ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۱۷, یکشنبه

به یاد "ماندلا" : در زنجیری از سروده ها

 
 Chain of Poems in honour of Nelson Mandela: in English & Persian
 
The American writer Maya Angelou has written and recited a poem in honour of Nelson Mandela, whom she met in the 1960s when she lived in Cairo. In the poem, His Day is Done, Angelou mourns Mandela's death, praises him as a modern-day David who slew a mighty Goliath and a Gideon, who freed the South African people. She also marvels at his endurance of racism and imprisonment. Angelou, best known for the novel, I Know Why the Caged Bird Sings, was also active in the civil rights movement, and worked with both Martin Luther King and Malcolm X. Mandela read Angelou's books while imprisoned at Robben Island and also recited her poem Still I Rise at his presidential inauguration in 1994. Angelou, 85, has allowed the US state department to circulate the poem in 15 languages, as a tribute to Mandela "on behalf of the American people".
 
https://www.youtube.com/watch?v=vDOANqDlrLU
 
 In the YouTube video, Angelou, wearing dark glasses, says Americans send their souls to South Africans "as you reflect upon your David, armed with a mere stone, facing down the mighty Goliath – your man of strength, Gideon, emerging triumphant." She continues: "No sun outlasts its sunset, but will rise again and bring the dawn.
"Yes, Mandela's day is done. Yet we, his inheritors, will open the gates wider for reconciliation. And we will respond generously to the cries of blacks and whites, Asians, Hispanics, the poor who live piteously on the floor of our planet," she says.
"Nelson Mandela's day is done. We confess it in tearful voices. Yet we lift our own to say thank you. Thank you, our Gideon. Thank you, our David, our great, courageous man. We will not forget you. We will not dishonour you. We will remember and be glad that you lived among us, that you taught us and that you loved us all."
http://www.theguardian.com/world/2013/dec/07/maya-angelou-poem-nelson-mandela
 
 
به یاد "ماندلا" : در زنجیری از سروده ها

 
آرامشی تو، آرامش طبیعت مرهم بر زخم های سینه ی تاریخ
در سالهای آتش وخاکستر در سالهای ماتم حوا در سالهای گریه ی آدم
تو سایبان عاطفه ای سبزی در ظهر آفتاب جهنم
شب را ورق زدی و روی پرده ی رنگین کمان با آبنوس نازک انگشتت
به یادگار نوشتی : "بالاتر از سیاهی، سبزی است"
شادا، در سایه ات غنودن، واز ترنم قانونت آهنگهای مهر شنودن
و شامگاه تلخ زمین را تا بامداد آزادی همگام با تو پیمودن
از خاره ـ سنگ، چشمه بر آوردی تا دشت در بهار نشیند،
بهت کویر پیر بفرساید، انجیربُن به بار نشیند
آهای "مادیبا"، رویای زنده ات گیسوی آرزوی مرا می بافد: جهان آزاد
نام دیگر نلسون ماندلا، مادیباست/ بیست و پنجم ژوئن ٢٠١٣

وقتی "امام" مُـرد/ شادی فرا گرفت، جهان را
و در وطن جوانان، پنهان و آشکار در خانه وخیابان رقصیدند
آن سفله، از تبار جهالت بود
اینک، یک مرد از سلاله ی انسان و آشتی
رو در نقاب خاک کشیده است
آزادگان گیتی، در چار سوی خاک
نام بلند و خاطره اش را، بزرگ می دارند
تجلیل او، عظیم و تماشایی ست
جلادها، ز واژه ی عبرت، بیزارند
آنان، درکودنی نظیر ندارند : جهان آزاد
ششم دسامبر ٢٠١٣

 
به تو رشگ می برم، ای آفریقای جنوبی
فرزند تو، پدری شد دلیر و خردمند و مهربان
که چون از پشت میله های زندان به میان مردم آمد
نخستین پیامش این بود که "من پیامبر نیستم
و سرنوشت هر کس در دست خود اوست"
افسوس، دستاربندی ناخدای من شد
که خود را جانشین خدا می خواند
و هزاران فرزند ایران را، به جوخه های تیرباران سپرد
امروز، "مَدیبا" را در زادگاهش به خاک می سپاری
و من، در تبعیدگاهم با او بدرود می گویم : مجید نفیسی
پنجم دسامبر ۲۰۱٣

 
١
ماندلا، ماندلای مهربان
چه نیروی شگفتی در نیک بودن نهفته است
همه از تو خوب می‌‌گویند، حتا خودکامگان
 ٢
ساسی، طاسی‌ بر زمین می‌‌اندازد
آسی‌ در هوا معلق می‌‌ماند
زندانبان از کنار سلول‌ها می‌‌گذرد
صدای سرفه ی زندانی شماره ۶۴۴۶۶ صدای سرفه ی آفریقاست
زندانبان نمی تواند
ترسی را که از ریه‌هایش می‌‌گذرد، ندیده بگیرد
آسی‌ در گلویش، ساس می‌‌شود انگار
 ٣
ماندلا، ماندلای خوب، بار دیگر تاریخ ات را ورق می‌‌زنم
بار دیگر زندگینامه ی آب و الماس را می‌‌خوانم
ماندلا، ماندلای خوب
چگونه شد که عشق خاصیتت شد؟ یوسف صدیق (گیلراد)
ششم دسامبر ۲۰۱۳

زمین شوره سنبل برنیارد/ هوای شیعه ماندلا ندارد
بنای شیعه بر فقه کلینی ست/ از این رو ماندلایش هم خمینی ست
نخواهی یافت گاندی در ره قم/ ولی افعی فراوان است و کژدم
ازین حرفا نزن عیب است ای دوست/ دالای لامای ما آن شیخِ بدخوست
دالای لامای ما قصاب پیر است/ که با آزادگان کارد و پنیر است
فدای قلب صاف مهربانت/ بزن پیک عرق را نوش جانت
سرانگشتی بنه در کاسهء ماست/ بخور با هرکه در هرجا دلت خواست
به تبّت می روی چینی میاور/ از آن حرفای همچینی میاور
به هندستان اگر داری سلوکی/ میاور بهر ما افکار جوکی
هرآن کشور که قم شد پایتختش/ رهش ویران شد و وارونه بختش
درختی را که تو در قم نشاندی/ به بار آرد نه ماندلا ، نه گاندی
نه گاندی و نه ماندلا سوهانند/ که در قم پشت ویترین_ دکانند
اگر صد بمب در جایی بیفتند/ از آن خوشتر که ملایی بیفتد
از آب خُرد ، ماهی ، خُرد خیزد/ زقم شیخِ_ نخواهد مُرد خیزد
اگر از بطن مادر یاعلی گو/ نهد پا بر زمین مانند یارو
همه عالم بمیرد او نمیرد/ نمیرد تا ز ملت جان نگیرد
در ایران شیخ می پاید زنان را/ تجسس می کند آبستنان را
مبادا غربِ شیطان ره نماید/ زنی گاندی و ماندلا بزاید
ندارد رحم ملای نفس گیر/ نه بر مادر نه بر کودک نه بر پیر
اگر کودک سر از گهواره بر داشت/ همان در کودکی بادی به سر داشت
خوراک شیخ می گردد به زودی/ چنان کز لحظهء اول نبودی
کجا ملا به ماندلا دهد بخت؟/ کجا گاندی بگیرد روزه بر تخت؟
نه ایران هند و ملا انگلیس است/ که از سوی خدا برما رئیس است
نه ایران آفریک است و نژادی/ که حکم شیخ باشد اعتقادی
به زعم او حکومت کار دین است/ فلک انگشتر و آقا نگین است
امام غایبی در راه دارد/ که با وی گفتگو در چاه دارد
برای کشتن از وی حکم گیرد/ زند بر فرق ملت تا بمیرد
چنین وضعی ست در ایران شیعه/ خدا از ما ببُرّد نان شیعه
اگرچه پهلوان فیلسوفی/ قلم بر دست با قلبی رئوفی
به محفل گفتمان شیک داری/ خلوصِ فکر بکر و نیک داری
پسرجان این وطن ایرانزمین است/ همین است و همین است و همین است
دوباره شیخ فضل الله رئیس است/ وطن در دست مشتی کاسه لیس است
که خدمتکار او در خورد و بُردند/ شرافت را به قدرت واسپردند
چنین وضعی ست ، ماندلا کجا بود؟/ بشر در خانهء ملا کجا بود؟
کجا گاندی توانی یافت ای دوست/ که اهل دین نکنده ست از سرش پوست؟
خبر داری چه شد با سیرجانی؟/ ازین حرفا مزن گر می توانی؟
خبر داری فروهر را چه کردند/ از او باکارد ، همسر را چه کردند؟
به یاد آید گذشتِ روزگارت/ اطاقِ غرقِ خونِ بختیارت؟
برای گشت می رفتی به کشتی/ به یادت بود ستار بهشتی؟
به یادت هست نام نوجوانان/ که می آمد ز زندان ، نعش آنان؟
چه می گویی مگر آفریکنم من؟/ نه جانا بچهء این میهنم من!
نه ایران هندِ استعمار ی آمد/ که سی سال از تنش خون جاری آمد
تورا اندیشه های نیک ، نیک است/ ولی ایرانیان را شیک و پیک است
بباید راه دیگر یافت ای دوست/ اگر چشم قشنگت زیر ابروست!
بباید فکر جارویی دگر کرد/ تمیز این خانه را از بام و در کرد
که فکرِ فاکری می خواهد این خاک
وجودِ نادری می خواهد این خاک : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
هفتم دسامبر ۲۰۱۳

خورشید پرفروغ ، نه ديگر منور است
سرد است اين زمانه و اوضاع مكدر است
دریای پرخروش ، خموش است و بی نهیب
وان خوشه های باغ، چه بی بار وبی براست
آن کوه استوار ، چه ریزش نموده است
وان رود  و جویبار ،  چه خشکیده بستراست
ابر است آ سما ن و فضا بغض کرده است 
انبوه_ با ر_ غم ، به بسا جا ن و پیکراست

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار

http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/12/blog-post_8.html