۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

چادرها : سروده ها و ترانه ها و فیلم ها

 
 شهر، جوشان درون کوره ی ظهر/ کوچه، می سوخت، در تب خورشید
پای من، روی سنگفرش خموش/ پیش میرفت و سخت می لرزید
خانه ها، رنگ دیگری بودند/ گرد آلوده، تیره و دلگیر
چهره ها، در میان چادر ها/ همچو ارواح پای در زنجیر... : فروغ فرخزاد
 
هرچند ز داغ سوگواریم هنوز/ کشتار شدیم و بیشماریم هنوز
روینده ز خاک هر بهاریم هنوز/ ما لاله ی سرخ سربداریم هنوز
بیهوده خلاف موج پارو نزدیم/ جز رو به سپیده خلق را هو نزدیم
در ذهن زمان چهره ی ما نقش شده ست/ از پای درآمدیم و زانو نزدیم
بر روی ستم گلوله باراندیم/ از مزرعه ها گرازها را راندیم
تا سبز شود ز خون ما جنگل باز/ رفتیم و درون رستنی ها ماندیم
نورستن دشت و بیشه ها رویش ماست/ نجوای نسیم و برگها گویش ماست
وان رود خروشان که به دریا ریزد/ تصویر حضور و جلوه ی پویش ماست
شب بر رخ روز تا که چادر دوزد/ ره پوی سزاست، شبچراغ افروزد
آتش فکند به خیمه ی تاریکی/ هرچند که خود نیزدر آتش سوزد
آن بار امانتی که کوچک بگذاشت/ شد پرچم سربدار و آن را برداشت
این نسل گمان مبر سترون شده است/ فردا نگری که باز پرچم افراشت
ما تجربه های یک سده پیکاریم/ شب خسته و تا سپیده ها بیداریم
پیروزی ما، حوالتی تاریخی ست/ در جنگل و شهر، "کوچک" و "ستار"یم:  نعمت آزرم
جهانشهر – امرداد ماه ۱۳۷۹ خورشیدی
 
هرچه خواهی بر شهید کربلا خون گریه کن/ ماه ها بنشین و بر آن ماجرا خون گریه کن
در دل تاریخ سرگردان بمان تا روز حشر/ همصدا با نوحه ی اهل عزا خون گریه کن
تا فراموشت شود وضع پریشان وطن/ برپریشان حالی آل عبا خون گریه کن
از غم امروز اگر گویی به خشم آید خدا/ در غم دیروز از بهرخدا خون گریه کن
نوحه ی تزویر می خوانند یاران ستم/ در کنارظلم بنشین بی ریا خون گریه کن
چون اسیربند و زندان نیست اینجا هیچ کس/ برغل وزنجیرسبط مصطفی خون گریه کن
شعله های اعتیاد ارسوخت نسلی راچه باک/ تو به یاد شعله های نینوا خون گریه کن
مصلحت را برحقیقت برگزین از روی عجز/ قصه ی"هیهات مناالذله" را خون گریه کن
چون جوانان وطن را نیست رنج و کاستی/ برعروس قاسم نیکو لقا خون گریه کن
تشنه ی مهر و محبت نیست اینجا کودکی/ بریتیم تشنه ی دشت بلا خون گریه کن
زانکه دامان وطن ایمن ز فقر است و فساد/ درعزای چادر دردانه ها خون گریه کن
از شهادت می گریز اما به" امید" ثواب/ هرچه خواهی بر شهید کربلاخون گریه کن : دکتر مصطفی بادکوبه اي
 
با دو تا گوشم شنیدم شیخ شهر/ روز جمعه بر فراز منبری
شیره ها را خورد و حکمت در نمود/ گفت: ای شیره سرا پا شکری
بعد از آن فرمود این طوفان و سیل/ در اروپای به این پهناوری
هست از بی بند باری زنان/ بی حجابی، لخت و عوری، دلبری
گفتم ای شیخ اجل صد آفرین/ بر چنین کشف سقیل الباوری
مانده ام انگشت بر لب از کجا/ کرده ای این کشف، خیلی محشری
این چنین کشف هوا پلتیک را/ ثبت باید کرد، ثبت محضری
تازه فهمیدم شقیقه با گوزن/ ربط دارد، در بلاد کافری
تخم کفتر خورده ای ای ناقلا/ کین چنین افکار را می پروری
من گمانم وحی بر تو می شود/ مرگ من، جون قلی، پیغمبری؟
پس اگر نه این همه اسرار را/ از کجای خویش، در می آوری؟
من شنیده بودم این حرف ظریف/ هر کجا جنگ است در هر کشوری
پای یک زن، در میان باشد/ ولی نه در امور جوی و بالا سری
این اگر می باشد استدلال تو/ بهتر از هرکس خودت مستحضری
خشکسالی در بلاد مسلمین/ از گناه چادر است و روسری
رودها خشک و درختان زرد رو/ مرده گاو مش حسن از لاغری
تا ببارد برف و باران از هوا/ در هوای سرد ماه آذری
امر کن زنها کمی شل تر کنند/ روسری را این وری یا اون وری
تا مگر باران ببارد بر زمین/ محض ابروی زری، خال پری
بعد از آن درویش کن چشم خودت/ یا نگاهش کن به چشم خواهری
تا که دیدی سیل جاری شد بگو/ بس کنند آن عشوه و عشوه گری
روی خود محکم بگیرند آن چنان/ کآسمان وا ماند از سیل آوری
گرچه با این حرف ها شیخ کبیر/ آبروی شیخ ها را می بری
لیک ممنون برای طنز ما/ دم به دم، مضمون نو می پروری
شیخ اگر کفر است آنچه گفته ام/ کفر ما ها را تو در می آوری
خر تصور کرده ای این قوم را/ یا که خود بل نسبت خرها، خری
گر شود سوراخ سقف آسمان/ این چونین باید بگیری پنچری
بنده می پنداشتم هالو منم/ تو که از هر هالویی، هالو تری : محمد رضا عالی پیام

آتش بزن این بته که غم در شود از سر/ سور است مهیا و سرور است میسر
زردی تو را گیرد و سرخی دهدت باز/ ای دخت عجم رسم کهن بوم برآور
آن قدر برقصید و بگردید و درآیید/ تا چهره از این شعله نمایید منور
قاشق بزن و  چادر گلدار به سر کن/ تا سال دگر چهره نگیرید ز همسر
لبخند بهار است ، از آن پنجره  پیداست/ یک گام دگر مانده که نوروز زند سر
از رسم عجم شادی و لبخند بیاموز/ چون دور جهان یکسره رنج است سراسر
بین ما چه نمودیم و نیاکان چه نمودند/ آن پایورانند ، به  تاریخ شناور : داریوش لعل ریاحی
 
خواهرم خانه را منوّر کن ، یک جوالِ سیاه بر سر کن
برو از شوهرت اجازه بگیر ، روی بر کوچه، پشت بر درکن
به ره، آن پیکرِ مؤنث را ، مخفی از منظرِ مذکّر کن...
گـَردِ فلفل بریز بر لب هات ، ز لبِ غنچه ، حذفِ شکّر کن...
ره ز مسجد به سوی استخر آر ، دست و پا را به آبِ کُر، تر کن
خواهرم، با لباس، شیرجه برو ، تنِ_ ناپاک ، را شناور کن
خوب با چادرت ، به وقت شنا ، آبِ استخر را مُعطر کن...
مدل_ بانوانِ عالم شو ، کشورِ_ عقل را مسخّر کن : محمد جلالی چیمه (م . سحر)
 
هستی مادرم در تاریخ_ دامن اش ثبت شده ست
مینی، ماکسی، کلوش، پلیسه، و چاک دار
روزی که من به دنیا آمدم
هستی اش زیر چادری مخفی بود: سیاهی به گِردِ روحم
مادر بزرگم کچل نبود، اما روی روسریش مقنعه ای داشت
و روی مقنعه، چادری و روبنده ای ... : لیلا فرجامی
 
ترا دق الباب می کنم ای شهر کهن
تا در رگ های تو به گردش درآیم...
تا زنگ دوچرخه، تا بوق کارخانه
تا تاق تاق مس/ تا عطر زعفران/ تا بوی گلاب/ تا میدان نقش جهان
تا چوبه های دار/ تا چشم های ملتهب/ تا تن های آویزان
تا کوچه های تنگ/ تا دیوارهای بلند
تا درهای بسته/ تا چادر، تا زندان
تا تابوت، تا پولاد
تا رخوت/ تا رسوب آب... : مجید نفیسی
 
از جماعت زنان دلم گرفت
آن جماعت عظیم
روز جشن/ صبح امید/ یک کبوتر سفید بینشان نبود
جملگی سیاه/ جملگی کلاغ… : منصور اوجی
 
ترا بیمار و در بستر ، نه بینم
تبی سوزان تن ات در بر ، نه بینم
ترا خواهم درون جامه ای شیک
شکنج چادرت برسر ، نه بینم
خرو شان خواهم ات چون موج دریا
خموش و ساکت و مضطر ، نه بینم
ترا خواهم خوش و شادا ن و مسرور
ترا بیمار و در بستر ، نه بینم: دکتر منوچهر سعادت نوری
 
زنگ را که می‌زنی/ مادر است پشت در/ در میانِ چادرش
مادری که سال ‌های پیش مرده است/ با همان شمایلش/ طراوتِ گلش
چه شباهتی/ یکه می‌خوری/ می‌روی به رفته‌های دور/  می‌رسی به عطر
می‌رسی به نسترن/ می‌رسی به زن
نسترن گلی ست، در دیار ما
زنگ خانه‌ی تو را که می‌زنم/ یکه می‌خورم
مادر تو عینهو که مادر من است/ مادرم میان چادری سفید : منصور اوجی

ما درین شهر، غریبیم و نداریم کسی
نه یکی همره ما و نه یکی هم نفسی
مردمان گشته گرفتار بسا ظلم و ستم
در پریشانی و غائب ز میان ، دادرسی
چادر و جامه ی مشگی و بسا وعظ و دعا
جمع اینهاست، نشانی ز صدای جرسی
بحث و تفسیر و جدل گشته فراوان هر جا
گر نظر نیک کنی : معرکه ی خار و خسی
همه غمگین و به ماتم، همه در حال عزا 
یا به هر جا نگری، هست سپاه عسسی
وقت آنست ، که بالی بگشاییم و رویم
به  دیاری ، که نیابیم  در آنجا قفسی
خُرّم آن دم، که قفس ها ز جهان بر افتد
تا نباشد بشری ، بسته ی بند عبثی
 
دکتر منوچهر سعادت نوری
شهریور ١٣٦٠ خورشیدی - تهران

همچنین نگاه کنید به "چادر : از نگاه برخی سرایندگان این زمانه"
ترانه ها
خورشید خانم چارقد مشگی نمی خاد - اجرا : ابی
https://www.youtube.com/watch?v=OwtAVnSSA7M
دختر چادری چادروتو بردار -  اجرا : شهرام شب پره
http://www.youtube.com/watch?v=8xmQwZktmzA
چادر نماز - اجرا : رامش
http://www.youtube.com/watch?v=pFQLRnd7FxQ
زن و چادر - اجرا : زیبا شیرازی
http://www.youtube.com/watch?v=swGHQGl1nM8
چادر نماز گل گلی -  اجرا : ستار
http://www.youtube.com/watch?v=jlFCyKrnMsY
چادر زری - اجرا : ناهید
http://www.youtube.com/watch?v=_wvuTJNM-ZM

فیلم ها
رقص چادر : توسط هاله نظري شجره - مربوط به فيلم انگشت نما ساخته ی اسمعيل پورسعيد
http://www.youtube.com/watch?v=R6zVdEdjhTw
Belly dance veil performance
https://www.youtube.com/watch?v=rLmweiEMgtc
رقص جمیله و محمد خردادیان و صدای سیما بینا
http://www.youtube.com/watch?v=XCQTuWwlmx4
 
مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار
http://saadatnoury.blogspot.ca/2013/10/blog-post_2854.html