۱۳۹۳ مهر ۱, سه‌شنبه

همدان (اکباتان) در زنجیری از سروده های این زمانه

(شیر سنگی همدان)
هستی ما یکسره پامال شد/ دستخوش رهزن و رمّال شد
اجنبیانی همه اهل چپو/ فرقه ی بر "دار" و به "دزد" و به "دو"
تازی وترک و مغول و ترکمان/ جمله بریدند از ایران امان
نای به بستند به مرغ سحر/ بال شکستند ز طاوس نر
بعد عرب هم نشد این ملک شاد/ رسته شد از چاله و در چه فتاد
شد عرب،‌ ‌و ‌ترک ‌به‌جایش نشست/ مست بیامد، کت دیوانه‌ بست
بست ‌عرب ‌دست ‌عجم ‌را به پشت/ هرچه توانست از آن قوم کشت..
از پس آن‌، دوره به ترکان رسید/ نوبت این گله به گرگان رسید
ترکی شد رسم به عهد تتر/ عصر ملوک صفوی زان بتر
پهلوی اندر همدان و جبال/ آذری اندر قطعات شمال
رفت درین دوره به کلی ز یاد/ نصف زبان پاک ز کار اوفتاد...
بی‌خردانی ز حقایق به دور/ پیکرشان از ادبیات عور
روح ادب خستهٔ اخلاقشان/ دست سخن بسته شلتاقشان
من به سخن زمزمه برداشتم/ پرده ز کار همه برداشتم
نظم من آوازه به کشور فکند/ نثر من آیین کهن برفکند
درس نوینی به وطن داده‌ام
درس نو این است که من داده‌ام : ملک‌الشعرای بهار

 جان پسر، گوش به هر خر مکن/ بشنو و باور مکن
تجربه را باز مکرر مکن/ بشنو و باور مکن
مملکت ما شده امن و امان/ از همدان تا طبس و سیستان
مشهد و تبریز و ری و اصفهان/ ششتر و کرمانشه و مازندران
امن بود، شکوه دگر، سرمکن/ بشنو  و باور  مکن... : میرزاده عشقی

کبر و سرکشی تا چند ای سلالهٔ انسان/ حال آخرین بنگر، ذکر اولین برخوان
ای هیون آتش دم‌، ای عقاب باد افسای/ ای نهنگ آب اوبار، ای پلنگ خاک‌افشان
خاک از تو در لرزه‌، آب از تو در ناله/ باد از تو در فریاد، آتش از تو در افغان
غولبارگی تا چند، راه و رسم انسان گیر/ دیو سیرتی تاکی‌، سوی آدمیت ران...
گوش‌کن که پیش از ما در جهان بسی بودست/ قصرها که ایوانشان برگذشتی از کیوان
شهرها که بر هر در، صد هزار دربان داشت/ و از گزند دوران گشت جمله بی‌در و دربان..
هر خرابه‌ای ما را، عبرتی دگر بخشد/ از نشیمن دارا، تا رواق نوشروان
کورش معظم کو، وانکه قفل‌ها برداشت/ از دفاین آشور، وز خزاین کلدان
آن که نیم گیتی را بستد و عمارت کرد
از چه گم شد آثارش‌، زیر شوش و اکباتان... : ملک‌الشعرای بهار

 آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد/ جانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد
نوجوانی که غم دوری او پیرم کرد/ باز پیرانه سرم بخت جوان بازآورد
گل به تاراج خزان رفت و بهارش از نو/ تاج سر کرد و علیرغم خزان بازآورد
دست عهدی که زدش بر در دل قفل وفا/ درج عفت به همان مهر و نشان بازآورد
تیر صیاد خطا رفت و ز دیوان قضا/ پیک راز آمد و طغرای امان بازآورد
شهریارا ز خراسان به ری آوردش باز
آن خدائی که هم او از همدان بازآورد : محمدحسین شهریار

 کشور از خیره سری چهره ی ویرانه گرفت/ آتشی در عجم از تازی دیوانه گرفت
ای بسا مادر افسرده که با پنجه ی مهر/ دزد بغداد از او کودک دردانه گرفت
گرگ خونینه دهان طفل ز هر کوچه ربود/ پدر و مادر و فرزند ز هر خانه گرفت
بر سر سقزیان روز و شبان آتش ریخت/ دود آن چرخ زد و در نفس بانه گرفت
 یک زمان آتش او بر سر کاشان افتاد/ وز عزیزان وطن گرمی کاشانه گرفت
از هوا شعله درافکند به شهر همدان/ خرم آباد از او صورت غمخانه گرفت
خطه ی باختران را همه دم آتش زد/ خواب را از شب آن مردم فرزانه گرفت...
خانه ی تازی دیوانه ز بن ویران باد/ که از او کشور ما حالت ویرانه گرفت: مهدی سهیلی

از همدان تاصلیب راه تو چون بود/  مرکب معراج مرد جوشش خون بود
نامه ی شکوی که زی دیار نوشتی/ بر قلم آیا چه می گذشت که هر سطر
صاعقه ی سبز آسمان جنون بود/ من نه به خود رفتم آن طریق که عشقم
از همدان تا صلیب راهنمون بود : دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

بی ماه ،بی گل سرخ ، بی زن
کشتی هامان را به سمت تروا می رانیم/ قطار به اکباتان قدیم می رود
شیر سنگی خمیازه می کشد زیر بادبان های پلاسیده
بلیط هایمان یکسره بود/ بی ماه منوریم
بی گل سرخ معطریم... : محمد علی سپانلو

 من کجای این جهان را دوست دارم/ من کدامین مردما ن را دوست دارم
من وطن را، آ شیان را دوست دارم/ دوستان و دودمان را دوست دارم
جاودان، آزادگان را دوست دارم/ من در آنجا بس مکان را دوست دارم :
ازهرند و از سهند و تا نهاوند/ ازکرج، از اوج توچال، تا دماوند
از اراک  و از نطنز و یزد و تبریز/ تا درون خانه های خشت نیریز
ازمزار کوروش و از پایگاه تخت جمشید/ تا به کنگاور کنار معبدافسانه ناهید
یا زاکباتان و زنجان تا انارستان ساوه/ وز ره پرپيچ وخم، روی کتل، سوی گناوه...
تا به زیر آسمان پرستاره، شهرکرمان/ یا بسوی تپه ‌های نفتی مسجدسلیمان
من کجای این جهان را دوست دارم/ من وطن را، آشیان را دوست دارم
 دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/09/blog-post_23.html