدامین سوی برگردم؟
غبارِ تلِ خاموشی غمِ دل را نمی‌گیرد/ فغانی از سرِ حسرت
کدورت را  ز  مهرِ_ لب  نمی روبد
نفیرِ باد و نفرینِ سفر بر بالِ جان دارم
در این گردونه ی تردید، نه برخیزم، نه آسایم
ز امروزم، چه شاباشی‌ برای روزِ نو دارم؟ علیرضا طریقیان

 نوروز_ دلفروز ، پر ا کند عطر عید/ گل شد ‌پدید و بلبل_ شیدا ، ز ره رسید
گر روز_ کهنه ، هیچ به جزغم ، نیا فرید/ بنگر به روز_ نو ، که ز شادی ، دهد نوید
دکتر منوچهر سعادت نوری