ه‍.ش. ۱۳۹۳ خرداد ۱۳, سه‌شنبه

آسمان های یک سراینده

 ١
شهر است، پر غبار و هوا تیره است و تار
ابر سیاه، همهمه دارد به آسمان
انبوه دود و خاک، نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل، چهره بوته زار
دیریست باغبان، نگرفته سراغ گل
بر بسته بار و منزل دیگر گزیده است
آشفته خاطری، زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان، مکیده است
باران بریز
رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل، شستشو بده
ای باغبان شهر
برخیز و خاک سوخته را، رنگ و بو بده
باران بریز، رگبار قطره های زلال آب...
٢
دانه دانه ، بر ف می بارد/ همچو مروارید غلطان ، ز آسمان
یا بسان نقره گو‌ن ، ذرات اشک/ کز دو چشم يك الهه شد روان
عاشقانه ، می شود جذب زمین/ تا که خاک تشنه ، جان یابد از آن
گستراند بستری نرم و سپید/ ورزش اسکی بر آن گیرد مکان
یا بسازد توده هایی سفت و سخت/ آدم_ برفی نشاند ارمغان
پاک می سازد فضا را  ا ز سموم/ تا نفس ها را نماید شایگان
دانه دانه ، بر ف می با رد/ محنت و رنج و غمی در آن نهان
معبری لغزنده می دا رد به پا/ سخت می سازد عبور رهروان
گاه چون بهمن ، فرو ریزد ز کوه/ بس به نا بودی کشاند مردمان
گاه جان بخش ، گاهی جان ستان/ همچو ژینوس می نماید بی گمان
دانه دانه ، بر ف می بارد/ زشت و زیبا ، آ فریند  ناگهان
یا بسان نقره گو‌ن ، ذرات اشک/ یا چو مروارید غلطان ، ز آسمان


٣
خون دل خوردی و فریاد رسا، سر دادی/ باورت ساخت، مسیحا نفسی بر آمد
به افق خیره شدی، تا که پرستو بینی/ زهی افسوس، که کفتار بسی‌ بر آمد
آسمان را طلبیدی همه جا روشن و صاف/باد و طوفان بشد و خار و خسی‌ بر آمد
تا سخن یا قلم ات، در ره آزاد به رفت/ بر حذر ماندی، و فوج عسسی‌ بر آمد
نوعروس ملک کابین گشته درچنگال خصم/ فره هشیار: صدای جرسی بر آمد
 ٤
آن شب که ماه بود و فروغ ستاره بود/ بر آسمان چشم تو ما را نظاره بود
آن شب فضا، همه عطر تن تو داشت/هر رایحه، ترانه ای از عشق می نگاشت
آن شب نگاه تو غزل عشق می  سرود/ ابیات آن نگاه، به جان داد تار و پود
آن شب تمام جان و تن آتش گرفته شد/گل های عشق در بر ما، نو شکفته شد
آن شب که دست عشق تو و من به هم فشرد/غم از میانه رفت و ره نیستی سپرد
آن شب که فصل عشق ورق خورد در کتاب/چشمان ما یکی شد و بیگانه شد ز خواب
آن شب نشد فسانه و پاینده هست هنوز/ بر صفحه ی خیال، درخشد بسان  روز
 ۵
من نمی گویم چنان یا این چنینم/ ‌کیستم من زاده ی ايران زمینم
کشور_ افسانه‌ های باستانی/ خطه ای من برتر از ايران نبینم
یادگاری از تمدن ‌های ‌ایلام/ مانده ایمن از گزند چرخ ایام
مهد مانی مرز مزدک بوم زرتشت/ سرزمین حا فظ و ‌رومی وخیام
وادی فردوسی توسی ست آن/ اوکه با شهنامه کرد ايران به‌ نام
یا که سینا آن خردمند مهین/ صاحب قانون ، شفای برترین
یاهمان نقطه که سعدی آفرید/ تا گلستان، بوستان آمد پدید
مامن افشین و بابک، مازیار/ مهبط حلاج،  مردی سر به دار
یا همان منزلگه ستار آزادی طلب/ اسعد و صمصام وباقر، یپرم عیسی نسب
یا سرای مرد می برجسته و والاتبار/ نام آن ها را نیارم چونکه ازحد بی شمار
جابجایش، سبز و خرم دلگشاست/ آسمانش، پا ک و آبی با صفاست
خطه ای را، خوشتر از ايران نبینم/ کیستم من زاده ی ايران زمینم
 ٦
روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سوی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فردا ها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يک روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی
آنجا دوباره چشم به هم دوزﻳﻡ/ دل ها درون سينه ی ما لرزان
لب های تشنه را به هم آميزيم/ دستان به دور گردن هم لغزان
پيمانه ی وصال بياشاميم/ آغوش ِ هم، چه تنگ‌ بیفشاریم
در اوج لذتيم و چه آراميم/ وقتی كه نام هم به زبان آريم
تا عمر باقی است من آنجايم/ مسحور وصل تست سراپايم
 ٧
یک زمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم
آتش قهر و غضب را، ا فکند هرجای شهر
کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب
شعله‌ ها بالا دهد، گیرد تمام خشک و تر
بغض ‌ها، فریاد ‌ها گردد، بسان بانگ موج
موج ها سرکش شود، افتد درون بحر و بر
هرخروشی، دامن آه سحر جوید از آنک
داد ديرين را ستاند، ازبسی بیداد گر
یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف
روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر
عهد نیک و خرمی را، آورد یکسر ‌پدید
دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر ‌پشت سر
سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد
تا شود ایمن، ز آسيب ریا و قهر و شر
یکزمان آیدکه گردون این فلک این آسمان
چتر_ مهرخویش بگشایدخوش و گسترده تر
 ٨
درسحرگا ه_ ا بتدا ئی_عمر/ آسمان ، صاف و پاک و روشن بود
گل تباران  به  _گرد_ ما بودند/ جای ما ، در میان_ گلشن بود
در فرا  اوج_ قله های_ شباب/ همدل  و هم مرام_ او گشتیم
سخن_ عشق_ او ، چه شیرین بود/ غرق_ شیرین کلام_ او گشتیم
درمیانسالگی ، و تنگ غروب/ تا که میهن به چنگ توفان شد
وحشت_ قهقرا شد و سرکوب/ کار ما ، کوچ از آن‌ دیاران شد
در سراشیب_ انتهائی_ عمر/ بس شنیدیم  شکوه ها ، از دوست
خاطر از دوست نیست آزرده/ آنچه از "دوست می‌ ‌رسد نیکوست"
درشبانگاه_ پیری  و عزلت/ آسمان ، گرچه روشن و پاک است
قلب ما ، در کنار قطب شمال/ یاد_آن زادگاه و آن خاک است


٩
دل می خواد، فردا بشه/ آسمون ها، وا بشه
تیرگی، کنار بره/ روشنی، پیدا بشه
 بد دلی ها، نباشه/ رقص عشق، بر پا بشه
خنده ها، قهقهه ها / اینجا و اونجا بشه
 غم و غصه، دور بشه/ شاد و خوش، دنیا بشه
رنج و دردی، نباشه/ مرض ها، دوا بشه
 دشت و کوه و سبزه زار/ یه سره، زیبا بشه
ساحل و دریا کنار/ دوباره، غوغا بشه
 عهد و پیمون و قرار/ همه جا، وفا بشه
سکه ی هر ایرونی/ پربها، طلا بشه
تریاک و بساط بنگ/ برچیده، فنا بشه
وطن، از ظلم و بلا / عاقبت، رها بشه
خنده ها، قهقهه ها / اینجا و اونجا بشه
آسمون ها، وا بشه/ دل می خواد، فردا بشه
 ١٠
چون پرنده، همچنان بر بال خویش/ گفته ایم با آسمان ، ازحال خویش
از میا ن رعد و برق، آ تش فشان/ اين ندا پیچیده اندر کهکشان
فصل سرد و باد و توفا ن، بگذرد/ خشم و آسيب زمستان، بگذرد
با پرستو، ما بهارا ن آوریم/ چشم، در راهیم و بر اين باوریم

دکتر منوچهر سعادت نوری
 مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

  http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/06/blog-post.html