ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

چالوس: در زنجیری از سروده ها


 هنگام فرودین که رساند ز ما درود/ بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود
کز سبزه و بنفشه وگل های رنگ رنگ/ گویی بهشت آمده از آسمان فرود
دربا بنفش و مرزبنفش وهوا بنفش/ جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود
جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند/ وین‌ جایگه بنفشه به خرمن توان درود...
بگذر یکی به خطهٔ نوشهر و رامسر/ وز ما بدان دیار رسان نو به نو درود
آن گلستان طرفه‌بدان فر و آن جمال/ وان کاخ‌های تازه بدان زیب و آن نمود
از تیغ کوه تا لب دریا کشیده‌اند/ فرشی کش از بنفشه وسبزه‌ است تاروپود...
بنگر یکی به منظر چالوس کز جمال/ صد ره به زیب وزینت مازندران فزود
زان‌ جایگه به بابل و شاهی گذاره کن/ پس با ترن به ساری و گرگان گرای زود
بزدای زنگ غم به ره آهنش ز دل
اینجا بودکه زنگ به آهن توان زدود...: ملک‌الشعرای بهار

هنگام خزان كه بلبل زار/ افسرده و خسته با دلي خون
بوسد چو گل آستان گلزار/ تا پاي نهـد ز باغ بيرون
يك لحظه بر آن كند نگاهي/ وز سوز درون بر آرد آهي
در راهم و آخرين نگاهـم/ بر خاطره‌هاي بيشماري است
در هر طرفي گرفته راهـم/ نقشي كه ز رفته يادگاري است
در ديده‌ام اشكي و نگاهي است/ در سينه‌‌ام آتشي و آهـي است
اي محفل شادماني من/ اي با دل من چو درد مأنوس
منزلگه آسـماني من/ اي نقش رُخ بهشت چالوس
از پيش تو مي‌روم دگر بار/ تا بار دگر خـدا نگهدار
هر جا نگـرم به هر كنارت/ از روز و شبي مرا نشاني است
هر تپه و دشت و جويبارت/ يادآور طـرفه داستاني است
اين جنگل و دره و دمن‌ها/ گويند به گوش ما سخن‌ها
آن جاده ای كه در شـب ماه/ ميعادگه فرشتگان است
ما را چه بسا كه ديده در راه/ در هر قدمش ز ما نشان است
زانجا بگذشته‌ايم سرمست/ آرام و خموش و دست در دست
آن گوشه كه آبشار زيبا/ كف كرده و نقره‌ فام و پرشور
غوغا و خروش كرده بر پا/ دلشاد و گشاده ‌روي و مسرور
بسيار نشسته ‌ايم تنها/ آرام و ميانمان سخن‌ ها
هر وقت غروب محنت‌افزا/ خون در دل ابر پاره مي‌كرد
اوبود كنار من در آنجا/ يك دم به افق اشاره مي‌كرد
آنگاه نگاه خيره ی ما/ مي‌ديد چه نكته‌هاي زيبا
وقتي كه بنفشه‌هاي جنگل/ با آن‌همه لطف رُسته بودند
بر دامنه سبزه ی چو مخمل/ آنجا دو نفر نشسته بودند
جان بود كه در كنار تن بود/ من بودم و دلستان من بود
آن روز كه آن درخت پربار/ پنـهان شده  در شكوفه‌ها بود
در سايه‌اش اندر آن چمن‌زار/ گسترده بساط عيش ما بود
هر لحظه نسيم عنبرين‌بو/ مي‌ريخت شكوفه بر سر او
آن دامنه كز اوان اسفند/ پوشيده ز زنبق سفيد است
وان جاده ی كوچكي كه يك چند/ در نرگس و لاله ناپديد است
دارند ميان خود ز هر جا/ جا مانده نشان پايي از ما
آن گوشه كه رُسته بود هر سو/ گل‌هاي سـفيد و صورتي‌رنگ
يك روز ز شور در سـر او/ شد با دل من زبان هماهنگ
دل آنچه ز ديگران نهان كرد/ آن لحظه زبان براو عيان كرد
دکتر ابوالحسن علي ‌آبادي

من کجای این جهان را دوست دارم/ من کدامین مردمان را دوست دارم
من وطن را ،  آشیان را دوست دارم/ من در آنجا بس مکان را دوست دارم...
از جوار جنگل نور ، خط سا‌حل در شمال/ تا ابرقو در کنار و زیر_ آن سرو کهنسا ل 
یا ز گوشه گوشه های باغ انگوری اوشا ن/ تا به زیر شاخه ‌ی زیتون، مسیر را ه لوشا ن...
از سمنگان تا کناره ، راه چالوس/ از ورای صخره ها وجلگه ‌های سبز زاگروس
تا به زیر آسمان پرستاره، شهرکرمان/ یا بسوی تپه ‌های نفتی مسجد سلیمان
من کجای این جهان را دوست دارم/ من وطن را ، آشیان را دوست دارم
دکتر منوچهر سعادت نوری

یادآوری: تارنمای "شهرداری چالوس" اخیرا این دو بیت (اي محفل شادماني من، اي با دل من چو درد مأنوس/
منزلگه آسـماني من، اي نقش رُخ بهشت چالوس) از سروده ی زنده یاد دکتر علی آبادی را نقل و متاسفانه آن را منسوب به مرحوم رشید یاسمی نموده است. دو بیت مذکور بخشی از سروده ی جاودانه ی  زنده یاد دکتر علی آبادی است که با عنوان "چالوس" در بسیاری از تارنماها و منابع گوناگون آن را می توان یافت. 
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار

 http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/12/blog-post_8.html