ه‍.ش. ۱۳۹۳ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

تباه


 زندگاني ام تبه گرديد و در حيرت گذشت
وه چه ايام خو شي از عمر بر غفلت گذشت
بسته شد پايم به زنجير و سزاوارم نه بود
واي ازين زندان كه محنت بود و درعزلت گذشت
قسمت ام كرد ﺁسمان ﺁشفتگي هاي زمان
عصر زرين جواني رفت و پر حسرت گذشت
ﺁنكه با جادوي عشق ﺁمد مرا، افسون نمو د
دشمن جانم شد او و از سر وحدت گذشت
همدمي بدخواه من شد ﺁنكه اول دوست بود
فارغ از مهر و محبت گشت و از الفت گذشت
عقده هاي نو جواني بر گشود از بهر من
خشم و عصيانش فزون افتاد و از نوبت گذشت
گاه بيگاه باد و توفاني بشد تند و مهيب
غرش  و پرخاش او از چين و از تبت گذشت
اختري ز اعماق شب ﺁمد ولي روشن نساخت
چلچراغ زندگي را، عمر در ظلمت گذشت
سينه ام با ﺁتش دل در ره او رفت و سوخت
شرح اين قصه، مجو از من كه از صحبت گذشت
 دكترمنوچهر سعادت نوري
١٩٦٢ - تهران
http://iranian.com/main/blog/m-saadat-noury/wish-hope.html
بر گرفته از مجموعه سروده‌های امید وآرزو
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/07/blog-post_27.html