۱۳۹۳ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

سیاست در زنجیری از سروده ها


 فهم کنی تو خود که تو زیرک و پاک خاطری
باده بیار و دل ببر زود بکن تجارتی
باده شاد جان فزا تحفه بیار از سما
تا غم و غصه را کند اشقر می سیاستی...: مولوی

 به چشم سیاست در او بنگریست
که سودای این بر من از شهر چیست: سعدی

بانمکان و چابکان جانب خوان حق شده
وان دل خام بی‌نمک در شر و شور می‌رود
طبل سیاستی ببین کز فزع نهیب او
شیر چو گربه می‌شود میر چو مور می‌رود...: مولوی

 ما به روی دوستان از بوستان آسوده‌ایم
گر بهار آید وگر باد خزان آسوده‌ایم...
گر سیاست می‌کند سلطان و قاضی حاکمند
ور ملامت می‌کند پیر و جوان آسوده‌ایم
موج اگر کشتی برآرد تا به اوج آفتاب
یا به قعر اندربرد ما بر کران آسوده‌ایم
رنج‌ها بردیم و آسایش نبود اندر جهان
ترک آسایش گرفتیم این زمان آسوده‌ایم
سعدیا سرمایه داران از خلل ترسند و ما
گر برآید بانگ دزد از کاروان آسوده‌ایم: سعدی

هر زمان عشق تو در کارم کشد/ وز در مسجد به خمارم کشد
چون مرا در بند بیند از خودی/ در میان بند زنارم کشد...
ور ز عشق او بگویم نکته‌ای/ از سیاست بر سر دارم کشد
چون نماند از وجودم ذره‌ای/ بار دیگر بر سر کارم کشد
گه به زحمتگاه اغیارم برد/ گه به خلوتگاه اسرارم کشد
چون به غایت مست گردم زان شراب
در کشاکش پیش عطارم کشد: عطار نِیشابوری

بگفتن با پرستاران چه کوشی
سیاست باید اینجا یا خموشی: نظامی

از آن ز چشم خوشت خائفم که هندوئیست
که از سیاست ترک ختا نمی‌ترسد
مرا بزخم قفا گفتمش ز پیش مران
که زخم خوردهٔ هجر از قفا نمی‌ترسد...: خواجوی کرمانی

من خضر دانشم تو سکندر سیاستی
هرچند خضر پیش سکندر نکوتر است: خاقانی

یک نیمه جهان را به جوانی بگشادی
چون پیر شوی نیمهٔ دیگر بگشایی
زنگ همه مشرق به سیاست بزدودی
زنگ همه مغرب به سیاست بزدایی...: منوچهری دامغانی

تا تیز کرده ای به سیاست نگاه را
صد منت است بر دل عاشق گناه را
ای روی غم سیاه که از شرم گریه ام
بر پشت پا دوخته چشم سیاه را...: عرفی شیرازی

باز دگر باره مهر ماه در آمد
جشن فریدون آبتین به بر آمد
عمر خوش دختران رز به سر آمد
کشتنیان را سیاستی دگر آمد...: منوچهری دامغانی

دزد را شحنه راه رخت نمود/ کشتن دزد بی‌گناه چه سود؟
دزد با شحنه چون شریک بود/ کوچها را عسس چریک بود
چون سیاست نباشد اندر شهر
ندرخشد سنان و خنجر قهر...: اوحدی مراغه‌ای

ای جهان را به حضرت تو نیاز/ در جاه تو تا قیامت باز
درگهت قبله‌ای که در که و مه/ خدمت او فریضه شد چو نماز
گره ی ابروی سیاست تو/ آشتی داده کبک را با باز
نظر رحمت و رعایت تو
ایمنی داده آز را ز نیاز...: اوحدالدین محمد انوری

سخاوت تو ندارد در این جهان دریا
سیاست تو ندارد بر آسمان بهرام: عنصری

تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر/ ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر
از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی/ چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر...
دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن/ تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی میدهد/ کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر
مردم آنانند کز حکم و سیاست آگهند
کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر...: پروین اعتصامی

گفتمش چيست جدال وطن و دين؟ گفتا
بر يكى خوان، پىِ نان همهمه و غوغايى
گفتمش مرد سیاست كه  بود؟ گفت كسى
كز پى رنج و تعب طرح كند دعوايى ...: ملک الشعرای بهار

این مذاهب ، این سیاست ، وین رسوم
او نداند هیچ وضع گفت و گو... : نیما یوشیج

من آن کسم که چهل ساله خدمتم باشد/ بر آسمان وطن ز آفتاب روشن‌تر
ز نظم و نثرکس ار پایه‌ور شدی بودی/ مرا به کنگرهٔ تاج آفتاب‌، مقر
بهای خدمت و سعی خود ار بخواستمی/ به کوه زربن بایستمی نمود گذر
نه چشم دارم ازبن مردمان کوته‌بین/ نه بیم دارم ازین روزگار مردشگر
به زبر منت کس یک نفس بسرنبرد/ کسی که شصت خزان و بهار برده بسر
ولی دربغ که خوردم ز فرط ساده‌دلی/ فریب دوستی اندر سیاست کشور
ز بس که بودم نومید از اولیای امور/ که جز عوام‌فریبی نداشتند هنر
یکی نگفته صریح ویکی نرفته صحیح
یکی نداده مصاف و یکی نکرده خطر...: ملک الشعرای بهار

من قطاری دیدم/ فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت...
کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن
پی_ آواز_ حقیقت بدویم: سهراب سپهری

سیاست دلمرده/ آرمانهای قلم خورده/ ارواح قسم خورده
مورخین پژمرده/ ملت کلک خورده
از صندوق صدقه/ به صندوق رأی
رأ ی برای فرو رفتن به خواب/ خوش خواب، خوش بخواب
سراسیمه برو به پای انتخواب
رای بده بعدا بخواب/ کجاست انتهای خواب
آی آی رای بقاپ از آدم خواب...: افسانه خاکپور

دنیا ، اسیر قدرت سرمایه داری است
سرمایه ، پشتوانه ی دولتمداری است
گاهی "صناعی" و گاهی "تجاری" است
اما "مهارت" است که امروزه کاری است
گاهی مهارت ست، زمانی سیاست ست
امر "سیاست" است که پیوسته جاری است

دکتر منوچهر سعادت نوری