ه‍.ش. ۱۳۹۳ تیر ۲۶, پنجشنبه

من ماندم : در زنجیری از سروده ها


کنارِ نعشِ خسرو آسیابان ماند وُ من ماندم/ به دشتِ خاطرم گرگ بیابان ماند وُ من ماندم
گلِ عیسی دمی روییده بود امّا ز بیدادی/ درونِ پنجه ی رنگینِ گلدان ماند وُ من ماندم
قناری آسمانی داشت آبی تر ز فیروزه/ که ناگه از قضا در چنگِ توفان ماند وُ من ماندم
زمانی زلفِ باران سینه ریز سروِ جنگل بود/ ولی از تشنگی جنگل پریشان ماند وُ من ماندم
میان آن همه پژواک دوران های شیدایی/ نوای دلکشِ پیرِ خراسان ماند وُ من ماندم
به شوقِ دیدن رنگین کمانِ سبزِ آزادی
کنارِ نعشِ خسرو آسیابان ماند وُ من ماندم: فتح اله شکیبایی
http://www.akhbar-rooz.com/printfriendly.jsp?essayId=28301

تو رفتی، آسمان بی ماه و اختر ماند و من ماندم/صدایم در سکوت شب شناور ماند و من ماندم
تو رفتی، مرغ سر گردان دل در بند نا کامی/ شکسته استخوان بی بال بی پر ماند و من ماندم
به امیدی که افتد سایه ات در قاب چشمانم/ نگاه انتظارم بسته بر در ماند و من ماندم
چه شبهایی که با یادت نخفتم تا سحرگاهان/ دریغا همچنان شبهای دیگر ماند و من ماندم
چه دشوار است بی تو زندگی با یادها سر کردن/ پریشانی فزون از مرز باور ماند و من ماندم
زهجرت پای تا سر آب شد شمع جان من/ گل باغ امیدم بی تو پرپر ماند و من ماندم
تو رفتی چشمه ی چشمم پراز خون ماندومن ماندم/غریو شیونم دردشت هامون ماندومن ماندم
تو رفتی و من به دنبال نو بی سامان وسرگردان/ سیه روزی پریشان تر زمجنون ماند و من ماندم
چه می شد چون گذشته باز بر دشت دلم تازی/ به یادم یاد شب های شبیخون ماند ومن ماندم
اگر چه دورم ار آن ساحل سر سبز رویایی/ خیال خلوت شب های کارون ماند و من ماندم
ز بس بار جدایی از تو سنگین بود جان فرسا/ که سرو قامتم بی تو کمانی ماند و من ماندم
ففس در سینه سنگین است اینجا با غم غربت
شب وتنهایی وبی همزبانی ماند ومن ماندم : باران
http://hamnavaa.blogfa.com/post-12.aspx
 
بهاران با ادا چون دلبران دامن كشان بگذشت
زمستان با رداي برف سنگين ماند و من ماندم: ناشناس

به یاد هجر آن دلبر، به لب جان ماند و من ماندم/ هزاران شیون و فریاد و افغان ماند و من ماندم
من و دل،عهد بستیم از کسان مخفی کنیم این غم/ دلم تا این زمان بر عهد و پیمان ماند و من ماندم
به خلوت اشک می ریزم، مبادا باخبر گردند/ در این خلوت سرا اندوه انسان ماند و من ماندم
رقیبان تا که بویی نشنوند از این خبر، عمریست/ که بر روی جگر، نقشی ز دندان ماند و من ماندم
همیشه بغض را خوردم، ولی رازم عیان شد چون/ به مژگانم دوقطره اشک غلتان ماند و من ماندم
شبی در خانه خلوت داشتم در دل به در کوبید/ گشودم در به رویش، چشم حیران ماند و من ماندم
درون خلوتم آمد به می خواری و پاکوبی/ در آن شب تا سحر دلدار عریان ماند و من ماندم
تمام شب گمان کردم که این حوریه شیطان است/ فریبم داد شیطان، گول شیطان ماند و من ماندم
سحرگه نیشخندی زد، که از من کام نستاندی/ ز پیشم رفت، زان پس درد هجران ماند و من ماندم
ندانستم که این تصویر یار منتظَر می بود/ خیال روی آن خورشید، پنهان ماند و من ماندم
اگر نشناختم اورا و رفت اما از آن دیدار/ به دستم خاتم نقش سلیمان ماند و من ماندم
از آن شب سال ها رفته است و هر شب تا سحرگاهان/ مگر جز اندکی، ترتیل قرآن ماند و من ماندم
در این شب ها تمام آیه ها را خوانده ام، اما/ به جا تنها یکی از آل عِمران ماند و من ماندم
که در آن، دیدن رخسار آن دلدار دیرین را/ سفارش ها به صبرِ اهل ایمان ماند و من ماندم: کاوه جوادی
http://sibe-havva.blogsky.com/1375/02/07/post-77/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85

به دشت كربلا، جمعی پريشان ماند و من ماندم/ فراز نيزه‌ها، آوای قرآن ماند و من ماندم
من غارت‌زده خسته، ز هر سو راه من بسته
ز ياران خيمه‌ها خالی، بيابان ماند و من ماندم ... : حسان
http://farsi.khamenei.ir/page?id=5327

دریغا، حیرتا، دردا، جوانی رفت و من ماندم/ چه درداتر‫‬، دریغاتر!‬، که بیرون از وطن ماندم
زمان نوجوانی، شد، مکان نوجوانی، شد/ نه طولی هست و نه عرضی، درین نقطه که من ماندم
خیابان، کوچه، خانه رفت و روز و ماه و سال از پی/ چگونه بی زمین و بی زمان با خویشتن ماندم؟
منم زان نسل غمگین کز هجوم قوم نادانی/ نه آن «مرغ طرب» دیدم، نه بر طرف چمن ماندم
دلم صد سال تنها شد، نگاهم غرق دریا شد/ زبان با واژه ها بیگانه آمد، از سخن ماندم
ز کف دادم شباب اما ندادم اقتدار از کف/ به ظاهر گرچه فرسودم‫.‬ به باطن پیلتن ماندم
چه باشد کیفر آنکس که زد فریاد آزادی؟/ که هرچه هست و هرچه بود، من فریادزن ماندم
هزاران تیرِ داغِ نوجوانانم به جان باشد/ اگر خود در امان از آن تفنگ دورزن ماندم
به زندان های میهن سر زدم گه گاه و شادا من/ که هم سلول و هم بند هزاران مرد و زن ماندم
بر این تی-شرت کهنه، نام ایران دارم و این شد/ که در سرمای غربت، گرم یک لا پیرهن ماندم
ملامتگوی بی دردا‫‬، چه افزائی به درد من
مکافاتم همین کافی، که با تو هموطن ماندم: هادی خرسندی
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=61206

فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم/ سکوت سرد وحشت در زمستان ماند و من ماندم
به شوق کوی آزادی روان گشتند مرد و زن/ ولی طوق اسا رت بر گریبان ماند و من ماندم
چه بی سامان شد و ویران ، سرای بابک و ساسان/ شبیخون خزان ها در بهاران ماند و من ماندم
به خاموشی فتاد آن شیهه ی اسبان اسکندر / و تازی رفت و اما باز ایران ماند و من ماندم
شکیبایی غزل سر داد و بس نیکو پیام آورد/ "کنار نعش خسرو ، آسیابان ماند و من ماندم"
بسا آزادگان نابود و یا در چنگ استبداد/ فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم
طلوع صبح زرین رهایی را خلافی نیست/ نگاه یک جهان بر آن دیاران ماند و من ماندم
دکتر منوچهر سعادت نوری
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/07/blog-post_17.html