۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

گاو : در زنجیری از سروده ها


پرونده:CH cow 2.jpg



یکی آلوده‌ای باشد که شهری را بیالاید
چو در گاوان یکی باشد که گاوان‌را کند ریخن : رودکی

کجا نامور گاو برمایه بود ، که بایسته بر تنش پیرایه بود
به پیش نگهبان آن مرغزار ، خروشید و بارید خون بر کنار
بدو گفت کاین کودک شیرخوار، ز من روزگاری بزنهار دار
پدروارش از مادر اندر پذیر ، وزین گاو نغزش بپرور به شیر ... : فردوسی

مسکین خر ، اگر جه بی تمیزست
جون بار همی ‌برد ، عزیزست
گاوان و خران_ بار بردار
به ، ز آدمیان_ مردم آزار : سعدی

نیست در شهر ، نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود ، رختم از این جا ببرد
کو حریفی کش سرمست ، که پیش کرمش
عاشق سوخته دل ، نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان ، بی‌خبرت می‌بینم
آه از آن روز که بادت ، گل رعنا ببرد...
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه ، به یغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدهد ، عشوه مخر
سامری کیست ، که دست از ید بیضا ببرد ... : حافظ

آن دو شاخ گاو ، اگر خر داشتی
یک شکم در آدمی نگذاشتی ... : سعدی

جمع خرانی نگر ، که گاو پرستند
یاوه شدستند ، بی‌ شکال و فساری
رو به خران گو ، که ریش گاو بریزاد
توبه کنید و روید ، سوی مطاری ... : مولوی

اسب لاغرمیان به کار آید
روز میدان، نه گاو پرواری ... : سعدی

پیش از آن کت برون کنند ز دِه
رخت بر گاو و بار بر خر نه ... : نظامی

چو خرمن برگرفتی گاو مفروش
که دون همت کند نعمت فراموش ... : سعدی

کار هر بز نیست خرمن کوفتن
گاو نر می‌خواهد و مرد کهن ... : سعدی

گاوی است در آسمان و نامش پروین
گاو دگر نهفته در زیر زمین
پس چشم خرد باز کن ای اهل یقین
زیر و زبر دوگاو مشتی خر بین : منسوب به خیام

همواره ‌شان به دین و به دنیا همی‌درند
ور گاو گشت امت اسلام لاجرم
گرگ و پلنگ و شیر خداوند منبرند
گرگ و پلنگ گرسنه گاو و بره برند
وین ها ضیاع و ملک یتیمان همی‌برند
این ها که دست خویش چو نشپیل کرده‌اند
اندر میان خلق مزکی و داورند
بی رشوه تلخ و بی‌مزه چون زهر و حنظلند
با رشوه چرب و شیرین چون مغز و شکرند
ای هوشیار مرد، چه گوئی که این گروه
هرگز سزای جنت و فردوس و کوثرند؟ ... : ناصرخسرو

از یک طرفی ، مجلس ما ، شیک و قشنگ
از یک طرفی ، عرصه به ملیون ، تنگ
قانون_ حکومت_ نظامی و فشار
این است ، حکومت_ شتر ، گاو ، پلنگ ... : محمد فرخی یزدی

کینه ، برون از دل مردم نشد
کبر و تفرعن ، ز جهان گم نشد
اشک ، فرو ریخت به جای سرور
سوگ ، به پا گشت به هنگام سور
مهر پرستی ، ز جهان رخت بست
سم خر و گاو ، به جایش نشست
گشت از این زمزمه‌های دروغ
مهر فلک ، بی‌اثر و بی‌فروغ ... : ملک ‌الشعرای بهار

شبی که زلزله تاریخ را مسخر کرد ، ستون معرفت قوم ، بر زمین غلتید
و طاق رفعت اندیشه اش فرود آمد و گاو ، بال در آورد و بر کتیبه نشست
و نقش_ آدمیان پایمال حیوان شد و خط میخی بر جای_ نعل حیوان رست
شبی که زلزله از کوچه های عقل گذشت ، چراغ سرخ خطر راه را بر او نه گرفت
و او ، به وسعت_ ویرانی آن چنان افزود
که کس ، نشانی از آبادی نخست ، نجست ... : نادر نادرپور

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت ...
خواهم آمد پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت...
خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند ... : سهراب سپهری

باز باد از دست گرما می کشد فریاد ، گوییا می رقصد آتش می گریزد باد
باز میرقصد به روی شانه های شهر ، شعله های آتش مرداد
رقص او ، چون رقص گرم مارها بر شانه ی ضحاک
سر بر آر از کوه ، با آن گاو پیکر گرز ، ای نسیم دره البرز : فریدون مشیری

شط دراز قهوه ای گله های گاو ، با شاخ ها ، تجسم تهدید
از قریه ، موج می زند آهسته
تا بوی سبز یونجه ، تا شیب های شبنم و شبدر
تا شیب های سرخ شقایق ... : منوچهر آتشی

دیدم که واژگانش ، مثل گوزن و کرگدن و گاو ، گویی که شاخ دارند
پرسیدم از سروش_ دل خویش ، آواز باز داد که این خود
آن آخرین شیطان مشرق است
با گونه گونه گونه دروغش ... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

ای شیعه ، که خرچنگ به پرچم داری
بر گاه_  وطن، «گاو_ مُجسّم» داری
گر خانه ی  تو لانه ی  جغد است ، چه باک
تا مسجد و گلد سته ، فراهم داری؟ ... : محمد جلالی چیمه ، م. سحر

دست دستی برای جان من بلا ساختید؟
شکم من به گاو شباهت داشت؟
صدای نفس کشیدنم به گاو شباهت داشت؟
من یکی که سر و سامانی ندارم
شاخ دارم؟ دم دارم؟ سم دارم؟ ... : میر احمد سید فخری نژاد، مشهور به شیون فومنی

با پیک بادکوبه ، رسد نامه و خبر‬
‫‫زایند گاو ها و پر از شیر ، بام و در‬
‫‫آجیلِ چارشنبه ز هر گونه ، خشک و تر‬
‫آتش کنند روشن و من شرح_ داستان‬
خود ، با زبان_ ترکىِ_ شیرین ، کنم بیان ... : شهریار

خوش خیالان ، خوب رندی می کنند
جای مردی ، مرد رندی می کنند
گله گله ، گاو بندی می کنند
گاو صندوق ، چشم بندی می کنند ... : سعید حدادیان

در يک غروب خيس ، از مرزهای آبله روييدم
با پای زخمديده ی مادر زاد... هجی کنيد نام تبارم را
بايد تمام عمر مثل پدر فرسود ، بايد به گاو ِ کاری و گاو آهن
بايد به خانه ی درختی خود دل بست
بايد برای پشته ی هيزم ، به کوه زد ، بايد به کار مزرعه عادت کرد
بايد لباس تن شده از ديگران خريد ، بايد به دودمان کهنه ی خود باليد
بايد مجاب خواهش مادر شد ، بايد گرسنه بود و عبادت کرد
نان بيات خورد ، شکر خدای کرد ، بايد به هرچه کهنه قناعت کرد
آوخ ، تمام تجربه ام اين است: در جلگه های هرزگی بودن
وقتی برهنه پای ، از مرزهای آبله روييدم ، با زخم دير ساله ی فرسودن : شیون فومنی

یکی گاو دیدم ، در آن علف زار
تکاپو می نمود بر قصد_ تکرار

ز بهر_ کار_ طولانی_ نشخوار
که سازد خویش را یک گاو پروار

نمودم تا از آن گاو ، باز ، دیدار
چو "حاجی" دیدم آن را، فربه بسیار

تفاوت بوده ، بین گاو و حاجی
که "حاجی" عاجزست از کار_ دشوار

دکتر منوچهر سعا دت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه

گندم : از زبان برخی سرایندگان پارسی گوی



از تو دارم هر چه در خانه خنور
وز تو دارم نیز گندم در کنور : رودکی

تگرگ آمد امسال ، برسان مرگ
مرا گر چه بهتر بدی ، از تگرگ 
در_ هیزم و گندم و گوسفند
به بست ، این برآورده چرخ بلند ... : فردوسی

می نماید او وفا و مهر و جوش
وآنگه او گندم نما و جو فروش : مولوی

بزارید وقتی زنی پیش شوی
که دیگر مخر نان ز بقال کوی
به بازار گندم فروشان گرای
که این جو فروش است گندم نمای : سعدی

 آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست ...
خال مشکین که بدان عارض گندمگون است
سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست ... : حافظ

تو آن گندم نمای جوفروشی
که در گندم جو_ پوسیده پوشی : نظامی

یار با ما ، بی ‌وفایی می‌کند
بی‌گناه ، از من جدایی می‌کند
شمع جانم را بکشت آن بی‌ وفا
جای دیگر ، روشنایی می‌کند
می‌کند با خویش_ خود ، بیگانگی
با غریبان ، آشنایی می‌کند
جو فروش ست ، آن نگار_ سنگ دل
با من او ، گندم نمایی می‌کند ... : سعدی 
 
من که از آتش دل ، چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده ، خون می‌خورم و خاموشم
قصد جان است ، طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار ، به جان می‌کوشم ...
پدرم ، روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
من ، چرا ملک جهان را ، به جوی نفروشم
(ناخلف باشم اگر من ، به جوی نفروشم)
خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست
پرده‌ای بر سر صد عیب نهان ، می‌پوشم ... : حافظ

کاش ، در بحر بیکران جهان
نام_ طوفان و انقلاب نبود
اینکه خواندیم شمع ، نور نداشت
اینکه در کوزه بود ، آب نبود
هر چه کردیم ماه و سال ، حساب
کار ایام را ، حساب نبود
بس بگشت آسیای دهر ، ولیک
هیچ گندم ، در آسیاب نبود ... : پروین اعتصامی

از مکافات عمل ، غافل مشو
گندم از گندم بروید ، جو زجو : امثال و حکم دهخدا  

ای ز گندمزار ها ، سرشار تر
ای ز زرین شاخه ها ، پر بار تر
ای در_ بگشوده بر خورشیدها
در هجوم_ ظلمت_ تردید ها
با تو ام ، دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ، جز درد خوشبختیم نیست ... : فروغ فرخزاد

سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب
آمدن، رفتن، دویدن ، عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن، کار کردن، آرمیدن
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن ...
آری، آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست ... :  سیاوش کسرایی

اسبی ، در آفتاب دلم شیهه می کشد
اسبی که یال او ، الیاف کهربایی نور است در طلوع ...
از پشت ، دختری است فروهشته گیسوان
رویش به سوی آینه ی گرد آفتاب ، پشتش به سوی من
نزد من از برهنگی خویش ، شرمناک
خورشید بر برهنگی دخترانه اش
می تابد آنچنان که چراغی در آبگیر ...
سم می زند به خاک ، صد ها نشان مادگی از ضربه ی سمش
چون دانه های گندم ، از خاک می دمد
در گندمش ، دو پاره ی خاک و بهشت_ پاک
در جستجوی دانه ی شیرین گندمش
چون خوشه ای ، جدا شدم از ساقه ی دمش
افتادم از بهشت دل آسودگی به خاک
اکنون ، بهشت خود را از دست داده ام
با او ، دو باره از شکم خاک زاده ام
این اسب بی عنان ، زینی به پشت دارد از چرم آسمان
چرمی که من بریده و بر او نهاده ام
او ، رو به آفتاب سحر شیهه می کشد
من ، چون سکوت ، در دل شب ایستاده ام : نادر نادرپور

یاد باد ، آن روزگاران یاد باد
دشت ، با اندوه_ تلخ_ خویش ، تنها مانده است
زانهمه سرسبزی و شور و نشاط
سنگلاخی سرد ، بر جا مانده است
آسمان ، از ابر_ غم ، پوشیده است
چشمه سار_ لاله ها ، خوشیده است
جای گندم های سبز ، جای دهقانان شاد
خارهای جانگزا ، جوشیده است ... : فریدون مشیری

موی تو ، رنگ_ ساقه ی گندم بود
موهای من ، خمیده و قیری رنگ
رازی درون سینه ی من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما ، صدایم از گره کوته بود
در سایه بوته هیچ نمی روید
ز آنجا نگاه خسته من پر زد
آشفته ، گرد_ پیکر من چرخید
در چارچوب قاب_ طلایی رنگ
چشم مسیح ، بر غم من خندید ... : فروغ فرخزاد

به تو ، دست می سایم و جهان را در می یابم
به تو ، می اندیشم و زمان را لمس می کنم
معلق و بی انتها ،عریان می وزم ، می بارم ، می تابم
آسمان ام ، ستارگان و زمین
و گندم عطرآگینی که دانه می بندد
رقصان ، در جان_ سبز_ خویش ، از تو عبور می کنم
چنان که تندری از شب می درخشم  و فرو می ریزم : احمد شاملو

گفت موشی ، با دگر موشی
آنچه کالا داشتم ، پوسید در انبار
آنچه دارم ، وای می پوسد
خرده ریز و گندم و صابون و چی ، خروار در خروار ... : مهدی اخوان ثالث

مرا ، به بایر_ پر انتظار_ سیلابت
کویر_ تشنه ی سیلاب_ شعر_ سیلابی
مرا ، به راندن_ گاو آهن_ مدادی ، دعوت کن
که شعر_ خرم _گندم را
که مثنوی_ هزاران منی_ گندم را
به پهنه ی کویر_ تو ، بی باران بفشانم ... : منوچهر آتشی

آه ای پدر ، مگر گندم چقدر شیرین بود ؟
و سیب_ سرخ_ وسوسه
حوا را ، در دامن_ فریب چرا افکند ؟
نفرین به دیو_ وسوسه ... : حمید مصدق

بیچاره آن مردی ، که آن شب ، زیر سقف شب
با خویشتن می گفت
من ، پشت_ تصویر_ شقایق ها
و در پناه روح گندم زار ، خواهم ماند
من ، تاب این آلودگی ها را ندارم ... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

در عطر گرم آفتاب دشت های شرق
آنجا که می روید برای آدمی ، گندم
این دانه ی زرین ، برای زیست
این هسته ی نیرو ، برای بودن مردم
گویند ، می روید گلی مسموم : خشخاش
بندی او گردد ، هر آنکس بویدش یک بار
فرجام ، از هستی شود بیزار ... : نصرت رحمانی

دختری نیلوفرین شبرنگ مهتابی
می تپد بی تاب در خواب هوسناک امید خویش
پای تا سر یک هوس آغوش
و تنش لغزان و خواهش بارمی جوید
چون مه پیچان به روی دره های خواب آلود سپیده دم
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار ، همچو موج بوسه ی مهتاب
روی گندم زار
تا بنوشد در نوازش های گرم دست های من
شبنم یک عشق وحشی را ... : هوشنگ ابتهاج

کمک کن ، تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم
رسیدن را ، و چیدن را ، بیاموزم به حوایت
مرا آن نیمه ی دیگر بدان ، آن روح سرگردان
که کامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت : حسین منزوی

در خانه ، صدای_ پای_ گندم سبز است
در سینه ، سروده های گندم سبز است
شاد ، از پس_ زردترین ، حادثه ها
شعر_ من و ماجرای گندم ، سبزست : رضا مقصدی

بسا "گندم نمایان" ، جوفروشند
"ریا کار" و دروغین خرقه پوشند

میفکن دل ، بر این گندم نمایان
که "مکارانه" در جوش وخروشند

دکتر منوچهر سعا دت نوری


زنجیره ی " هُلو " در سروده های نغز و طنز

 




کودک ، از سهم شاداب خود دور می شد
زیر باران تعمیدی فصل
حرمت رشد
از سر شاخه های هلو ، روی پیراهنش ریخت ... : سهراب سپهری

سبز و رنگین جامه ای گل بفت ، بر تن داشت
دامن سیرابش از موج طراوت ، مثل دریا بود
از شکوفه های گیلاس و هلوطوق خوش آهنگی ، به گردن داشت ... : مهدی اخوان ثالث

در فصل بهاران ، لب جوی و دل باغی
خوش باشد اگر دست دهد ، وصل فراغی
بر بستر گل تکیه زنی ، بی غم ایام
یک لحظه نگیرد ز تو اندوه ، سراغی
بنگر که نسیم از همه سو ، پیک فرستد
تا عطر چمن را برساند به دماغی
از بوی خوشش ، مست شوم در شب مهتاب
چون عطر هلو را شنوم از دم باغی
دل می بردم نیم شبان با تن تنها
در دهکده ای ، دیدن سوسوی چراغی : مهدی سهیلی

بیدِ بالایِ پونه زار ، پُر از شکوفه ی هلو شده بود
چشمه ، بوی ماده گرگِ دره ی ماه می داد
بوی کُندُر سوخته می آمد
نگاه کردم ، از قوسِ طاقیِ آبنوس
بارش بی پایانِ پروانه پیدا بود
عبدالله ، بالای رنگین کمانِ بزرگ ، پیِ پستانِ باران می دوید
هوا ، جورِ عجیبی خوش بود و چیزهای دیگر که یادم نمانده است
مادرم داشت بر درگاهِ گریه ، دعا می کرد
برای شفایِ کاملِ من و خواهر کوچکترم ، دعا می کرد : علی صالحی

بعد از افطاری ، همین یکشنبه شب
رفته بودم منزل مشتی رجب
در حدود هشت یا نه هفته بود
همسرش ، از دار دنیا رفته بود
طفلکی ، کلی برایم گریه کرد
مرد همسر مرده ، یعنی کوه درد
مرد همسر مرده ، یعنی گیج و منگ
بی زن ، اصلا زندگی یعنی جفنگ
تسلیت گفتم که غمخواری کنم
این مصیبت دیده را ، یاری کنم
در همین هنگام ، آمد خا له اش
خاله ی هشتاد یا صد ساله اش
او نشست و باب صحبت را گشود
من ، حواسم پیش ظرف میوه بود
گفتم ، ای جانم که بعد از سال ها
یک هلو دیدم ، از آن باحال ها
تا که گفتم از هلو ...
ناگهان ، آن پیرزن از جا پرید
بیخ گوشم جیغ ناجوری کشید
گفت ای سردسته ی علاف ها
دست بردار از سر ما داف ها
یک کم آدم باش ، این هیزی بس است
داستان گربه و دیزی ، بس است
مردکِ کم جنبه ی بی چشم و رو
تو غلط کردی به من گفتی هلو : رامین

جیب هایی سوراخ و خیالاتی چند
در گذرگاه چه بوی جگری می ‌آمد
من در این راسته ، گویی پی چیزی بودم
پی نانی ، پی مرغی ، پی گوشتی ، شیری
یا نه ، شاید پی دوغی و پنیر و کشکی
پشت آن صندوق پست که به رنگ رخ من می مانست
یک سوپر مارکت بود
پشت ویترینش ماندم ، گوش خواباندم ، چشم گرداندم
این فروشگاه پنیر کوپنی هم دارد؟
چه خیال عبثی!
موشی از شیشه ی نوشابه سری بیرون کرد
و آن طرف‌تر به روی حلب روغن ، گربه‌‌ای پیر به او می‌خندید
راه افتادم ، چند متری پس از‌ آن میوه ‌فروشی دیدم
که به اندازه ی یک نیروگاه ، نور می‌افشاند
و در آن منظره ی نورانی ، همه‌جور میوه ی خوشرنگی بود
من هلو را دیدم ، زرد‌آلو را دیدم ، آلبالو را حس کردم!
موز را فهمیدم! ، و به جرأت می‌گویم ، آناناس را بوییدم!
و به خود گفتم: من چه خوشبختم امروز
و چه اندازه لبم خندان است
نکند اندوهی ، عیش امروز مرا کور کند
چه کسی پشت درختان است؟
شاید از خیل طلبکاران است
فصل تابستان است و همه می‌دانند
میوه این فصل فراوان است
میوه‌هایی بی‌لک ، بچه‌هایم... طفلک!
بی‌نصیبند از این عیش که امروز مرا مهمان است
شکمم خالی نیست
معده لبریز و پر از احساس است!
و نشستن و تماشاکردن راستی ارزان است!
آری ، تا که زیبایی هست ، زندگی باید کرد!
در دلم چیزی هست ، ورم معده ، زخم اثنی عشری
یا نه ، شاید ، چیز دگری!
و چنان بی‌تابم ، که دلم می‌خواهد
«بدوم تا بن دشت ، بروم تا سر کوه»
و بخوانم به آواز بلند
کارمندم من و با این همه ، من خوشبختم : گل آقا

ای که رخسارت ، بسا زیبا
چون هلویی ست پوست کنده

هم که شاداب است و بی همتا
هم که با عطری خوش آکنده

دکتر منوچهر سعا دت نوری




Read more on Peaches by M. Saadat Noury
 
 

۱۳۹۱ دی ۲۹, جمعه

یادی از سرزمین : ازنگاه برخی سرایندگان این زمانه‏



همه جا رقص است و شادی ، بجز در سرزمین ایران!
http://www.youtube.com/watch?v=vYf2ZX2kltU

اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
بال هامان سوخته ست ، لب ها خاموش
نه اشکی ، نه لبخندی ،
و نه حتی یادی از لب ها و چشم ها ... : مهدی اخوان ثالث

در سرزمین من
بعد از طلوع خون، خبر از آفتاب نیست
مهتاب سرخی از افق مشرق٬ بر چهره های سوخته می تابد
وز آفتاب گمشده تقلید می کند
اما هنوز، در پس آن قله ی سپید٬ خورشید در شمایل سیمرغ زنده است
یک روز، ناگهان می بینمش که سایه فکندست بر سرم
من شاهد برآمدن آفتاب شب
در سرزمین دیگر و آفاق دیگرم
گویی به ابتدای جهان باز گشته‌ام
وین آفتاب تازه در آفاق باختر
تنها تصوری است ز خورشید خاورم
آه ای دیار دور ٬ ای سرزمین کودکی من
خورشید سرد مغرب بر من حرام باد
تا آفتاب توست در آفاق باورم
ای خاک یادگار ٬ ای لوح جاودانه ی ایام
ای پاک ، ای زلال تر از آب و آینه
من، نقش خویش را همه جا در تو دیده‌ام
تا چشم برتو دارم، در خویش ننگرم
فانوس یاد توست که در خواب های من
زیر رواق غربت، همواره روشن است
برق خیال توست که گاه گریستن
در بامداد ابری من پرتو افکن است
اینجا، همیشه، روشنی توست رهبرم
شب گرچه در مقابل من ایستاده است
چشمانم از بلندی طالع به سوی توست
وز پشت قله های مه آلوده‌ی زمین
در آسمان صبح تو پیداست اخترم
ای ملک بی غروب
ای مرز و بوم پیر جوانبختی
ای آشیان کهنه ی سیمرغ
یک روز ، ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد به آسمان
می بینم آفتاب تو را در برابرم : نادر نادرپور

بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشی ست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گیسوان بیهده اش
نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد
ای ساکنان سرزمین ساده ی خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشایید زیرا که مسحور است
زیرا که ریشه های هستی بارآور شماست
در خاکهای غربت او نقب می زنند
و قلب زود باور او را با ضربه های موذی حسرت
در کنج سینه اش متورم می سازند : فروغ فرخزاد

رویای سرزمین
افسانه شکفتن گلهای رنگ را از یاد برده است
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است : سهراب سپهری

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شورها ...: فروغ فرخزاد

ای سرزمین و خاک_ اهورائی
همسان _آن پرنده ی رویائی
تنگ _غروب _ ساحل_ دریائی
گشتی اسیر_ پنجه ی این بیداد
دلبستگان _تو ،به هم آوائی
بر بال_ یک سحر گه_ میترائی
در کوشش و تلاش ،که فردائی
از قید و بند _خصم ، شوی آزاد
افسانه نیستی ، که تو : دنیائی
بر جان و روح_ ما ، تو : تسلائی
ای سرزمین و خاک_ اهورائی
ای ششهزاره_ قصه ی تو ، در یاد : دکتر منوچهر سعا دت نوری

نه، اینجا زلالی علاج عطش نیست
مرا بود باید بدان سرزمینی
که هر بامدادان چو برخیزم از جای
یکی جرعه از کاشی باژگون بلند آسمانش
که خورشید بریان به ژرفای آبی ش باشد شناور بنوشم
و تن‌پوش صبحانه‌ام را سراپای
از ابریشم زرد و نارنجی آفتابش ردائی بپوشم
و هر شامگاهان ، چو در دشت باز شبانش بخوابم
یکی رود الماس ریز و درشت ستاره
ببارد همی تا سحرگاه بر گونه ‌هایم
و نجوای نرم نسیم پگاه اش
کند مست و سرشار از عطر سنگین کاکوتی و پونه ‌هایم : نعمت آزرم
هرجا که نظر کنم ، ترا یابد

خواهم که دو باره نزد من آیی
خورشید رخ ات به روی من تابد

خواهم بروم درون _ آن  کو چه
کز هر قد م _ ‌تو خا طر ه دارد

یا سر به کشم به بام آن خا نه
کز عشق _ من و تو پنجره دارد

خواهم بروم کنار _ آن بید ی
آنجا که به زیر _ سایه اش خفتیم

بو سه بزنم به ر یشه  و سا قه
جایی که ز عشق ، ما سخن گفتیم

خواهم بروم به روی آ ن شن ‌ها
در ساحل و در کرا نه ی د ر یا

آنجا که به عشق ، شستشو دادیم
هر پا ره ی جان و پیکر خود را

خواهم بروم میان _ آن شهری
جا یی که لهیب _ عا طفه بر پا ست

آنجا که من و تو دل به هم دادیم
هرکنج و گذر، نشان ز عشق ماست

خواهم بروم به سر ز مین _ نور
خورشید رخ ات به روی من تابد

دانی که کنون ، دلم چه می خواهد
هر جا که نظر کنم ، ترا یابد

دکتر منوچهر سعادت نوری


۱۳۹۱ دی ۲۷, چهارشنبه

برای یک "زن" : در زنجیری از سروده ها



از مجموعه ی اشعار برگزیده

بیم آن ندارم که روزی آسمان ترا از من بگیرد
بیم آن دارم که روزی تو خود را از من بگیری
بیم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند
خورشید مهر تورا پنهان کند
درختی را که من در تو کاشته ام براندازد
وبرگهای طلایی دوستی را بر خاک اندازد
تو خود را از من مگیر
تو در من زاده شدی و با تو صبح زاده شد
تو در من پدید آمدی و با تو امید پدید آمد
تو به من لبخند زدی و روزهای جهان به من لبخند زدند
تو برگهای بهاری را در من رویانیدی
تو نسیمی ، تو آفتاب مهربان را بر تنم تاباندی
تو سپیده ای
رنگین کمان لبخند تو از ازل تا ابد گشاده است
و آسمان در زیر طاق چشمان تو جاریست
صبح از لبان تو سر می زند ، و خورشید از نگاه تو
تو در میان من و تقدیر ، دریچه ای
دریچه ای به روشنی آفتاب و گشادگی آسمان
تو خود را از من مگیر
من در تو با تو زاده شدم
بگذار در تو و با تو بمیرم : نادر نادر پور
تهران - ۱۹ اسفند ۱۳۴۱


از مجموعه ی آیدا در آئینه

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها در رقص عظیم تو ، به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند ، و ترانه ی رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر آیم که کوچه های شهر حضور مرا دریابند
دستان ات آشتی است...
پیشانی ات آیینه ای بلند است
تابناک و بلند ، که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده ی بی طاقت در سینه ات آواز می خوانند...
ای پری وار درقالب آدمی...
سپیده دم با دستهایت بیدار می شوم :  احمد شاملو


از مجموعه ی تنها زن

کدام کلام شادی را از درونم بر زبان جاری سازم
و با کدام خنده ای لب به سخن بگشایم
چه چیزی از من مانده ، تا برایت باز گو کنم
تو نیستی تا از آبشار های زیبا ، برایت تصویر بسازم
یا از آب دریاچه های کوهستانی ، به صورتت بپاشم
چه نا بهنگام دور از دسترس شدی
تو اکنون ، خاطره هستی و صدا
صدایی از پشت سیم نمی شود به واقعییت ، تبدیلت کرد
نمی شود بار سفر بست و دوباره دستت را فشرد
راه ها را بسته اند تا ما را بیازمایند
مرز های لعنتی و سفارت خانه های بی احساس
آدم های بی قلب ، کاغذ ها ، دعوت نامه ها و نوبت ها
بیا تا در خیال خود
به همه این باید ها ، اجبار ها و نشدن ها ، پشت کنیم
من از طریق همین نامه ها ، تو را در کنار خواهم داشت
تو اکنون می توانی به درستی ، تجسم کنی که من در کجا نشسته ام
پنجره ی وسط اتاق به سوی حیاط باز است
آفتاب دارد غروب می کند و من در فکر تو
در فکر ستاره ی دنباله داری که پیدا شود و به بالش ، بیاویزم
و از کنار تو ، سر در آورم
مدرسه ها تعطیل است
بچه های خردسالی را که می شناختی
در کوچه ، دور ِ هم جمع شده اند و دارند آواز می خوانند
می گویند : ما گلیم ، ما سنبلیم ، ما بچه های بلبلیم
باز می شیم بسته می شیم
اگه به ما آب ندید ، خشک می شیم ، پرپر میشیم ، می افتیم زمین
سر گرمی شان ، همین است
در کوچه ی خشک و گرم تا غروب آفتاب ، همین بازی را می کنند
شاید بیاد بیاوری ، بازی هایشان را : داریوش لعل ریاحی
هفتم خرداد ۱٣۶۶


از مجموعه ی امید و آرزو

من در صفای عشق تو می د ید م
آن ا لتها ب_ دوره ی هستی را

من ازشکوفه زار تو می چید م
آن غنچه های جوشش و مستی را

خورشید با مد ا د ی من ، بود ‌ی
لبخند_ آ سما نی  تو ، رخشا ن

شب های تیره ، شادی من بود ‌ی
گیسو و هر کرشمه ی تو ، افشا ن

درسا حل_  وجود تو ، می گشتم
با گا م ‌ها ی  و ا له  و شید ‌ا یی

د ریا ی ا شتیا ق تو ، می جستم
در روزگا ر_ حسرت  و  تنها یی

دکتر منوچهر سعادت نوری

نیویورک - ۱۹۶۸

۱۳۹۱ دی ۲۲, جمعه

چادر : از نگاه برخی سرایندگان این زمانه


زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود
پیشه‌اش، جز تیره‌روزی و پریشانی نبود
زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت
زن چه بود آن روزها، گر زآن که زندانی نبود
کس چو زن اندر سیاهی قرن ها منزل نکرد
کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود
در عدالتخانه ی انصاف زن شاهد نداشت
در دبستان فضیلت زن دبستانی نبود
دادخواهی های زن می‌ماند عمری بی‌جواب
آشکارا بود این بیداد؛ پنهانی نبود
بس کسان را جامه و چوب شبانی بود، لیک
در نهاد جمله گرگی بود؛ چوپانی نبود
از برای زن به میدان فراخ زندگی
سرنوشت و قسمتی جز تنگ ‌میدانی نبود...
چشم و دل را پرده می بایست اما از عفاف
چادر پوسیده ، بنیاد مسلمانی نبود... : پروین اعتصامی

اگر زن را بیاموزند ناموس ، زند بی‌پرده بر بام فلك كوس
به مستوری اگر بی‌پرده باشد، همان بهتر كه خود بی‌پرده باشد
برون آیند و با مردان بجوشند، به تهذیب خصال خود بكوشند
چو زن تعلیم دید و دانش آموخت، رواق جان به نور بینش افروخت
به هیچ افسون ز عصمت برنگردد، به دریا گر بیفتد تر نگردد
چو خور بر عالمی پرتو فشاند، ولی خود از تعرض دور ماند
زن رفته « كولژ» دیده « فاكولته»، اگر آید به پیش تو « دكولته »
چو در وی عفت و آزرم بینی، تو هم در وی به چشم شرم بینی
تمنای غلط از وی محال است، خیال بد در او كردن خیال است
برو ای مرد فكر زندگی كن، نِه ای خر، ترك این خربندگی كن
برون كن از سر نحست خرافات، بجنب از جا، فی التأخیر آفات
گرفتم من كه این دنیا بهشت است، بهشتی حور در لفافه زشت است
اگر زن نیست عشق اندر میان نیست، جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست
به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟، كه توی بقچه و چادر نمازی؟...
كجا فرمود پیغمبر به قرآن، كه باید زن شود غول بیابان...
پیمبر آنچه فرمودست آن كن، نه زینت فاش و نه صورت نهان كن
حجاب دست و صورت خود یقین است، كه ضد نص قرآن مبین است...
تو هم دستی بزن این پرده بردار، كمال خود به عالم كن نمودار
تو هم این پرده از رخ دور می‌كن، در و دیوار را پر نور می كن
فدای آن سر و آن سینه ی باز، كه هم عصمت درو جمعست هم ناز : ایرج میرزا

عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیدم ز ره غبار آلود
نگهم پیشتر ز من می تاخت
بر لبانم سلام گرمی بود
شهر جوشان درون کوره ی ظهر
کوچه می سوخت در تب خورشید
پای من روی سنگفرش خموش
پیش میرفت و سخت می لرزید
خانه ها رنگ دیگری بودند
گرد آلوده تیره و دلگیر
چهره ها در میان چادر ها
همچو ارواح پای در زنجیر... : فروغ فرخزاد


آن زلزله‌ای که خانه را لرزاند
یک‌شب، همه چیز را دگرگون کرد
چون شعله، جهان خفته را سوزاند
خاکسترصبح را پُر از خون کرد
او بود که شیشه‌های رنگین را
از پنجره‌های دل، به خاک انداخت
رخسار زنان و رنگ گل‌ها را
در پشت غبار کینه، پنهان ساخت
گهواره‌ی مرگ را بجنبانید
چون گور، به خوردن کسان پرداخت...
تندیس هنروران پیشین را
بشکست و بهای کارشان نشناخت
آنگاه،‌ ترانه‌های فتحش را
با شیون شوم باد،‌ موزون کرد...
آن، زلزله‌ای که خانه را لرزاند
گفتن نتوان که با دلم چون کرد : نادر نادرپور

نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام ، ای زن
غرور دختران را نیز در تو ، دوست دارم من
تو را با گریه هایت بی بهانه ، دوست می دارم
که خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان کن
من ، آری گر چه تو چادر ز شب داری به سر اما
قراری با سحر دارم ، در آن پیشانی روشن ... : حسین منزوی

بعد از تو ، ما به میدان ها رفتیم و داد کشیدیم
زنده باد ، مرده باد
و در هیاهوی میدان ، برای سکه های کوچک آوازه خوان
که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند دست زدیم
بعد از تو ، ما که قاتل یکدیگر بودیم
برای عشق ، قضاوت کردیم
و همچنان که قلبهامان ، در جیب هایمان نگران بودند
برای سهم عشق ، قضاوت کردیم
بعد از تو ، ما به قبرستان ها رو آوردیم
و مرگ ، زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید... : فروغ فرخزاد


چادر نماز گل گلی ، پشت بومای کاگلی ، اون حوض و اون فواره ها
اون باغ و اون پروانه ها ، سر کوچه تابستونا
این پا و اون پا کردنا ، با بچه ها گپ زدنا
به انتظار ایستادنا ، تا تو بیایو رد بشی ، بلای جون من بشی
یادت میاد تو پنج دری ، گفتم که خاطرخوات شدم
تو هشتی دم خونتون ، گفتم هواخواهت شدم
چه عالم قشنگی داشت ، شب و روزاش چه رنگی داشت
پاهام ز رفتن وا میموند ، وقتی لبات منو میخوند
دلم تو سینه می تپید ، وقتی چشام تو رو می دید
چادر نماز گل گلی ، پشت بومای کاگلی
اون حوض و  اون فواره ها ، اون باغ و اون پروانه ها... : آهنگساز حسن شماعی زاده  ترانه سرا پورنگ


آتش بزن این بته که غم در شود از سر
سور است مهیا و سرور  است  میسر
زردی تو را گیرد و سرخی  دهدت  باز
ای دخت عجم رسم کهن بوم  برآور
آن قدر برقصید  و   بگردید   و   درآیید
تا چهره   از این  شعله نمایید  منور
قاشق بزن و  چادر گلدار به سر کن
تا سال دگر چهره نگیرید ز  همسر
لبخند بهار است ، از آن پنجره  پیداست
یک گام دگر مانده که نوروز  زند  سر
از رسم عجم شادی و لبخند بیاموز
چون دور جهان یکسره رنج است سراسر
بین ما چه نمودیم و نیاکان چه نمودند
آن  پایو رانند ، به  تاریخ  شناور : داریوش لعل ریاحی

برو از شوهرت اجازه بگیر ، روی بر کوچه، پشت بر درکن
به ره، آن پیکرِ مؤنث را ، مخفی از منظرِ مذکّر کن...
گـَردِ فلفل بریز بر لب هات ، ز لبِ غنچه ، حذفِ شکّر کن...
ره ز مسجد به سوی استخر آر ، دست و پا را به آبِ کُر، تر کن
خواهرم، با لباس، شیرجه برو ، تنِ_ ناپاک ، را شناور کن
خوب با چادرت ، به وقت شنا ، آبِ استخر را مُعطر کن...
مدل_ بانوانِ عالم شو ، کشورِ_ عقل را مسخّر کن : محمد جلالی چیمه (م . سحر)

هستی مادرم در تاریخ_ دامن اش ثبت شده ست
مینی، ماکسی، کلوش، پلیسه، و چاک دار
روزی که من به دنیا آمدم
هستی اش زیر چادری مخفی بود: سیاهی به گِردِ روحم
مادر بزرگم کچل نبود، اما روی روسریش مقنعه ای داشت
و روی مقنعه، چادری و روبنده ای ... : لیلا فرجامی


ترا با شحنه و عسگر نه بینم
به زندان اوین ، در بر نه بینم

ترا خواهم درون جامه ای شیک
شکنج چادرت برسر ، نه بینم

برای دوری از " نیما " و " آوه "
ترا غمگین و بس مضطر ، نه بینم

ترا خواهم که رقصان و خروشان
گرفتارت به درد_ سر ، نه بینم  

ترا خواهم رها ، همراه_ "خندان"
ترا با شحنه و عسگر نه بینم

دکتر منوچهر سعادت نوری

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

ژانویه : در زنجیری از سروده‌ ها


ژانویه : با چنین قامت بالنده ی سبز
کاج در باغ ، خدایی ابدی ست
گوش ، سرشار_ نماز_ باران
بهر میلاد_ پسر خوانده ی خاک
مشکنیدش ، مبریدش ، یاران
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

بازم یه سال دیگه شد ، سالی مث سالای پیش
دوباره نسل آدما ، با غم و غصه ، قوم و خویش
سالی که توش کامپیوتر با آدما حرف می زنه
جای ما بازی می کنه ، گلوله ها برف می زنه
سالی که باز شروع می شه با هدیه های ژانویه
امید عاشقاس فقط ، چهاردهم ، تو فوریه
یه سال مث سالای قبل ، غریب و بی طاقت و سرد
یه کم خوشی ، یه کم بلا ، یه دنیا غصه ، کلی درد
یه سالی که بهش می گن سال رواج گفتگو
اول سال باز می کنن ، آدما کلی آرزو
مریم حیدرزاده

اول ژانویه ، درهای سال باز می شود
همچون درهای زبان ، ر قلمرو ناشناخته ها
دیشب با من به زبان آوردی :
فردا ، باید نشانه‌یی اندیشید
دورنمایی ترسیم کرد ، طرحی افکند
بر صفحه‌‌ی مضاعف روز و کاغذ
فردا می باید ، دیگر باز واقعیت این جهان را باز آفرید
چشمان خود را دیر از هم گشودم
برای لحظه‌ ای احساس کردم
آنچه را که آزتک ها احساس کردند بر چکاد پرتگاه
بدان هنگام که بازگشت نامعلوم زمان را
از ورای رخنه های افق ، در کمین نشسته بودند
اما نه ، بازگشته بود سال
خانه را به تمامی باز آکنده بود سال
و نگاه من آن را لمس می کرد
زمان ، بی آن که از ما یاری طلبد ،نار هم نهاده بود
درست به همانگونه که دیروز ، خانه ها را در خیاباتی خلوت
برف را بر فراز خانه ها و سکوت را بر فراز برف ها
سروده‌ ی اکتاویو پاز (۱۹۱۴ – ١٩٩٨)
ترجمه ی احمد شاملو

همچو مروارید غلطا ن ، ز آ سما ن
یا بسان نقر ه گو‌ن ، ذرات ا شک
کز دو چشم يك ا لهه شد روان...
گاه جا ن بخش ، گاهی جا ن ستا ن
همچو ژینوس می نماید بی گمان
دانه دانه ، بر ف می با ر د
ز شت و ز یبا ، آ فریند ‌ نا گها ن
یا بسان نقر ه گو‌ن ، ذرات ا شک
یا چو مروارید غلطا ن ، ز آ سما ن
دکتر منوچهر سعا دت نوری