۱۳۹۳ خرداد ۲۸, چهارشنبه

شناسنامه ها و سروده ها و ترانه ها

فاتح شدم، خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی در یک شناسنامه، مزین کردم
و هستی ام، به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد ٦٧٨ صادره از بخش ۵ و ساکن تهران
دیگر خیالم از همه سو راحت است
آغوش_ مهربان_ مام_ وطن
پستانک_ سوابق_ پر افتخار_ تاریخی، لالایی تمدن و فرهنگ
و جق و جق، جق جقه ی قانون ... : فروغ فرخزاد
در موج تاب آینه چو چشم گشودم آنقدر پیر گشته بودم
که لوح حمورابی را می توانستم به جای شناسنامه ارائه دهم
بودن چه سود؟ با خورد و خواب، دل فسرده تر از مرداب
طرحی ز یک سراب، نقشی عبث بر آب
باید شناخت، ورنه بناگاه خوشبخت می شوی
بی رحم و تنگ دیده و دل سنگ می شوی
قارون چنانکه شد... : نصرت رحمانی
کسی به فکر گل ها نیست، کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد باورکند که باغچه دارد می میرد...
حیاط خانه ی ما تنهاست...
برادرم، به فلسفه معتاد است
برادرم، شفای باغچه را در انهدام باغچه می داند
او مست می کند و مشت می زند به در و دیوار
و سعی می کند که بگوید بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش، آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم می شود... : فروغ فرخزاد
کسی که عاشق تو شد یه روزی، همه می گفتن یه ذره آدمه
حالا می گن مجنون عشق زیباست توی شناسنامه ، ولی مریمه
زیبا ، نرو ، می ری ولی دیوونت، یه روزی ثابت می کنه به دنیا
که آدما واسه جواب گرفتن، فقط باید برید سراغ زیبا
دو دقیقه بعد یه تماس کوتاه، یک شب نرم و خنک و پاییزی
زیبا جونم کاش که یکی می فهمید
چه قدر دوست دارم چه قدر عزیزی: مریم حیدرزاده
اینک گشوده می شود این دفتر کوچک
بر صفحه ی سفید ٧٧ تا بامداد فروردین ٧٧
٧٧ بار بزند نبضم و ٦٧ ساله شود شناسنامه ام
و همزمان، فرا برسند یاس و بنفشه
بارون عید شور و پرستو، یاس و بنفشه آنک
پرچین این چکامه ی کوچک اند و پرستو
این آشناترین_ چاپار_ باستانی_ فروردین
کاشانه ی قدیمش را با بیلکی گلاب تازه می آراید
و چند ساقه از چکامه ی پرچین و لحظه ی دگر
سین بنفش بالش را می بخشد به هفت سین
تا پرتو ی نخستین طلوع ٧٧ پا روی نبض من بگذارد
و کمند گیر دهد به چکاد
از کوهسار شرق بیاید پایین: منوچهر آتشی
درد های من، جامه نیستند تا ز تن درآورم
"چامه و چکامه" نیستند تا به "رشته ی سخن" در آورم
نعره نیستند تا ز " نای جان" برآورم
دردهای من نگفتنی، دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست، درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان، مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان، جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم، لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند... : قیصر امین پور
من بی‌شناسنامه نبودم، پیشینیان من یکشب حروف اسم مرا
مثل یک طلسم، بر روی تخته سنگ بزرگی
که آشیان کرکس پیری بود، با خنجری شکسته نوشتند
آنجا قلم نبود و دفتر و کتابِ قلمداران خاکستر اجاق سفاهت بود
من بی‌شناسنامه نبودم، نام مرا پرنده و باران و آفتاب
و دسته‌های کوچک زنبور در عطر یاسمن و ریشه‌ی جوان گل سرخ
هربامداد زمزمه می‌کردند و باد نیز خاطره‌هایم را
گهگاه از دهانه‌ی نیلوفر یا جامواره‌ی گل شیپوری
در گوش لکلکان مسافر می‌ریخت
و کاتبان چین و سمرقند و روم و زنگ
الواح باستانی خودرا با نام من مزین می‌کردند
من بی‌شناسنامه نبودم، کاخی بلند و بی‌گزند، از وزش باد
بی‌بیم، از رطوبت باران نام و شناسنامه‌ی من بود
رؤیای من از طاقه‌های اطلسِ رنگین، پُـر بود:
سبز و سپید و سرخ، سبز و سپید و سرخ
و رنگهای روشن رؤیایم، در جویبار باد، روان بودند
از بوته زارهای میانکاله، تا کیش و بردسیر
و شیرها، پرواز_ روی بال مرا دوست داشتند
هر روز، با واژه‌های رنگی خود روی غنچه‌ها آواز می‌نوشتم، آواز جنگلی
چنگم ز نغمه سرشار بود، از نغمه‌های “سرکش”
و نای بومی‌ام، نیزارهای قونیه را می‌سرود
بانگ تبیره‌ام، می‌کوفت توس، توس
از دشت‌های خالی هاماوران، تا هفت شهر گنبد کیکاووس
من بی‌شناسنامه نبودم، رُستم شناسنامه‌ی من بود
و باژ، باژ، باژ.
این راز را، دریغ، به من هیچ کس نگفت
تا دستمال خونی سهراب را
آن شام شوم، آن شب بهمن
فرزند بیگناهم، از من به یادگار پذیرفت
آنگه برهنه، چون من و اجدادم، روی پلاس کهنه‌ی من خفت
من بی‌شناسنامه نبودم، نیما شناسنامه‌ی من بود
و با قبای ژنده، شباهنگام از پای بوته‌های تلاجن
نام مرا صدا می‌زد: “ری را...ری را... ری را...”
تا روی ماسه‌های ساحل بنویسم: “یکدست بی‌صداست”
گلهای قاصدک، گلبانگ واژه‌هایم را
از پای برج طغرل تا تیسفون و تا سراب سوخته‌ای
در هلال ماه می‌بردند
من آفتاب را هر روز در مراغه رصد می‌کردم
و با بلور شبنم سطح ستاره‌ها را می‌شستم
تا شعرهای حافظ و خیام را با شوشه ‌های نازک الماس آنجا بنویسم
حافظ شناسنامه‌ی من بود، خیام نیز
نامم صد سال آزگار با چند حرف کوژ و مورّب بر تخته سنگ زیست
یکشب، ابر سیاه بهمن، خون پرندگان جهان را، بر نام من گریست
زان بارش سیاه، شمعم کبود شد
و شبچراغ کوچک من، دود شد
فانوس من شکست و حرف های نام مرا توفان
در چارسوی خاک پراکند!
من ماندم و ادامه‌ی بن‌بست!
آنان که باد کاشته بودند، نام مرا به توفان بخشیدند: جهان آزاد

توی اون باغ_ بزرگ، خلوت و بس زیبا
ما نشستیم ، دلگیر ، غم ،  سراپا ، تنها
 قلب_ ما ، رنجیده ، از اون و اون آشبا
اون که بود یه همدم ، همه چیز در دنیا
 اونی که اسمش هست، در شناسنامه ی ما
توی اون باغ_ بزرگ  ،  ما نشستیم تنها...
دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
شناسنامه - اجرا: لیلا فروهر
https://www.youtube.com/watch?v=x1ncTNNa7VQ
شناسنامه  - اجرا: خشایار جهانگیری
https://www.youtube.com/watch?v=qaa-DG8Bbbc
شناسنامه - اجرا: ستار
https://www.youtube.com/watch?v=FhEh6wZufr8
شناسنامه ی جعلی - اجرا: پویا بیاتی
https://www.youtube.com/watch?v=ZJ6tEbSsfok
شناسنامه : به زبان انگلیسی
http://www.youtube.com/watch?v=FlgXM27fcM0