۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

پرواز از قفس

 
ما درین شهر، غریبیم و نداریم کسی
نه یکی همره ما و نه یکی هم نفسی
مردمان گشته گرفتار بسا ظلم و ستم
در پریشانی و غائب ز میان ، دادرسی
چادر و جامه ی مشگی و بسا وعظ و دعا
جمع اینهاست، نشانی ز صدای جرسی
بحث و تفسیر و جدل گشته فراوان هر جا
گر نظر نیک کنی : معرکه ی خار و خسی
همه غمگین و به ماتم، همه در حال عزا 
یا به هر جا نگری، هست سپاه عسسی
وقت آنست ، که بالی بگشاییم و رویم
به  دیاری ، که نیابیم  در آنجا قفسی
خُرّم آن دم، که قفس ها ز جهان بر افتد
تا نباشد بشری ، بسته ی بند عبثی
 
دکتر منوچهر سعادت نوری
شهریور ١٣٦٠ - تهران