۱۳۹۲ مهر ۶, شنبه

زنجیره ی "عصر" : در برخی سروده ها، ترانه ها، نوشتار ها و فیلم ها

صدا کن مرا صدای تو خوب است/ صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید/ در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است/ کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم و آن وقت/ میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم/ بیا زودتر چیزها را ببینیم... : سهراب سپهری
 
گنجه ی من ، بوی قرآن می دهد/ بوی قرآن و گلاب و آسمان
بوی شهوت های تند و بوی اشک/ بوی روزان و شبان بی نشان
بوی قرآنی که شب ها، مادرم/ زیر بالین سپیدش می نهاد
بوی یخدانی که خواهش های من/ چشم بر جای کلیدش می نهاد...
بوی رگبار غروب و بوی گل/ بوی چای عصر و بوی زعفران
بوی نان شیرمال و بوی هل/ بوی گلپر در شب خاموش کوه
بوی باران در شب تاریک باغ/ بوی گردوهای تر زیر درخت
بوی بال پشه ها گرد چراغ/ بوی شبهایی که در پای تنور
نور قرمز ، سایه ها را می نهفت... : نادر نادرپور

 و آفتاب خسته بیمار از غرب می‌وزید پاییز بود
عصر جمعه‌ی پاییز
له‌له‌زنان عطش‌زده آواره باد هار
یک تکه روزنامه‌ی چرب مچاله را
در انتهای کوچه بُن‌بست با خشم می‌جوید... : نصرت رحمانی
 
دیگر زمان زمانه ی مجنون نیست/ فرهاد در بیستون مراد نمی جوید
زیرا بر آستانه ی خسرو/ بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است
در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها/ آن شور عشق/ عشق به شیرین را
از یاد برده است...
تنهاست گردباد بیابان/ تنهاست
و آهوان دشت/ پاکان تشنگان محبت
چه سالهاست دیگر سراغ مجنون
آن دلشکسته عاشق محزون رام را/ از باد و از درخت نمی گیرند
زیرا که خاک خیمه ی ابن سلام را
خادم ترین و عبدترین خادم/ مجنون دلشکسته ی محزون است
در عصر ما/ عصر تضاد/ عصر شگفتی/ لیلی دلاله ی محبت مجنون است... : حمید مصدق

عاشق دیگه تو عصر ما هیچ جایی حرمت نداره
انگار کسی نمره ی خوب واسه شجاعت نداره
شاید یه جوری شده که هیچ آدمی تو عصر ما
برای انتخاب شدن ، اصلا لیاقت نداره... : مریم حیدرزاده
 
این غبار محنتی که در دل فضاست/ این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست/ در پی تباهی شماست...
آن شقایق شفق، که می شکفت عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق/ قلب مردم، به خاک و خون تپیده است
دود و آتش، به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر/ بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است... : فریدون مشیری
 
عصر ما عصر فریبه/ عصر اسمای غریبه
عصر پژمردن گلدون/ چترای سیاه تو بارون
مرگ آواز قناری/ مرگ عکس یادگاری
تا دلت بخواد شکایت/ غصه ها تا بی نهایت... : مریم حیدرزاده
 
میان دیدن و بودن/ سواد وحشت کشتارگاه و سایه ی تیغ
وبیم رستن فواره های خون، آری
ولی چرای بره نوباوه را نظاره کنیم به واحه های علف
دراین سترگ بیابان، عجیب گیتی هموارمی تواندبود
عجیب کوچک و خوشبخت
ولی سپیده ی دندان گرگ درراه است
به آب و سبزه بیندیشیم ، به مهربانی عصر... : دکتر اسماعیل خوئی
 
تازی وکینه توزی ، بخل وسیاه روزی/ نفرین بر انکه عدلش با تازیانه باقی ست
عصر دگر بر آید این نیز هم سر آید/ گر نیستت یقینی حدس و گمانه باقی ست
یغمائیان ربودند محصول عمر ما را/ بشتاب و کشت میکن تا چند دانه باقی ست
افراط کرد و تفریط این ساربان گمراه
ای کاروان سفر خوش راه میانه باقی ست : علیرضا میبدی
 
دین جز بهانه نیست درین عصر/ درچنگِ دیو مردمِ دُژکام
ایرانیان شهید زمانند/ چون در کفن، جوانی ی ناکام
ثبت است درسِ تجربه ای تلخ/ زآنان به لوح و دفترِ ایام... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)

عصر ما عصر بلا، عصر لمس انتها/ عصر فقدان حقیقت، عصر انکار خدا
عصر تشویش و گله، عصر پاپوش و تله/ عصر افعی عصر گرگ، معصیت های بزرگ
عصر خواری عصر ذلت، دورهء کوچ عصر هجرت/ موسم بی اعتنائی، عصر زندان نه رهائی
عصر دفن واژهء عشق، عصر تهمت عصر بحران/عصر کشتار خلایق، عصر شک به عرف و ایمان
روی امتداد این عصر، ما فراموش شدگانیم/ نا بجا فرمان بریم و پند و اندرز نستانیم
بطن امتداد این عصر، نا خلف از خود رهائیم/ جانب ما را که دارد، عنصر بی اعتباریم
عصر بی هویت من، سر بلندی اراذل/ جزوه های تکه پاره، قوم رنجیده و غافل
عصر بغض و عصر کینه، عصر قداره و سینه/ قامت انسان به داره، کل سهم ما همینه
روی امتداد این عصر، ما فراموش شدگانیم/ نا بجا فرمان بریم و پند و اندرز نستانیم
بطن امتداد این عصر نا خلف از خود رهائیم/ جانب ما را که دارد عنصر بی اعتباریم: شاعر ناشناس

مصادره
او که با عصر نو مجادله کرد/ قهقرا را دوای مساله کرد
نقشه های خطا مذاکره کرد/ او جوانان ما مصادره کرد
او که رخسار زن به چادر برد/ او که آزادگان ملک آزرد
با بسی نخبگان مشاجره کرد/ او جوانان ما مصادره کرد
او که آتش به جان کشور زد/ پشت  پا برکتاب و دفتر زد
راه آینده را مخاطره کرد/ او جوانان ما مصادره کرد: دكتر منوچهر سعادت نوری

عصر_ آدمکشان_ نامور است/ یا سیاستگران_ کله خر است!
عصر سرمایه است و سود کلان/ زدن جیب این وآن٬ هنر است
دورهء قلدری و سرهنگی است/ مردمی٬ یک متاع٬ کس مخر است
تاجر_ دین ز دیگران پیش است/ آیت ا لله و ریش٬ معتبر است
یکه تازند حامد و محمود/ در جهانی که ابله٬ راهبر است!
ایها الناس از ٬ زمانه مپرس/ این عجوزه به عشوه مشتهر است
داد خواهی مبر به این دیوان/ گوش زیبای این فرشته٬ کر است
عمر_جغد_ هراس٬ تا جاوید/ شادباش قناری، مختصر است
بخت نادان همی پرد در اوج/ خبرگی ، آستانهء خطر است
از قدیم و ندیم ، گفتندی/ عقل ، از موجبات درد سر است!
خوی گردون اگرچه خونریزی است
شب کجا دیده ای که بی سحر است: کم باور کابلی

یگانه دین جهان، در خدایی ِ عشق است/ به ثبت دین خدایـت، بیا مهیـّا شو
به جرم عشق برندَت به پای مسلخ اگر/ رفیق "عارف" و "عشقی" و کسروی"ها شو
به جای مویه‌ی بی‌وقفه بر مزار دروغ/ به بیستون، به زیارت، شقایق آسا شو
امید گر چه در این عصر تیرگی خفته است/ سرود عشق به خوان، شاعرانه معنا شو
که واژه، واژه‌ی شعر ِ زلال ِ نجیب/ طنین معجزه دارد، تو اش هم آوا شو : ویدا فرهودی
 
ما در عصراحتمال به سر می بریم / در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا/ از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید/ عصر جدید
عصری که هیچ اصلی جز اصل احتمال ، یقینی نیست
اما من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو: عین الیقین من
قطعیت نگاه تو: دین من است... : قیصر امین پور 

بهار با ما باش/ از بام سبز، از در درآمدی
با حجم شکوفه های سفید/ با رایحه ی امید/ کفش سرخ لاله به پا
ای دختر خورموج/ با سورمه ی سیاه دو چشم دورنگر
پیشانی بلند هوش/ بر قامت آلاچیق غرق گل
جدا ز کشتی سندباد بحری/ افسانه های هزار ویکشب دراز و دور
ترا دیدم خرامان بر فرش آبی خلیج/ خوانا به خط نور
رخنه به خاطراتم کنی/ دور شوی در افق، در موج خورشید عصر
در هاله ی زر و سیم انفجار قلب غروب
پنهان شوی در پشت نخلهای ساحلی غرور... : دکتر بیژن باران
 
یک سبد گل در کویر ِ لوت ِ دین/ بهر ِ ماهی مشت آبی بر زمین
دختران در پیله ی عصر حجر/ همچنان در لاک خود هستند در
غنچه های نو جوان ِ تازه پا/ سرد از آواز و خروش و مدعا
بی ترنم برگ ِ سبز ارغوان/ بی هیاهو مرغک ِ آواز خوان
سیب سرخی بر بلند ِ شاخسار/ ملتی در شوق ِ وصلش بی‌قرار
خنده ها در پشت ِ دیواری بلند/ مانده تا تکرار گردد ، این روند... : داریوش لعل ریاحی
 
عصرهای یک سراینده
دلم خواهد غروب آید دوباره/ طلوع_ عصر_ خوب آید دوباره
غروب اینجا، بسی گرم است و دلچسب/ مرا یاد جنوب آید دوباره
به کنج _ هر کجا ، پا می گذاری/ صدای ساز و کوب آید دوباره
*
قسمت ام كرد آسمان ، آشفتگي هاي زمان
عصر_ زرين_ جواني ، رفت و پر حسرت گذشت
اختري ز اعماق_ شب آمد ، ولي روشن نساخت
چلچراغ_ زندگاني ، عمر در ظلمت گذشت
*
دروغ  و  فتنه  و  مکر است و تزویر/ چرا ظلم  و ستم ، در حکمرانی است
عجب عصر_ جدید، رعبی فکنده ست/ چه وحشتناک عصری، ناگهانی است
*
عصر و عهد كهنه ای، آ مد پدید/ خیل خونخوار پلیدی، سر رسید
حکم  و امر  و  قا لب_ نا مردمی/ غا لب آمد ،  بر جها ن_ آدمی
مسند و پیشه ،  بسی بی ریشه شد/ بیشه ی حرمت، اسیر تیشه شد
وضع شد زشت و همی آشفته رنگ/ هم شتر آمد و هم گاو و پلنگ...
*
منگر مرا چنین که شدم کوچک و نزار/ بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام
منگر مرا به چهره ی غمگین و سوگوار/ بنگر مرا ، به دوره ی شاد و سترگی ام
منگر مرا نحیف و ضعیفی به روزگار/ بنگر مرا به عصر_ حماسی  و جنگی ام
منگر مرا چنین که شدم زشت و بی عیار/ بنگر مرا چو گلشن و گلهای_ رنگی ام
منگر مرا به شیون و بس ناله، زار زار/ بنگر مرا ، به غرش_ شیر و پلنگی ام...
دکتر منوچهر سعادت نوری
 ترانه ها، نوشتارها و فیلم ها
 ترانه ی عصر ما عصر فریب عصر اسمای غریبه (از مریم حیدرزاده) - اجرا : داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=1qHl6YBCh4Q
ترانه ی عصر یک جمعه ی پاییز - اجرا : محسن پورحسینی
https://www.youtube.com/watch?v=frK4PktIPpA
ترانه ی عصر ما عصر بلا، عصر لمس انتها - اجرا : هاتف
https://www.youtube.com/watch?v=N03y7V8qpaM
آن شقایق شفق، که می شکفت عصر ها میان موج نور (از فریدون مشیری) - دکلمه : فرید شایان
http://www.youtube.com/watch?v=qfPym_xRlm8
عصر جمعه پاييز: شعر و صداي نصرت رحماني
http://www.parand.se/seda/dikt-nosrat-asre-jome-paeiz.htm
دین جز بهانه نیست درین عصر -  اجرا : م. سحر
https://www.youtube.com/watch?v=3V_vAhdH9zo
بخشی از فیلم کمدی عصر جدید با بازی چارلی چاپلین
https://www.youtube.com/watch?v=eCQTPxGP3xM
فیلم تکنولوژی، سرمايه و جايگاه انسان ها در عصر حاضر
https://www.youtube.com/watch?v=oVWo_2Vx5AI
پیامبران عصر روشنگری - اجرا : بهرام مشیری
https://www.youtube.com/watch?v=JGILxGATXSQ
افسانه های ایرانی عصر ما : مهشید امیرشاهی
http://iranliberal.com/KetabfroshiPayameIran.htm
قرن بيست و يكم عصر مرگ ايدئولوژي ها : دکتر کاوه احمدی علی آبادی
http://www.tipf.info/garne,marge,ideoloji.htm
سیاست، ایدئولوژی و زبان در ایران عصر مدرن - اجرا : داریوش آشوری
https://www.youtube.com/watch?v=mIRzIqZXgs8
تاریخ ایران در عصر پیش از اسلام/تاریخ ایران در عصر پس از اسلام
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86  
اعصار :‌ نامگذاری سالها با اسامی حیوانات
http://fa.azadnegar.com/moein/news/433451.html
اعصار :‌ سالها با اسامی حیوانات
http://fa.azadnegar.com/files/images/azadnegar_news__1366174993_505893_In.jpg

۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

عصرهای یک سراینده


 دلم خواهد غروب آید دوباره/ طلوع_ عصر_ خوب آید دوباره
غروب اینجا، بسی گرم است و دلچسب/ مرا یاد جنوب آید دوباره
به کنج _ هر کجا ، پا می گذاری/ صدای ساز و کوب آید دوباره
نه مثل_ شهر_ تهران ، کاندر آنجا/ فشاری بر قلوب آید دوباره
وآنجا ، وحشت و سرماست هر روز/ همان تیره غروب آید دوباره
ولی اینجا ، غروبش بی نظیر است/ دلم خواهد ، غروب آید دوباره
طلوع_ عصر_ خوب آید دوباره/ صدای_ ساز و کوب آید دوباره

فراق (عصر_ غمناک_ فراق آمد به پیش)
عصر_ غمناک_ فراق آمد به پیش/ ما نده ام،  تنها و با آلام_ خویش
می روی بار دگر، راهی دراز/ یاد_ هجرانت کند دل را، پریش
وه چه خوشباور که گیرم بوسه ای/ از تو در یکروز_ نزدیک_ زمان
یا نشینم در برت، سرشار_ شوق/ شرح عشق و حال خود سازم عیان
تا چشیدم جرعه ای از جام عشق/ نام_ جانبخش_ تو شد ورد زبان
نام_ تو، دل را تسلا می دهد/ نام_ تو ، امید_ فردا می دهد
من دعا ها می کنم، با نام_ تو/ خواهم این دنیا شود، بر کام تو
در صف مه پیکران، تو برتر و یکدانه ای/در میان لعبتان، افسونگر و جانانه ای
آن قد و بالای تو سازد قیامت ها به پا/قامت تو، هر قیامت را کند افسانه ای
شعله ی وصلت تمام روح و ایمانم گرفت/من اگر سوزنده شمعم، تو همان پروانه ای
گفته ای، سال دگر باشی دوباره پیش من/چشم بر راه تو بودن، گشته رسم و کیش من
من ندانم، کی فرو پاشد ز هم ابر فراق/ حلقه های بوسه، مانده بر لبم پر اشتیاق
لرزه ها دارد دلم هر دم، که هستی در سفر/ از خدا خواهم، مصون دارد ترا از هر خطر

فرزا نه ‌ا ی جو ا ن ، سخنی نغز سا ز کرد
با ید که  آ ن کلا م ، به خا طر نکو نگا شت
با غبطه بر جو ا نی_ نسل_ گذ شته ، گفت
کا ن عصر و عهد جو ا نی چه رنگ داشت
عصری که عشق بود و نشا ط و گل و ا مید
بغض فضا نبود و زما ن جذ به ها که کا شت
گفتم خوش ا ست آ ن همه ‌ی رنگ ها ، ا گر
ا زجا ن ، قد م به سوی رها یی ‌تو ا ن گذاشت

زندگاني ام ، تبه گرديد و در حيرت گذشت
وه چه ايام_ خوشي از عمر ، بر غفلت گذشت
بسته شد پايم  به زنجير و سزاوارم  نه بود
واي ازين زندان ، كه محنت بود و درعزلت گذشت
قسمت ام كرد آسمان ، آشفتگي هاي زمان
عصر_ زرين_ جواني ، رفت و پر حسرت گذشت
آنكه با جادوي_ عشق آمد مرا ، افسون نمود
دشمن_ جانم شد او  و از سر_ وحدت گذشت
همدمي  بد خواه_  من  شد آنكه اول دوست بود
فارغ از مهر و محبت گشت و از الفت گذشت
عقده هاي نو جواني ، بر گشود از بهر_ من
خشم و عصيانش فزون افتاد و از نوبت گذشت
گاه بيگاه ، باد و طوفاني بشد تند و مهيب
غرش و پرخاش_ او ، از چين و از تبت گذشت
اختري ز اعماق_ شب آمد ، ولي روشن نساخت
چلچراغ_ زندگاني ، عمر در ظلمت گذشت
سينه ام با آتش_ دل ، در ره  او رفت و سوخت
شرح_ اين قصه مجو از من ، كه  از صحبت گذشت

چرا تیره شده ست این سقف و د یوا‌ر/ درین  زندان، که نا مش زندگانی است
چرا یک کو چه گردیده ست، عزا دار/ ولی در کوی_ د یگر، شادمانی است
چرا افتاده بس مشکل به عشاق/ نه یکجا، همدلی، یا  همزبانی است
چرا پیری ، رسیده ست زود هنگا م/ که حسرت ها، به  دو‌ران_ جوانی است
چرا رقص و شعف درخانه ای نیست/ به کوی_ بزم_ مردم، پاسبانی است
چرا شادی ، گرفته پوشش_ غم/ دمادم ، ماتم است  و نوحه خوانی است
دروغ  و  فتنه  و  مکر است و تزویر/ چرا ظلم  و ستم ، در حکمرانی است
عجب عصر_ جدید، رعبی فکنده ست/ چه وحشتناک عصری، ناگهانی است
و بس پرسش، که بر لب ها بمانده ست/ از آن ایزد، که جایش آسمانی است

عصر و عهد كهنه ای، آ مد پدید/ خیل خونخوار پلیدی، سر رسید
حکم  و امر  و  قا لب_ نا مردمی/ غا لب آمد ،  بر جها ن_ آدمی
گوهر_ نا ب_ فضیلت، نیست شد/ بس رذیلت، رهگشای زیست شد
مسند و پیشه ،  بسی بی ریشه شد/ بیشه ی حرمت، اسیر تیشه شد
وضع شد زشت و همی آشفته رنگ/ هم شتر آمد و هم گاو و پلنگ...

منگر مرا چنین که شدم کوچک و نزار/ بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام
منگر مرا به چهره ی غمگین و سوگوار/ بنگر مرا ، به دوره ی شاد و سترگی ام
منگر مرا نحیف و ضعیفی به روزگار/ بنگر مرا به عصر_ حماسی  و جنگی ام
منگر مرا چنین که شدم زشت و بی عیار/ بنگر مرا چو گلشن و گلهای_ رنگی ام
منگر مرا به شیون و بس ناله، زار زار/ بنگر مرا ، به غرش_ شیر و پلنگی ام...
 

۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

دوباره های عاشقانه : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها

 
زلیخا را چو پیری ناتوان کرد/ گلش را دست فرسود خزان کرد
ز چشمش روشنایی برد ایام/ نهادش پلک ها بر هم چو بادام...
در آن پیری که صد غم حاصلش بود/ همان اندوه یوسف در دلش بود
دلش با عشق یوسف داشت پیوند/ به یوسف بود از هر چیز خرسند
سر مویی ز عشق او نمی‌کاست/ بجز یوسف نمی جست و نمی‌خواست
کمال عشق در وی کارگر شد/ نهال آرزویش بارور شد
بر او نو گشت ایام جوانی/ مهیا کرد دور زندگانی
به مزد آن که داد بندگی داد/ دوباره عشق او را زندگی داد
اگرمی‌بایدت عمر دوباره/ مکن پیوند عمر از عشق پاره...: وحشی بافقی

چه گویمت که دلم از جدائیت چون است
دلم جدا ز تو دل نیست قطرهٔ خون است
تو کرده‌ای دل من خون و تا ز غصه کنی
دوباره خون به دلم پرسیم دلت چون است...: هاتف اصفهانی


گاهی به نوشخند لبت را اشاره کن/ ما را به هیچ صاحب عمر دوباره کن
بنمای روی خود ز پس پرده آشکار/ یک باره راز هر دو جهان آشکاره کن
وقتی که چارهٔ دل عشاق می‌کنی/ درد مرا به نیم شکرخنده چاره کن
با جام می شبی به شبستان من بیا/ آسوده‌ام ز گردش ماه و ستاره کن
خواهی که دامن تو نگیرم روز حشر/ در زیر تیغ جانب ما یک نظاره کن
خیرست آنچه میرسدازدست چون تویی/کمتربه قتل خسته‌دلان استخاره کن
اکنون که از کنار منت میل رفتن است/ اول بریز خونم و آخر کناره کن
با مهربانی از دل سنگین او مخواه/ یا ناله را بگو گذر از سنگ خاره کن
گفتم فروغی از پی مژگان او مرو/ رفتی کنون علاج دل پاره پاره کن: فروغی بسطامی


 امشب از آسمان دیده ی تو/ روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها/ پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم/ شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد/ عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است/ گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم/ که همین دوست داشتن زیباست...: فروغ فرخزاد


 ای نورسیده ای که خداوند کائنات/ مهر تو را به خاطر من راه داده است
تا خوش کند خیال مرا در بلای سخت
ای آنکه از کرانه ی آرام چشم تو/ در سرزمین غربت اندوهناک من
بر من دوباره می نگرد آفتاب بخت
ای معنی دمیدن خورشید در غبار
وقتی که پا به ساحت این خانه می نهی
حس می کنم که بوی تو ، بوی شکفتن است...: نادر نادرپور

ای داد دوباره کار دل مشکل شد/ نتوان که ز حال دل دگر غافل شد
عشقی که به چند خون دل حاصل شد/ پامال سبکسران سنگین دل شد
فریدون مشیری
 نمیدانی دلم بسیار تنگ است/ میان ما و تو دیوار سنگ است
به امیدی که بر گردی دوباره/ نگاهم بر در و گوشم به زنگ است : مهدی سهیلی


 بخوان به نام عشق/ از گفته ها/ تنها کلام توست که می ماند
ازین پنجره/ شامگاه را پیشباز می کنم
می گفتی : « لالایی بلند مژگانت را دوباره خواهم شنید»
آغاز کن که شبی به بلندی انتظار یافته ام : فرخ تمیمی
 
دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود/ تو در کنار من به نشینی محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود/ چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری/ با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو/ پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من/ یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت/ گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود/ سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب/ حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد/ اما نه با خیال تو بودم حلال بود : مریم حیدرزاده
 
میخانه ی کدام حریفی/ پیمانه ای دوباره از آن باده ی زلال
این جمع تشنگان و خماران را/ خواهد بخشید؟
زین باده ای که محتسب شهر/ در کوچه می فروشد و ارزان
غیر از خمار هیچ نخواهی دید
من تشنه کام ساغر آن باده ام/ کز جرعه ای
ویران کند/ دوباره بسازد : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی


 شاید تو را دوباره بیابد/ در طرحی از بخار دهانت/ در سردی زمستان
یا عطری از کنار بناگوشت/ در آخر بهار
یا از دهان بطری/ غافلگیر ظاهر شود/ هنگام جرعه ای که بریزی به جام
در بین پک زدن به سیگاری/ آهسته پشت صندلی ات
مثل نسیم سر بکشد/ و زمزمه کند : سلام ، گل من : محمد علی سپانلو

امشب، دوباره با من، یادِ گذشته ها کُن/ شورِ گذشته ها را، با شعرم آشنا کُن
دیری ست،بویِ غربت در بسترم نشسته ست/ عطرِ تنِ گُلت را، در بسترم رها کن
بغُضی است مثلِ مُردن، پیچیده در گلویم/ با معجزِ لبانت، این بُغض را دوا کن
با هم بیا به بینیم، خوابِ ستاره ها را/ چشمِ ستاره ها را ، روی سپیده، وا کن
یادت به خیر، ما را، عُمرِ دوباره دادی/ بنشین دو باره با من ، تجدیدِ ما جرا کن
افتاده هستی، اما با خاک در نیامیز/ پاکی تو مثلِ شبنم، خورشید را صدا کن
در خاطرم تو ماندی، در خاطرت نماندم/ آه از بلایِ قسمت، تدبیرِ این بلا کن
این دردِ خود پرستی، ما را، ز پا در آورد/ با نیمه ی نگاهی، ما را به ما عطا کن
پائیز بی شکوفه، فصلِ عزایِ یاغی/ بارانِ گریه ات را، بر ما، جدا جدا کن : دکتر کریم سهرابی (یاغی)
دانی که کنون ، دلم چه می خواهد/ هرجا که نظر کنم ، ترا یابد
خواهم که دوباره نزد من آیی/ خورشید رخ ات به روی من تابد...

***

کی شود روزی ، د وبا ره ، عشق من/ دفتر هجران ، به بندی ، تا کنی
کی شود ا ز د رد و غم ، یا بی رها/ ز ند گی _ تا زه‌ ا ی ، بر ‌پا کنی
با فرا ز  و  با  نشیب _ ا ین جها ن/ ‌گر توا نی ،  با تحمل ، تا کنی
یا مبا د ا ، هر ز ما ن خواهم تو را/ طفره‌ ها آ یی  و بس ، حا شا کنی
کی شود از قهر و شر ، رخ بر کشی/ راه _ مهر و جای ‌خود پیدا کنی
کی شود  با شوق ، آ یی  نزد _ من/ غمزه ها ، با قا مت _ رعنا کنی
کی شود  با صد  فسون ، با ا شتیا ق/ مجلس آرا گردی و غوغا کنی
کی شود در متن یک آهنگ  خوش/ جلوه‌ ای از رقص_ تن، شیوا کنی
کی شود ، خواهی ، حریرین بستری/ تا که د رآغوش من ، ‌تو جا کنی
شا دما نه چون به موج _ بو سه‌ ا ی/ غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکبا را ن ، کنا ر _ سا حلی/ خواب آ سوده‌ در ا ین ما وا کنی
با تشعشع های_ بیدار ی _ خویش/ یا د _ خوشکامی ازآن رویا کنی
وقت _ رفتن ، با دل _ پر حسرتی/ ‌کفش ها یت ، آ ورم  تا ، پا کنی
بو سه‌ ای شیرین نشانی ، یادگار/ وعده‌ ی دیدار ما ، فردا کنی

دکتر منوچهر سعادت نوری
 
ترانه ها
دوباره عشق - اجرا : مرتضی
http://www.youtube.com/watch?v=JENUyEiM8q4
دوباره دل هواي با تو بودن كرده - اجرا : آرش
http://www.youtube.com/watch?v=W0rtEGYlHeM

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

زنجیره ی "شتر" : در برخی از سروده های این زمانه

 

از یک طرفی مجلس ما شیک و قشنگ
از یک طرفی عرصه به ملیون تنگ
قانون حکومت نظامی و فشار
این است حکومت شتر گاو پلنگ : محمد فرخی یزدی
 
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم
فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد... : سهراب سپهری
 
تو دشت ِ نه آب نه علف/ راه ِشو کشید و رفت و رَف
هر جا نگاش کشیده شد/ هیچ چی جز این دیده نشد:
خشکه کلوخ و خار و خس/ تپه و کوه ِ لُخت و بس:
قطار ِ کوه های کبود/ مث ِ شترای تشنه بود
پستون ِ خشک ِ تپه ها/ مث ِ پیره زن وخت ِ دعا... : احمد شاملو
 
این است آن بهشت که می جستم؟/ این بقعه ی خرابه ی گرد آلود؟
زرینه گاهواره ی من اینجاست؟/ دیرینه زادگاه من اینجا بود؟
گر این سیاه سوخته دل آن است/ آن شورها و هلهله هایش کو؟
ناقوس اشترانش خاموش است/ غوغای درهم گله هایش کو؟
اینک سپیده می زند از کهسار/ کو بانگ شب شکاف خروسانش؟
آن باغبان کوخ نشین شوخ/ و آواز گرم قمری قلیانش؟... : منوچهر آتشی
 
بر فراز توده ی خاکستر ایام/ شهر بند جاودان جاودان قرن
گامخوار سم اسبان تتار و ترک/ رهگذار اشتران تشنه ی تازی
جای پای کاروان خشم اسکندر/ بر فروز آن آذر مینویی جاوید
ای مغ خاموش در آتشگهی دیگر/ این حصار سهم پولادین
هر بدستی پا نهی در رهگذر هایش
زنگ های جاودان و خیل دیوان است
پای در زنجیر چون کاووس و یارانش
در طلسم جاودان از چارسو اینک اسیرانیم
تهمتن با رخش پنداری به ژرف چاه افتاده
وینک اینجا ما چو تصویری که بر دیوار
از درنگ غربت بی آشنای خویش حیرانیم... : دکتر شفیعی کدکنی
 
قطعه ی «خشم شتر»:
و نگاه کن به شتر، آری، که چگونه ساخته شد، باری
نه ز آب و گل، که سرشتندش ز سراب و حوصله پنداری
و سراب را همه می‌دانی که چگونه دیده‌ فریب آمد
و سراب هیچ نمی‌داند که چگونه حوصله می‌آری
و چگونه حوصله می‌آری به عطش، به شن، به نمک‌زاران
و حضورِ گستره را دیدن به نگاهی از سرِ بی‌زاری
و نگاه کن که نگاه این‌جا ز شیارِ شوره نشان دارد
چو خطوط خشک پس از اشکی که به گونه‌هات شود جاری
و به اشک بین که تهی کردت ز هرآن‌چه مایه‌ی آگاهی
و تو این تهی‌شده را باید ز کدام هیچ بینباری؟
و در این تهی‌شده می‌بینی هَیَمانِ اُشترِ عطشان را
که جنون برآمده با صبرش، نرود سبک به گران‌باری
و جنون دو نیشه‌ی رخشان شد به صفِ خشونتِ دندان‌ها
که ز صبر کینه به بار آید، که ز کینه زخم شود کاری
و نگاه کن که به کین‌توزی رگ ساربان زده با دندان
ز سراب حوصله تنگ آمد، و نگاه کن به شتر، آری : سیمین بهبهانی
 
دکلمه ی «خشم شتر» - اجرا : سیمین بهبهانی
https://www.youtube.com/watch?v=OfoA4lTYaC8

قبيله هاي عرب ، در کنارِ يکديگر/ رکابدارِ نبي ، چون مهاجر و انصار
نبي سِتاد و بفرمود تا که گِرد آيند/ تمام قافله از پيش و پس کران وکنار
کنار راه، يکي کوه بود و در پايش/ بماند برکه ي بارانِ ابرهاي بهار
کنارِ برکه، درختان سالخوردي چند/ که سايبان شده در آن کويرِ آتشبار
بگفت تا که برآرند، از جهاز شتر/ فراز دامنه ي کوه، منبري سُتوار
از آنکه لحظه ي پيشين رسيده بود سروش
که در رسيده زماني، که حق شود اظهار
ملازمان همه ديدند ، بر نشانه ي وحي
عرق نشسته نبي را ، به جبهه و رخسار... : نعمت آزرم

در مجلس ِ اسلام شُتر پشگل کرد
این بی ادبی ، امور را مشگل کرد
خر رفت که آگاه کند رهبر را
در بیت امام ، سال ها منزل کرد
*
در مجلس ِ اسلام شتر دوشیدند
از شیر ِ شتر ، شغال و سگ نوشیدند
چون گاو خر از شیر نبردند نصیب
ناچار ز پشم ِ او عبا پوشیدند
*
در مجلس اسلام، الاغی گیلک
زد بر شتری ز شهر نائین جفتک
گفتند : چرا لگد زدی بر اُشتُر
فرمود : چرا به ماچه خر زد چشمک؟
*
در مجلس اسلام ، شتر با بارش
وارد شد و سگ پرید بر افسارش
گفتند به سگ : چرا پریدی به شتر
سگ گفت : خوشم نیامد از اطوارش
*
در مجلس ی اسلام ، شتر قاری شد
از چشم ِ وحوش ، اشک ها جاری شد
زینروی شتر به امر ِ مکتوب ِ امام
مسئول ِ امور ِ گریه و زاری شد... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
 
عصر و عهد كهنه ای، آ مد پدید/ خیل خونخوار پلیدی، سر رسید
حکم  و امر  و  قا لب_ نا مردمی/ غا لب آمد ،  بر جها ن_ آدمی
گوهر_ نا ب_ فضیلت، نیست شد/ بس رذیلت، رهگشای زیست شد
مسند و پیشه ،  بسی بی ریشه شد/ بیشه ی حرمت، اسیر تیشه شد
وضع شد زشت و همی آشفته رنگ/ هم شتر آمد و هم گاو و پلنگ...

دکتر منوچهر سعا دت نوری

۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

خورشید ها و سروده ها و ترانه ها


  
بگذشت در حیرت مرا بس ماه ها و سال ها
چون است حال ار بگذرد دایم بدین منوال ها
ایام بر من چیره شد ، چشم جهان بین خیره شد
وین آب صافی تیره شد ، بس ماند در گودال ها
دل پر اسف از ماضیم ، وز حال بس ناراضیم‏
تا خود چه راند قاضیم ، تقدیر استقبال ها
نقش جبین درهم شده ، فر جوانی کم شده‏
شمشاد قامت خم شده ، گشته الف ها دال ها
گوئی که صبح واپسین ، رخ کرد و منشق شد زمین‏
وین برق‏های قهر و کین ، برجست از آن زلزال ها
مغلوب شد هر خاصیت ، برگشت هر خلق و صفت‏
مانند تغییر لغت ، از فرط استعمال ها
هم منفصم شد وصل‏ها ، هم منهدم شد اصل ها
هم منقلب شد فصل‏ها ، هم مضطرب شد حال ها
شب گرد ظلمت گستری ، و ان چشم شب‏کور از خری‏
نشناخت نور مشتری ، از شعله ی جوال ها
چون ریشه بندد خوی بد ، بهتر نگردد خود بخود
سخت است دفع این رمد ، بی‏نشتر کحال ها
روزی برآید دست حق ، چون قرص خورشید از شفق‏
بی‏ترس و بیم از طعن و دق ، آسان کند اشکال ها
این ناله ی شبگیرها ، برنده چون شمشیرها
هم بگسلد زنجیرها ، هم بشکند اغلال ها
از خون این غدارها ، و زخاک این بد کارها
جاری کند انهارها ، بر پا کند اتلال ها
تا چند در این کشمکش چون مرغ بسمل در طپش
گاه صعود است و پرش، زی کشورِ آمال ها
رخت از محیط بندگان بندم به شهرِ زندگان
چون اختران تابندگان چون گوهران سیال ها
هر صبحدم در کویشان خواهم نظر بر رویشان
کز مطلعِ ابرویشان مسعود گردد فال ها
کو عُزلتی راحت رسان، دور از محیطِ این خَسان
تا تن زنند این ناکسان، زین قیل ها و قال ها
کو مهدی بی ضمنّتی ، کارَد به جانم رحمتی
برهاندم بی منتی، از چنگ این دجّال ها... : حسن وثوق معروف به وثوق‌الدوله
 
کاهش_ جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید ، چه ها می بینی ... : شهریار
 
ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده ی جان ، محو تماشاي بهاريم
ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم
بگذار كه سرمست و غزل خوان من و خورشيد
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم : فریدون مشیری
 
ای خفته در حصار شب دشمن/ هرگز به روز حشر نیازت نیست
بیدار شو به بانگ دعای من .../بار دگر ، قیام کن ای خورشید : نادر نادرپور
 
از سرِ تپه، شبا
شیهه ‌ی اسبای گاری نمیاد
از دلِ بیشه، غروب ، چهچهِ سار و قناری نمیاد
دیگه از شهرِ سرود ، تک‌سواری نمیاد
دیگه مهتاب نمیاد ، کرمِ شب‌تاب نمیاد
برکت از کومه رفت ، رستم از شانومه رفت
دیگه شب مرواری‌دوزون ، نمی‌شه
آسمون مثلِ قدیم شب‌ها چراغون ، نمی‌شه
غصه‌ی کوچیکِ سردی مثِ اشک
جای هر ستاره سوسو می‌زنه
سرِ هر شاخه‌ی خشک
از سحر تا دلِ شب جغده که هوهو می‌زنه
دلا از غصه سیاس
آخه پس خونه‌ی خورشید کجاس؟ ... :  احمد شاملو
 
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره ها ی تورا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب : فریدون مشیری
 
ای خوبتربیا ، این شعله ی نهفته به دهلیز سینه را
چون آتش مقدس زردشت برفروز
گفتی که آفتاب ، طلوعی دوباره خواهد کرد
اینک امید من تو بگو آفتاب کو ؟ ... حمید مصدق
 
رگ گشودند از سیاوش ، آسمان شد تشت خون
بام آبی، جام عالمتاب را گم کرده ام
آسمان های شبم چتری برای عشق نیست
ماه را گم کرده ام، مهتاب را گم کرده ام ... : پیرایه یغمایی

از بامداد ِ تازه ، سخن گفتید؟
باور نمی کنند دلبستگانِ خنده ی خورشید
در صبح ِ تان ، سیاهی ِ خوف انگیز/ در ظهرتان ، تلاوتِ تاریکی
در شام ِ تان، تباهی ِ بیداد ست
خورشید را ستاره ، صدا کرده ست
زیبایی شناور ِ گُل را گلوی ماه
این سینه را سپیدی ِ فریاد ست : رضا مقصدی
 
خورشید از نگاه یک سراینده
(همین نگارنده)

ای  وطن ، زرینه هفت آئینه داری
ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری...
ای که خورشیدی طلا، زرینه داری
بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری
مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
وین زمان بس خرقه ی پشمینه داری
سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
ای که خورشیدی ، چنان زرینه داری
پس چرا ، عصری چنین غمگینه داری؟
 
فردا ، ز عمق و بن_ قلب_ آسمان
از نیلگونه سپهر_ فضای_ روز
خورشید ، افروخته چون گوی_ آتشین
افراشته کمند ، جار_ طلیعه می زند
تاریکی و سیاهی و محنت، شود تباه
سربازها ، همه تسلیم_ مرد_ راه
عزمی قوی ، به مکان خیمه می زند
ساده مگیر تو ، فردا را
فرداست ، جلوه ی ایمان ها
باور بدار ، که یک فردا
خورشید ، در سفینه ی_ توفانی پگاه
جوشیده است و پرتو زرینه می زند

دکتر منوچهر سعادت نوری
 
 
ترانه ها
 
خورشید خانم سروده ی بیژن ترقی- اجرا : پوران شاپوری
https://www.youtube.com/watch?v=Ss1AuWG909Y
خورشید آرزو سروده ی فریدون مشیری - اجرا : همایون شجریان
http://www.youtube.com/watch?v=Hh3eDThf-BE
خورشید خانم - اجرا : داریوش
https://www.youtube.com/watch?v=1GuJFmERMXk
خورشید خانم- اجرا : رامش
https://www.youtube.com/watch?v=zMoRSTB9YD0
خورشید خانم چارقد مشگی نمی خاد - اجرا : ابی
https://www.youtube.com/watch?v=OwtAVnSSA7M
خورشید من کجایی سرد است خانه ی من - اجرا : فرهاد دریا هنرمند افغانستان
https://www.youtube.com/watch?v=VpurSp9Ei6Y
خورشید من کجایی سرد است خانه ی من - اجرا : عبدالرحیم ساربان هنرمند افغانستان 
https://www.youtube.com/watch?v=84unX1C6JYA
 ترانه ی ما باز ميگرديم با خورشيد با اميد - اجرا : گروهی از مردم
http://www.youtube.com/watch?v=XRQhd562PxY
 
 

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

خورشید از نگاه یک سراینده


١ 
من، در صفای_ عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را
من، ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید_ بامدادی من ، بود‌ی/ لبخند_ آسمانی_ تو ، رخشان
شب های تیره، شادی من بود‌ی/ گیسو و هر کرشمه ی تو، افشان
درساحل_ وجود_ تو ، می گشتم/ با گام ‌های_  واله و شید‌ایی
دریای_ اشتیاق_ تو ، می جستم/ در روزگار_ حسرت و تنها یی
نیویورک - ۱۹۶۸

٢
نگا ه_ ما ، به روی هم به لغزید/ دل_ ما ، بهر یکدیگر به لرزید
خدا بر ما ، غنای عشق بخشید/ به سوی ما ، طلای مهر پاشید
ندا آمد ز کهنه جام_ جمشید/ می سکرآور_ گلگون به نوشید
تو و من غرق_ شور و جذبه ی عشق/ وهستی، جامه ی زربفت پوشید
درآن هنگا مه ی نوش_ محبت/ که خون_ ما ز عطر_ وصل ، جوشید
سحرگه ، واژه ی پیوند خواند‌یم/ و کوچاند‌یم آن شب را ، به خورشید

٣ 
من یک انسانم ، که عمری خواب را گم کرده ام
چون وطن ، یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه ، فضا را یکسره تسخیر کرد
بلبل و بس گلشن_ شا د ا ب را گم کرده ام
کار_ رقص و شادمانی زشت و ناهنجار شد
دلبر و جا م_ شراب_ ناب را گم کرده ام 
یا چه شیوا گفت آن پیرایه بانو در غزل:
"ماه را گم کرده ام ، مهتاب را گم کرده ام"   
حمله ی روبه مزاجان ، شیر پرچم را زدود
همزمان ، خورشید عالمتاب را گم کرده ام
بس مبارز قهرمان را ، اهرمن نابود ساخت
مازیار و با بک و سهراب را گم کرده ام
ناله ها یم از ستمگر ، در گلو فریاد شد
من توان_ حاکم_ نا با ب را گم کرده ام
آن اهورا سرزمین شد مرکز تزویر و ظلم
سرگریبان مانده ا م ، آداب را گم کرده ام
مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام
من یک انسانم، که عمری خواب را گم کرده ام
آدینه ۲۹ مرداد ۱٣٨۹

٤
بر قلب_ آن دیار ، که پیوسته یاد_ماست
دلبسته مانده ایم ، که روزی سفر ‌کنیم
آنجا که سینه چاک ، بگرد‌یم گرد_ شهر
از یک سبوی_ پاک ، لب_ تشنه ، تر ‌کنیم
در پرتو_ تشعشع_ خورشید_ آن دیار
جان و روان_ خویش ، بسی تازه تر ‌کنیم
با کاروان_ بابک و افشین و مازیار
کاخ_ عدو خراب و ، ز بن ، زیر و بر کنیم
در هر کنار و گوشه ی آن مهد_ پرگهر
وجدی ، بسان_ آدم_ نوع_ بشر کنیم ...

٥
ای  وطن ، زرینه هفت آئینه داری
ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری...
ای که خورشیدی طلا، زرینه داری
بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری
مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
وین زمان بس خرقه ی پشمینه داری
سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
ای که قلبی ، با صفا ، بی کینه داری
پس چرا ، سنگین غمی در سینه داری؟
ای که خورشیدی ، چنان زرینه داری
پس چرا ، عصری چنین غمگینه داری؟

٦
خواهم بروم میان _ آن شهری/ جایی که لهیب _ عاطفه بر پاست
آنجا که من و تو، دل به هم دادیم/ هرکنج و گذر، نشان ز عشق ماست
خواهم بروم به سر زمین _ نور/ خورشید رخ ات ، به روی من تابد
دانی که کنون ، دلم چه می خواهد/ هر جا که نظر کنم ، ترا یابد

٧
در آسمان ایران ، در آن کهن دیاران
خورشید بی فروغ است ، اندک ضیا ندارد
آن کلبه های یاران ، منزلگه عزیزان
خاموش و سوت و کور است، ساز و نوا ندارد

٨
دنیای ما ، دنیای گلسرخ بود و عطر شکوفه ها
چشم انداز نسترن و بنفشه بود و اقاقیا
رایحه ی خوش زنانه بود: رایحه ی بهشت_ رویاها
رقص_ نرم_ ماهی بود در یک تنگ_ بلور
و آن تنگ_ بلور ، مظهر_ تمام_ دنیا بود
دنیای ما ، ترانه بود و موسیقی و ساز و آواز
بال های گشوده بود بر آهنگ_ پرواز
دنیای ما ، انصاف بود و مروت
باور به فضیلت بود و به امانت ...
چه وحشتناک دنیایی شد این دنیا
در دام_ بس ناکسان و نا بکاران
گرفتار_ ظلمت و تاریکی و چه بی شماران
کجاست خورشید عالمتاب؟ 

٩
سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدر است
احوال_ عاشقان_ وطن، سخت مضطر است
با سنگ هاي بسته و سگ هاي باز_ شهر
بنگر چگونه عهد و زما ن، با ستمگر است...
ماتم گرفته عشق و به هرکوی این دیار
آن پرچم_ سیاه_ عزا  ،  بر سر_ در است
ابر است آ سمان و فضا بغض کرده است 
ا نبوه_ با ر_ غم به بسا جان و پیکر است
احوال عاشقان وطن سخت مضطر است
خورشید_ پر فروغ ، نه ديگر منور است

١٠
فردا ، ز عمق و بن_ قلب_ آسمان
از نیلگونه سپهر_ فضای_ روز
خورشید ، افروخته چون گوی_ آتشین
افراشته کمند ، جار_ طلیعه می زند
تاریکی و سیاهی و محنت، شود تباه
سربازها ، همه تسلیم_ مرد_ راه
عزمی قوی ، به مکان خیمه می زند
ساده مگیر تو ، فردا را
فرداست ، جلوه ی ایمان ها
باور بدار ، که یک فردا
خورشید ، در سفینه ی_ توفانی پگاه
جوشیده است و پرتو زرینه می زند
 
 
دکتر منوچهر سعادت نوری
 

پیوند



نگا ه_ ما به روی هم به لغزید
دل_ ما بهر یکدیگر به لرزید

خدا بر ما غنای عشق بخشید
به سوی ما ، طلای مهر پاشید

ندا آمد ز کهنه جام_ جمشید
می سکرآور_ گلگون به نوشید

تو و من غرق_ شور و جذبه ی عشق
وهستی ، جامه ی زربفت پوشید

درآن هنگا مه ی نوش_ محبت
که خون ما ز عطر" وصل " جوشید

سحرگه ، واژه ی پیوند خواند‌یم
و کوچاند ‌یم آن شب را به خورشید

دکتر منوچهر سعاد ت نوری


مجموعه سروده های زنجیرها   

۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

دل شکسته ها و سروده ها و ترانه ها‏

 
کسی که حسن و خط دوست ، در نظر دارد
محقق است که او ، حاصل بصر دارد...
ز زهد خشک ملولم ، کجاست باده ی ناب
که بوی باده ، مدامم دماغ تر دارد
ز باده ، هیچت اگر نیست این ، نه بس که ترا
دمی ز وسوسه ی عقل ، بی‌خبر دارد
کسی که از ره تقوا ، قدم برون ننهاد
به عزم میکده اکنون ، ره سفر دارد
دل شکسته ی حافظ ، به خاک خواهد برد
چو لاله ، داغ هوایی که بر جگر دارد
حافظ
 
بر من ، در وصل بسته می دارد دوست
دل را به عنا* ، شکسته می دارد دوست
زین پس ، من و دلشکستگی بر در او
چون دوست ، دل شکسته می دارد دوست
مولوی

*عنا = رنج . مشقت . بندی و اسیر گردیدن
گفتم ، شکریم ده به جان تو/ کاخر من دلشکسته ، جان دارم
گفتی ، که تو را شکر زیان دارد/ گو دار ، که من بسی زیان دارم
تا چند رخت به آستین پوشی/ تا کی ز تو ، سر بر آستان دارم
گفتی ، که جهان به کام عطار است
من بی تو کجا ، سر جهان دارم
عطار نیشابوری
 
گهی ، که وصف سر زلف دلکش ات گویم
شود زبان_ من_ دلشکسته ، پیچیده
از آن سیاه شد آن زلف مشکبار ، که هست
به چین فتاده و برآفتاب ، گردیده
خواجوی کرمانی
 
سرمایهٔ جان باختم ، تن را ز جان پرداختم
آخر به مردن ساختم ، تدبیر هجران تو را
هر چند بشکستی دلم ، از حسرت پیمانه‌ای
اما دل بشکسته ‌ام ، نشکست پیمان تو را
آشفته خاطر کرده ‌ام ، جمعیت عشاق را
هر شب که یاد آورده‌ ام ، زلف پریشان تو را
فروغی بسطامی
 
تو سوز آه من ای مرغ شب ، چه میدانی؟
ندیده ای شب من تاب و تب ، چه میدانی؟
بمن گذار ، که لب بر لبش نهم ای جام
تو قدر بوسه ی آن نوش لب ، چه میدانی؟
چو شمع و گل شب و روزت به خنده می گذرد
تو گریه ی سحر و آه شب ، چه میدانی؟
بلای هجر ، ز هر درد جانگدازتر است
ندیده داغ جدایی ، تعب چه میدانی؟
رهی به محفل عشرت به نغمه لب مگشای
تو دل شکسته ، نوای طرب چه میدانی؟
رهی معیری
 
صبا به شوق ، در ایوان شهریار آمد
که خیز و سر به در از دخمه کن ، بهار آمد
ز زلف زرکش خورشید بند سیم سه تار
که پرده های شب تیره ، تار و مار آمد
به شهر چند نشینی ، شکسته دل برخیز
که باغ و بیشه ی شمران ، شکوفه زار آمد
بسان دختر چادرنشین صحرائی
عروس لاله ، به دامان کوهسار آمد
شهریار
 
شب ، خفته درخموشی و شب زنده دار ِ شب، چشمان مریم است
مهتاب ، کم کمک ز پس ِ شاخه های بید
دزدانه می کشد سر ، و می افکند ، نگاه
جویای مریم است و همی جویدش به چشم ، در آن شب ِ سیاه
دامن کشان ز پرتو ِ مهتاب ، تیرگی
رو می نهد به سایه ی اشجار ِ دوردست
شب ، دل شکسته و پرتو ِ نمناک ِ ماهتاب ، خواب آورست و مست
اندر سکوت ِ خرم و گویای بوستان
مه ، موج می زند چو پرندی به جویبار
می خواند آن دقیقه که مریم به شستشوست ، مرغی ز شاخسار
فريدون توللی

هوای باغ ندارد، دلِ شکسته ی من
توانِ شِکوَه ندارد ،زبانِ بسته ی من
دلِ شکسته ندید و ،زبانِ بسته نگفت
تو را ،و قصه ی جانِ به غم نشسته ی من
چگونه با تو بگویم، از این مسافت دور
نیازِ سرکشِ دیدار و پای بسته ی من
چه کرد؟ با دلِ تنگم، هوای دیدنِ تو
تو، دل سپُرده ی خویشی،گُلِ خُجسته ی من
کجا؟به کِی؟چه بگویم؟،شکسته شُد یاغی
به بند و بَست نیاید، دلِ شکسته ی من
دکتر کریم سهرابی (یاغی)
 
ازخشم_ ناگهان_ ‌تو عمریست خسته ایم
وز طبع_ بد گمان ‌تو بس دلشکسته ایم
بیهوده و عبث شده ‌است کار_ ما و تو
در انتظار_معجزه ، حیران نشسته ایم

دکتر منوچهر سعاد ت نوری
 
ترانه ها‏
دل شکسته - اجرا : ویگن
https://www.youtube.com/watch?v=2j5Bbjo_oFM
دلم شکسته - اجرا : الهه
https://www.youtube.com/watch?v=2WLfUtMJccw
دل شکسته - اجرا : حميرا
https://www.youtube.com/watch?v=qYRerICvrdg
دل شکسته - اجرا : مهستی
https://www.youtube.com/watch?v=xdtSIf9lB4U
دل من شکسته بهتر  - اجرا : کورس سرهنگزاده
https://www.youtube.com/watch?v=lsx9FKMz9eM
دل شکسته - اجرا : شاد مهر عقیلی
https://www.youtube.com/watch?v=TPUTVNys5Pw
دل‌ شکسته - کاری از بهنام صفوی
https://www.youtube.com/watch?v=-BpQIirKbT8
فرشته ی دل‌ شکسته - کاری از مریم
https://www.youtube.com/watch?v=k_TwCboOEPM
جنگ و گریز ، دل شکسته - کاری از فریدون آشنا
https://www.youtube.com/watch?v=5v4Bolx9Mvw

۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه

"دوباره" های یک سراینده


١
دلم خواهد غروب آید دوباره/ طلوع_ عصر_ خوب آید دوباره
غروب اینجا، بسی گرم است و دلچسب/ مرا یاد جنوب آید دوباره
به کنج _ هر کجا ، پا می گذاری/ صدای ساز و کوب آید دوباره
نه مثل_ شهر_ تهران ، کاندر آنجا/ فشاری بر قلوب آید دوباره
وآنجا ، وحشت و سرماست هر روز/ همان تیره غروب آید دوباره
ولی اینجا ، غروبش بی نظیر است/ دلم خواهد ، غروب آید دوباره
طلوع_ عصر_ خوب آید دوباره/ صدای_ ساز و کوب آید دوباره
مونترال - ۱۹۸۶

٢
دوهزار و چهار، بود سال_ "ب"
نام "ب" بود و وضع و حال_ "ب"  
هم "بریتنی" ، ز حجله رخ بر تافت
هم "براندو" ، حیات و هستی باخت
"بوش_ دو" شد دوباره مصدر کار
"بیل کلینتون" کتابسرا یی ساخت
 حرف "ب" با زمان  ما ، گره  خورد
حرف های دگر  ، ز خاطره  برد
نوامبر ۲۰۰۴

٣
روزی من از كرانه ی دريا ها/ پر گيرم و به سو ی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها/ سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم/ مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی/ خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی/ بر من رسوم عشق بياموزی
آنجا دوباره چشم به هم دوزﻳﻡ/ دل ها درون سينه ی ما لرزان
لب های تشنه را به هم آميزيم/ دستان به دور گردن هم لغزان
پيمانه ی وصال بياشاميم/ آغوش ِ هم، چه تنگ‌ بیفشاریم
در اوج لذتيم و چه آراميم/ وقتی كه نام هم به زبان آريم
تا عمر باقی است من آنجايم/ مسحور وصل تست سراپايم

 ٤
دانی که کنون ، دلم چه می خواهد/ هرجا که نظر کنم ، ترا یابد
خواهم که دوباره نزد من آیی/ خورشید رخ ات به روی من تابد...
 
۵
کی شود روزی ، دوباره ، عشق من/ دفتر هجران ، به بندی ، تا کنی
کی شود ا ز درد و غم ، یابی رها/ زندگی _ تازه‌ ا ی ، بر ‌پا کنی
با فرا ز  و  با نشیب _ ا ین جهان/ ‌گر توانی ،  با تحمل ، تا کنی
یا مبادا ، هر زمان خواهم تو را/ طفره‌ ها آیی  و بس ، حاشا کنی
کی شود از قهر و شر ، رخ بر کشی/ راه _ مهر و جای ‌خود پیدا کنی
کی شود  با شوق ، آیی  نزد _ من/ غمزه ها ، با قامت _ رعنا کنی
کی شود  با صد فسون ، با اشتیا ق/ مجلس آرا گردی و غوغا کنی
کی شود در متن یک آهنگ خوش/ جلوه‌ ای از رقص_ تن، شیوا کنی
کی شود ، خواهی ، حریرین بستری/ تا که در آغوش من ، ‌تو جا کنی
شادمانه چون به موج _ بو سه‌ ای/ غنچه ی لب های خود را وا کنی
چون سبکبارا ن ، کنار _ ساحلی/ خواب آ سوده ‌، در ا ین ماوا کنی
با تشعشع های_ بیداری _ خویش/ یاد _ خوشکامی ازآن رویا کنی
وقت _ رفتن ، با دل _ پر حسرتی/ ‌کفش هایت ، آ ورم  تا ، پا کنی
بو سه‌ ا ی شیرین نشانی ، یادگا ر/ وعده‌ ی دیدار ما ، فردا کنی
 
 ٦
آیا شود کنار_ ‌تو بنشینم/ د ل را به  راه_عشق_ تو بسپارم
ای آ نکه  بوده ای همه آ ئینم/ جان را در اختیا ر_ تو بگذارم
وقتی نگا ه_  پاک_ ‌ترا بینم/ دانم یقین هنوز ، که هشیا رم
همپای ‌تو به صحنه ی رقص آیم/ دست_ ‌ترا ، دوباره بیفشارم
گونه به روی گونه ی ‌تو سایم/ نام_ قشنگ_ ‌تو به زبان آرم...
 
دکتر منوچهر سعادت نوری
 
 

۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

قبیله ها و سروده ها و ترانه ها‏


معلمت، همه شوخی و دلبری آموخت/ جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم/ که کید سحر، به ضحاک و سامری آموخت
هزار بلبل دستان سرای عاشق را/ بباید از تو سخن گفتن دری آموخت
برفت رونق بازار آفتاب و قمر/ از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت
همه قبیله ی من، عالمان دین بودند/ مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
مرا ، به شاعری آموخت روزگار آن گه
که چشم مست تو دیدم ، که ساحری آموخت... : سعدی

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
ساقی کجاست ، گو سبب انتظار چیست
هر وقت خوش که دست دهد ، مغتنم شمار
کس را وقوف نیست ، که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به مویی ست ، هوش دار
غمخوار خویش باش ، غم روزگار چیست
معنی_ آب_ زندگی و روضه ی_ ارم
جز طرف_ جویبار و می_ خوشگوار چیست
مستور و مست ، هر دو چو از یک قبیله‌ اند
ما دل به عشوه ی که دهیم ، اختیار چیست
راز درون پرده ، چه داند فلک ، خموش
ای مدعی ، نزاع تو با پرده دار چیست
سهو و خطای بنده ، گرش اعتبار نیست
معنی_ عفو و رحمت آمرزگار چیست
زاهد ، شراب کوثر و حافظ ، پیاله خواست
تا در میانه ، خواسته ی کردگار چیست : حافظ

اکنون ، دوباره در شب خاموش/ قد می کشند همچو گیاهان
دیوارهای حایل دیوارهای مرز/ تا پاسدار مزرعه ی عشق من شوند
اکنون ، دوباره همهمه های پلید شهر
چون گله ی مشوش ماهی ها/ از ظلمت کرانه ی من ، کوچ می کنند
اکنون ، دوباره پنجره ها خود را
در لذت تماس عطرهای پراکنده ، باز می یابند
اکنون ، درخت ها همه در باغ خفته، پوست می اندازند
و خاک ، با هزاران منفذ/ ذرات گیج ماه را ، به درون می کشد
اکنون ، نزدیکتر بیا و گوش کن به ضربه های مضطرب عشق
که پخش می شود ، چون تام تام طبل سیاهان
در هوهوی قبیله ی اندام های من... : فروغ فرخزاد

ایا بهار ، الا ای بشیر تازه ی طور ، ایا پیمبر فصل
تو ، ای که آتش نارنج را ز شاخه ی سبز
به یک نسیم ، برافروزی و برویانی
سپس ، به حکم عصایی که سرسپرده ی تست
اُف ، در دل امواج نیل شب فکنی
که تا قبیله ی خورشید را بکوچانی
مرا ، به وادی_ سرسبز_ خردسالی، بر
مرا ، به خامی_ آغاز_ زندگی، بسپار... : نادر نادرپور

تو از کدام قبیله ای؟ ، ای خاتون شعر من
ای بلندای جمال و جلالتت ، ای تمامت قامت و قیامت
ناز خرامت را نازم، اگر به روز برآیی، آبرو به آفتاب نماند
و گر به شب بتابی، ماه بر آستانت به سجده افتد
که ماه نیز آفتاب پرست است... : مهدی سهیلی

صبور سال بد من ، من از حقارت دشمن به درد آمده ام
درین قبیله ی وحشی ، پلنگ محتشم من
به روی روبهکان ، هیچ پنجه نگشوده ست
صبور سال بد من ، تو خوب می دانی... : فرخ تمیمی

پیری که نقیب بود ، آمد ، گفت هنگام رسیده است ؛ اما باد
انگیخته ابری آنچنان از خاک کز زهره نشان نمانده بر افلاک
جمعی ز قبیله نیز می گفتند
هنگام رسیده است ؛ مرغ اما/ دیری ست نشسته خامش و گویا
رفته ست ز یاد و رد جاودییش/ ناخوانده هنوز هفت باری بیش
سرگشته قبیله ، هر یک سویی/ باریده هزار ابر شک در ما
و افکنده سیاه سایه ها بر ما/ هنگام رسیده بود ؟ می پرسیم
و آن جنگل هول ، همچنان بر جا
شب ، می ترسیم و روز ، می ترسیم : مهدی اخوان ثالث

بی اعتنا چنین چنگیزی/ پا درمیان خواب قومی نمی گذارد
این داستان/ شب های روزگاران را کوتاه کرده است
آن سان که خواب ما را/ این گونه ناروا به درازا کشاند
اما پادافرهی چنین خودمانیم/ کی دیده و شنیده جایی قبیله ای
این گونه رام/ در چشم های بنگی سردار پیر خویش بخوابد
بی آن که خواب دلقک شهرش را تعبیر کرده باشد؟
تعبیر نه که هرگز باور نکرده ایم بی اعتنا چنین
کهپاره ای در کوره راهی بی برگشت افتاده باشد امروز: منوچهر آتشی

کبریت های صاعقه ، شب را بی رنگ می کند
چندان که در ولایت مشرق ، از شهر بند کهنه ی نیشابور
سرکرده ی قبیله ی تاتار ، فریاد هم صدایی خود را
فانوس دود خورده ی تاریک ، از روشنای صبح می آویزد
کبریت های صاعقه ، شب را نابود می کند : دکتر شفیعی کدکنی

این جوانان که هماهنگ زمان آمده‌اند/ نوبرانند که نونو به میان آمده‌اند
تازه جویند و خود از گوهرۀ فردایند/ زینهمه کهنۀ دیروز به جان آمده‌اند
نه ز آداب ِ سرورآور ایرانی‌مان/ که بجان از سُنـَن مرگزیان آمده‌اند
وضع ِ قانون قبیله نکند کس امروز/ جزهمانان که از آن رسم و زمان آمده‌اند
ریشۀ هرز دوانند به اندام وطن
زندگی سوز همان چون سرطان آمده‌اند... : نعمت آزرم

تو از کدوم قصه ای، که خواستنت عادته
نبودنت فاجعه، بودنت امنیته
تو از کدوم سرزمین، تو از کدوم هوایی
که از قبیله ی من، یه آسمون جدایی... : ایرج جنتی عطایی

ترک گفتم بروز آدینه ، راحت خانه در هوایی سرد
تا دهم رای انتخاباتی ، چه تفاوت کند به زن یا مرد
هر طرف بود محشری بر پا ، ماجرایی که شرح نتوان کرد
همه جا های و هوی تبلیغات ، همه اندر رقابتند و نبرد
این طرف یک قبیله ی ریشو ، آن طرف یک عشیره ی بی درد
در تحیر از این همه غوغا ، گشته بر پا از آن هیاهو گرد
ناگهان دختری نکو منظر ، زان میانه بسوی من رو کرد
قد بلند و سپید روی و ظریف ، طاق ابروش دام می گسترد
گفت : آقا خبرنگارم من ، تو که را انتخاب خواهی کرد؟
من بیچاره ی ندید بدید ، باخنم قیافه چو بازی نرد
زان همه خوشگلی و طنازی ، نفسم حبس گشت و رویم زرد
آتشی در درون من افتاد ، عشق چو قله  من چو کوه نورد
گفتم ار انتخابات آزاد است ، من تو را انتخاب خواهم  کرد : محمدرضا عالی پیام

ما صد قبیله ، ساکن یک سر طویله ‌ایم
تنگ است سرطویله ، که ما صد قبیله ‌ایم!
هر یک ، ولی میان گروه و قبیله ‌مان
در جلد خود ، خزیده ‌تر از کرم پیله ‌ایم
یک روز ، جبرئیل امین ، باجناغ ماست
یک روز ، سر سپُردۀ رقص جمیله ‌ایم
کوهیم بهر دعوی و کاهیم بهر باد
ثابت قدم ستاده و غلطان ، چو تیله ‌ایم
پیوسته ، محو سایۀ اصحاب قدرتیم
همواره ، باد بُردۀ ارباب حیله ‌ایم
با دست و پای و چشم و دل و گوش و هوش و رأی
دردا به دست ِ اهل شریعت ، وسیله‌ ایم : محمد جلالی چیمه (م. سحر)

کآنجا ، علیه مرد و زن اقدام می کنند
آن را ، که از رژیم ، نماید یک انتقاد 
زنجیرها ش ، بسته  و اعدام  می کنند
نفرین بر آن قبیله ی ظلم و فساد و مکر
کار یزید و شمر ، به احکام می کنند!

دکتر منوچهر سعادت نوری

ترانه ها
١ - تو از کدوم سرزمین، تو از کدوم هوایی
که از قبیله ی من، یه آسمون جدایی... : ایرج جنتی عطایی
اجرا : گوگوش
٢ - مرد قبیله
اجرا : عارف
٣ - قبیله ی عشق - سراینده : پرویز صبری
اجرا : حمید
٤ - قبیله ی عشق : اثری از فریبرز لاچینی