۱۳۹۳ اردیبهشت ۲, سه‌شنبه

مکتب ها : در زنجیری از سروده ها ی این زمانه

 ز تقوی عمر ضایع شد، خوشا مستی و خودکامی
دل از شهرت به تنگ آمد زهی رندی و گمنامی...
سواد و بی‌سوادی نیست شرط زندگی زیرا
دهد یک لنگ بر علامه و بی‌علم‌، حمامی...
به‌جای علم اگر اخلاق بودی درس هر مکتب
به عالم بی‌نشان گشتی غرور و حرص و نمامی... : ملک‌الشعرای بهار

 اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی
نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را
بمهمانخانهٔ آز و هوی جز لاشه چیزی نیست
برای لاشخواران واگذار این میهمانی را... : پروین اعتصامی

 گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا
فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا
مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب
فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا...
سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ
که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا : شهریار

 هر شب فزاید تاب وتب من/ وای از شب من وای از شب من
یا من رسانم لب بر لب او/ یا او رساند جان بر لب من
استاد عشقم بنشین و بر خوان/ درس محبت در مکتب من
رسم دو رنگی آیین ما نیست/ یکرنگ باشد روز و شب من
گفتم رهی را کامشب چه خواهی؟
گفت آنچه خواهد نوشین لب من : رهی معیری

 امشب از دولت می دفع ملالی کردیم
این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب
کز گرفتاری ایام مجالی کردیم
تیر از غمزه ساقی سپر از جام شراب
با کماندار فلک جنگ وجدالی کردیم...
مکتب عشق بماناد و سیه حجره غم
که در او بود اگر کسب کمالی کردیم... : شهریار

 تو به من دل نسپردی که چو آتش/ پیکرت را زعطش سوخته بودم
من که در مکتب رویایی زهره/ رسم افسونگری آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم/ در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم... : فروغ فرخزاد

 باغ جهان پرگل است فرصت چیدن کجاست
دشت و چمن سبز سبز بال پریدن کجاست
دوست صلا می زند همت دیدار کو
کعبه ز ما دور نیست پای دویدن کجاست
عالم از او پر صداست گوش تو بیگانه است
در همه جا نقش اوست قدرت دیدن کجاست
مدرسه عشق را نعمت استاد هست
ای دل مکتب گریز میل شنیدن کجاست... : مهدی سهیلی

 من همان ایرانم، اما خواب را گم کرده ام
آب و خاکم، گرچه خاک و آب را گم کرده ام...
رگ گشودند از سیاوش، آسمان شد تشت خون
بام آبی، جام عالمتاب را گم کرده ام
طفل بازیگوش عشقم،درس و مشقم عشق و عیش
راه مکتب خانه ی شیراز را گم کرده ام
آسمان های شبم چتری برای عشق نیست
ماه را گم کرده ام، مهتاب را گم کرده ام...
با که گویم، باکه گویم با که گویم ای دریغ؟
من عصای دست خود، سهراب را گم کرده ام...: پیرایه یغمائی

 فکرتان خون بود و تدبیر شما گردن زدن
کارتان یا نوحه و یا سجده و تکبیر بود
خرقه ی شوم شما در مکتب روی و ریا
از همان روزی که آمد کار آن تزویر بود...
ای جوانی که هنوز هم مانده ای در سادگی
لحظه ای با خود بیندیش و مگو تقدیر بود
میهن آبادمان مانند یک ویرانه گشت
بی خرد بودیم و از ایران همین تقصیر بود : منسوب به منصور فرزادی

 ما مانده ایم عاشقی آشفته حال تو/ سرمست آن هوا‌ی رخ_ بی مثال تو
حیران ز شعله‌ها که برافکنده هم زشرق/ هم از جنوب و باختر و ازشمال تو
شسته تمام دفتر و اوراق را برآب/ بسپرده سر به مکتب نیکو خصال تو
ازکف نهاده دین و دل از بهر کار عشق/ جان و توان ‌گرفته ز کام و صال تو
ماند ه در آرزوی‌ بهاران و فصل گل/ بی طاقتی ز دوری بس ماه و سال تو
دلخسته ای ز مسجد و از قال و قیل وعظ
دلبسته ای به کوی_ تو و قیل وقال تو... : دکتر منوچهر سعادت نوری

 خمار به طعنه گفت ای دوست/ خود را بشناس و قدر خود دان
ارزان مفروش قدر خود را/ کارزان نخریده یی بدینسان
گفتم که تو خود دلیل راهی
در مکتب می خوران دوران... : محمود سراجی

 اي عام شما، در بدي و دد صفتي، خاص
وي خاص شما نيک تر از عام شما نه
پوشيد عبا، زيرا پوشاک بشر را/ اندام همه زيبد و اندام شما نه
اي مردم ما را به جز انديشه و دانش
 بيرون شدي از مهلکه ي دام شما نه
بس مدرسه، هر سوي، به سرتاسر ايران
وا باد، ولي مکتب اوهام شما نه... : دکتر اسماعیل خوئئ


ای شیخ تو را به میهنم دست از چیست؟
 در د ستِ تو تیغِ زنگی ی مست از چیست؟
 در مکتب شرع تو چرا خون ریزند؟
 آموزهٔ تو به نام دین پَست از چیست؟ محمد جلالی چیمه

«بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت»
باز با گلبرگ های این گلستان کار داشت
روز و شب از فیض گل میگفت در گلشن ولی
دور از چشم شقایق رابطه با خار داشت
تا خروس کبک او میخواند بر طرف چمن
از برای باغبان عور و ادا بسیار داشت
یک کمی مشکوک میزد از همان روز ازل
رفت و آمد با کلاغان دم بازار داشت...
دفتر گل را اگر در مکتب بستان گشود
چند بادی گارد با دربان و دفتردار داشت...
حافظ این بلبل یقین آخوند بوده پیش از این
یحتمل محض تقیه، ماسک بر رخسار داشت : هادی خرسندی

 شعر، یک مکتب و یا دانشکده است/ اخگری، از قلب یک آتشکده است
قاصد اوهام_ پیر_ میکده است/ خصم اصنام است و خصم بتکده است
شعر فریاداست وبانگ است و ندا/ بر کند دیوار_ ظلمت را، ز جا
غرشی سازد ، چو رعد اندر فضا/ بس نماید راز _ پنهان ، بر ملا
شعر، یعنی آشنا با عدل و داد/ دشمن _ بد خویی و ظلم و فساد
ای بسا با شعر، یا با یک سرود
از سر مسند ، ستمگر شد فرود...
دکتر منوچهر سعادت نوری
    
مجموعه ی گٔل غنچه های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2014/04/blog-post_22.html