ه‍.ش. ۱۳۹۳ تیر ۲۴, سه‌شنبه

زباله ها : در زنجیری از سروده ها




اینجا که منم ، بهشت جاوید است/ اما چه کنم که خانه ی من نیست
دریای زلال لاجوردینش/ آینه ی بیکرانه ی من نیست
تاب هوس آفرین امواجش/ گهواره ی کودکانه ی من نیست
ماهی که برین کرانه می تابد/ آن نیست که از بلندی البرز
تابید و مرا همیشه افسون کرد
اینجاست که من ، جبین پیری را/ در آینه ی پیاله می بینم
اوراق کتاب سرگذشتم را/ در ظرف پر از زباله می بینم
خود را به گناه کشتن ایام/ جلاد هزار ساله می بینم
اما ، به کدام کس توانم گفت
این بازی تازه را که گردون کرد... : نادر نادرپور

دستی به نیمه ی تن خود می کشم ، چشم هایم را می مالم
اندامم را به دشواری به یاد می آورم
خَنجی درون حنجره ام لرزشی خفیف به لب هایم می دهد:
‏نامم چه بود؟ ، این جا کجاست؟
دستی به دور گردن خود می لغزانم
سیب گلویم را چیزی انگار می خواسته است له کند
‏له کرده است؟
در کپه ی زباله به دنبال تکه ای آیینه می گردم
چشمم به روی دیواری زنگار بسته می ماند
خطی سیاه و محو نگاهم را می خواند:
‏«آغاز کوچه های تنها ‏و مدخل خیابان های دشوار
‏تُف کرده است دنیا در این گوشه ی خراب
‏و شیب فاضلاب های هستی انگار این جا ‏پایان گرفته است»
باد عبور سال هایی کز این جا گذشته است اندامم را می برد
و سایه ای کرخت و شرجی درست روی سرم افتاده است... : محمد مختاری
 
زمین ، پوسیده / مسموم از زباله های کیهانی پوسیده و مکان امنی نیست
اقاقی ها به قایق خمپاره ها ، خود خواسته به تبعید می روند
و باغ ها و تالارهای متروکشان/ ویرانه های باستانی عصر دور سبزینه اند
سبزینه/ این عتیقه ی کمیاب که امروز مثل دلار و مارک
که در غرفه ها و پیاده رو ها قاچاق می شود
هوا به بوی داروی بی هوشی آغشته است
و هیچ سروی در باغ دوام نمی آورد... : منوچهر آتشی

این بادهای هر شب و امشب/ این باد آسیایی این باد مشرقی
وا می کنند پنجره ها را به روی تو/ و فصل را دوباره ورق می زنند
در بادهای هر شب و امشب/ از بهر این هیولا/ این لاشه ی بزک شده در باران
گوری به عمق چند هزاران سال/ در یک دقیقه حفر خواهد شد
این بادهای هر شب و امشب/ با کیمیای عشق و با سیمیای مستی
نسجی ز آب و آتش ترکیب می کنند
و تا زباله دان/ اوراق روزنامه های محلی را تعقیب می کنند: دکتر شفیعی کدکنی

گفتنی ها نگفته می ماند/ هیچ دستی به شانه ی من نیست
من مقیم نبودن آبادم/ روی این خاک خانه ی من نیست
واژه های سیاه دفتر من/ راهزن های زلقی شده اند
پشت سگ ها نماز می خوانند/ نوچه گان تقی نقی شده اند
قسمت اعظم ترانه ی من/ تاول زخمهای چرکین است
ابر را آفتاب می خواند/ «از کرامات شیخ ما این است»
شور آزادگی فریبم داد/ خانه ام خانه ی کلاغان شد
هیچ کس هیچ چی نمی فهمید/ گریه ام پشت خنده پنهان شد
باکه گویم چه بر سرم آمد/ گیر یک مشت کرکس افتادم
وای برمن که گیر قانونِ/ ملتی خرمقدس افتادم
مانده ایم از کجا شروع کنیم/ پشت این لامکان مکانی نیست
از کدامین افق طلوع کنیم/ پشت این خاک آسمانی نیست
می روم تا فناکنم در هیچ/ آخرین فرصت صدایم را
توی سطل زباله می ریزم/ همه ی چارپاره هایم را... : علی اکبر یاغی تبار

رباعی زباله
نظر افکن ، به کار مستمندان
که می گردند ، در ظرف زباله

چه شرم آور، که نفت_ آن دیاران
به پیت اجنبی رفت ، بی حواله

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/07/blog-post_4471.html