ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه

زنجیره ی "گوهر" در سروده های یک سراینده




١
نازنینا، بهترین گوهر، تراست
ذات پاک و چهر خوش منظر، تراست
رشته ژن هایی، ز "معنا" و، ز "رخ"
همچو فیروزه به انگشتر، تراست!
٢
جان و دل ، زنجیر شد در ترمه بست کوی تو/ دیدگانم شد اسیر طره ی گیسوی تو
ای شده ابریشمین گل دربسیط د شت عشق/ درجها ن هرگزنجستم گل به رنگ وبوی تو
هر زمان بينم سیه چشمان تو، در بين جمع/ در پرند آرزو جویم  نگاه از سوی تو
ای به  سودای رخ زيبای تو ريزم ز لب/ خرمنی از غنچه بوسه بر حریر روی تو
بس نمودم زمزمه با نام والای ات ز عشق/ گشته ام رود ترانه در ره جادوی تو
اسم و رسم ات شد مرا ورد زبان از بامداد/ روح و جان تا شب بجویدگلشن شب بوی تو
من پریشان خاطر و آشفته حالم این چنین/ تا که دل بستم به تار پرنیان موی تو
صحبت رشک آوران بیهوده شد برمن از آنک/ مانده ام مجذوب لحن و گفته ی نیکوی تو
در میان خوبرویان برترين گوهر ز توست/ نافرید ایزد به گیتی گوهری الگوی تو
حسن کردار و جمال تو، پذیرا شد به خلق/ گشته ناپیدا به عالم ، منکر بدخوی تو
بس ستایش ها غزل ها، بهرتو با ید سرود/ تا شود شرمنده یکدم، دشمن پرگوی تو
جاده ی ابریشم_ من، قامت رعنای توست/ روز و شب دارم سفرها، درخط ابروی تو
نافرید ایزد به گیتی گوهری الگوی تو
جان و دل ، زنجیر شد در ترمه بست کوی تو
٣
بنگر به یاخته که ترا بافته ز جان/ شالوده برسه بخش و چنین حال وچون اوست
یک "پرده" دور "بستر" و یک "هسته" آن میان/ اما، هزار جسم دگر، اندرون اوست
آن پرده‌ پاسدار و نگهبان بستر است/ برآن " گذار نیک عنا صر" میسر ‌است
بستر گرفته "پرچم رنگین"سوز و ساخت/ کانجا "مدار ‌گوهر بس ریشه" شد شناخت
هسته‌ که جای "اخگر ارث" و صفات اوست/ آماده بر "وظایف_ باریک تر" ز موست
هر بخش، صادقانه دلاویز پیشه ای/ کوشیده، بهر تو و جان تو ، مدام
هرپیشه گوش گشته ، به فرمان ریشه ای/ تا از مدار ‌گوهر آن، "سرکشد" پیام
منگر به سادگی، به چنان بخش و این مدار/ زیرا  هزار نظم نکو، لازم است کار
اندیشه کن به یاخته و نقش کردگار/ نظم خدا  و حکمت او را ، سپاس دار
٤
آن گلشن و ملك برين/ ايران_ شادان شد غمين/ هرگز مجو آن سر زمين
يك دم به اين منوال ها/ درطول دوران سال ها
 فقر و بلايا چيره است/ دنيا به حيرت خيره است/ شفاف آبش تيره است
افتاده در گودال ها/ درطول دوران سال ها
 ايام آن خامو ش و تار/ آشوب و تهمت بر قرار / فرزند و مادر غمگسار
بس ماه ها شوال ها/ درطول دوران سال ها
 روي زنان را بسته اند/ آزادگان دلخسته اند/ دست قلم بشكسته اند
نا مردمان دجال ها/ درطول دوران سال ها
 سرمايه ها رفته ز كف/ در راه و كار بي هدف/ گنجينه ها گشته تلف
غارت شده اموال ها/ درطول دوران سال ها
 آن مهد و مرز پر گهر/ پيشتاز فرهنگ و هنر/ از پهنه ي شوكت به در
شد با چنين اهمال ها/ درطول دوران سال ها
 تا سال آينده به بين/ ارج و شكوه "هند" و "چين"
ايران به حال واپسين
سر گشته در جنجال ها/ درطول دوران سال ها
 اين قصه ها ناگفته است/ بس فتنه ها نهفته است/ اوضاع ملك آشفته است
افزون بود امثال ها/ درطول دوران سال ها
 روزي بر آيد آفتاب/ سازد وطن را پر شهاب/ نور رها گيرد شتاب
نيكو شود احوال ها/ درطول دوران سال ها
۵
ای وطن ، زرینه هفت آئینه داری
ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری
 در تمدن ، سهم ها ، دیرینه داری
دانش و فرهنگ را ، پیشینه داری
 در هنر ، معماری_ تزئینه داری
خط و تذهیبی خوش و نقشینه داری
 ای که خورشیدی طلا، زرینه داری
بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
 ای که صد افسانه بر هر سینه داری
رستم و رودابه و تهمینه داری
 عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری
مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
 وین زمان بس خرقه ی پشمینه داری
سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
 ای که قلبی ، با صفا ، بی کینه داری
پس چرا ، سنگین غمی در سینه داری؟
 ای خزان را سه  دهه ، بیشینه داری؟
چون اسیران جامه ی رنگینه  داری؟
 ای که خورشیدی ، چنان زرینه داری
پس چرا ، عصری چنین غمگینه داری؟
٦
بر قلب_ آن دیار ، که پیوسته یاد_ماست/ دلبسته مانده ایم ، که روزی سفر ‌کنیم
آنجا که سینه چاک ، بگرد‌یم گرد_ شهر/ از یک سبوی_ پاک ، لب_ تشنه ، تر ‌کنیم
در پرتو_ تشعشع_ خورشید_ آن دیار/ جان و روا ن_ خویش ، بسی تازه تر ‌کنیم
با کاروان_ بابک و افشین و مازیار/ کاخ_ عدو خراب و ، ز بن ، زیر و بر کنیم
در هر کنار و گوشه ی آ ن مهد_ پرگهر/ وجدی ، بسان_ آدم_ نوع_ بشر کنیم
آنجا که قرص_ ماه ، درخشد بر ﺁسمان/ با صد هزار جلوه ، که حظ_ بصر کنیم
وندر فضای_ یکشب مهتاب_ پر شکوه
رقصان شویم و زمزمه ی_ عشق ، سر ‌کنیم

 دکتر منوچهرسعادت نوری