۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

خورشید از نگاه یک سراینده


١ 
من، در صفای_ عشق تو می دیدم/ آن التهاب_ دوره ی هستی را
من، ازشکوفه زار تو می چیدم/ آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید_ بامدادی من ، بود‌ی/ لبخند_ آسمانی_ تو ، رخشان
شب های تیره، شادی من بود‌ی/ گیسو و هر کرشمه ی تو، افشان
درساحل_ وجود_ تو ، می گشتم/ با گام ‌های_  واله و شید‌ایی
دریای_ اشتیاق_ تو ، می جستم/ در روزگار_ حسرت و تنها یی
نیویورک - ۱۹۶۸

٢
نگا ه_ ما ، به روی هم به لغزید/ دل_ ما ، بهر یکدیگر به لرزید
خدا بر ما ، غنای عشق بخشید/ به سوی ما ، طلای مهر پاشید
ندا آمد ز کهنه جام_ جمشید/ می سکرآور_ گلگون به نوشید
تو و من غرق_ شور و جذبه ی عشق/ وهستی، جامه ی زربفت پوشید
درآن هنگا مه ی نوش_ محبت/ که خون_ ما ز عطر_ وصل ، جوشید
سحرگه ، واژه ی پیوند خواند‌یم/ و کوچاند‌یم آن شب را ، به خورشید

٣ 
من یک انسانم ، که عمری خواب را گم کرده ام
چون وطن ، یعنی که خاک و آب را گم کرده ام
گریه و نوحه ، فضا را یکسره تسخیر کرد
بلبل و بس گلشن_ شا د ا ب را گم کرده ام
کار_ رقص و شادمانی زشت و ناهنجار شد
دلبر و جا م_ شراب_ ناب را گم کرده ام 
یا چه شیوا گفت آن پیرایه بانو در غزل:
"ماه را گم کرده ام ، مهتاب را گم کرده ام"   
حمله ی روبه مزاجان ، شیر پرچم را زدود
همزمان ، خورشید عالمتاب را گم کرده ام
بس مبارز قهرمان را ، اهرمن نابود ساخت
مازیار و با بک و سهراب را گم کرده ام
ناله ها یم از ستمگر ، در گلو فریاد شد
من توان_ حاکم_ نا با ب را گم کرده ام
آن اهورا سرزمین شد مرکز تزویر و ظلم
سرگریبان مانده ا م ، آداب را گم کرده ام
مازیار و بابک و سهراب را گم کرده ام
من یک انسانم، که عمری خواب را گم کرده ام
آدینه ۲۹ مرداد ۱٣٨۹

٤
بر قلب_ آن دیار ، که پیوسته یاد_ماست
دلبسته مانده ایم ، که روزی سفر ‌کنیم
آنجا که سینه چاک ، بگرد‌یم گرد_ شهر
از یک سبوی_ پاک ، لب_ تشنه ، تر ‌کنیم
در پرتو_ تشعشع_ خورشید_ آن دیار
جان و روان_ خویش ، بسی تازه تر ‌کنیم
با کاروان_ بابک و افشین و مازیار
کاخ_ عدو خراب و ، ز بن ، زیر و بر کنیم
در هر کنار و گوشه ی آن مهد_ پرگهر
وجدی ، بسان_ آدم_ نوع_ بشر کنیم ...

٥
ای  وطن ، زرینه هفت آئینه داری
ای بسا گوهر ، که در گنجینه داری...
ای که خورشیدی طلا، زرینه داری
بس گلستان، دشت ها سبزینه داری
عاشقانه ، ساغر_ آبگینه داری
مستی ، از گل باده ی دوشینه داری
وین زمان بس خرقه ی پشمینه داری
سوگ ها ، از شنبه تا آدینه داری
ای که قلبی ، با صفا ، بی کینه داری
پس چرا ، سنگین غمی در سینه داری؟
ای که خورشیدی ، چنان زرینه داری
پس چرا ، عصری چنین غمگینه داری؟

٦
خواهم بروم میان _ آن شهری/ جایی که لهیب _ عاطفه بر پاست
آنجا که من و تو، دل به هم دادیم/ هرکنج و گذر، نشان ز عشق ماست
خواهم بروم به سر زمین _ نور/ خورشید رخ ات ، به روی من تابد
دانی که کنون ، دلم چه می خواهد/ هر جا که نظر کنم ، ترا یابد

٧
در آسمان ایران ، در آن کهن دیاران
خورشید بی فروغ است ، اندک ضیا ندارد
آن کلبه های یاران ، منزلگه عزیزان
خاموش و سوت و کور است، ساز و نوا ندارد

٨
دنیای ما ، دنیای گلسرخ بود و عطر شکوفه ها
چشم انداز نسترن و بنفشه بود و اقاقیا
رایحه ی خوش زنانه بود: رایحه ی بهشت_ رویاها
رقص_ نرم_ ماهی بود در یک تنگ_ بلور
و آن تنگ_ بلور ، مظهر_ تمام_ دنیا بود
دنیای ما ، ترانه بود و موسیقی و ساز و آواز
بال های گشوده بود بر آهنگ_ پرواز
دنیای ما ، انصاف بود و مروت
باور به فضیلت بود و به امانت ...
چه وحشتناک دنیایی شد این دنیا
در دام_ بس ناکسان و نا بکاران
گرفتار_ ظلمت و تاریکی و چه بی شماران
کجاست خورشید عالمتاب؟ 

٩
سرد است اين  زمانه و اوضاع مكدر است
احوال_ عاشقان_ وطن، سخت مضطر است
با سنگ هاي بسته و سگ هاي باز_ شهر
بنگر چگونه عهد و زما ن، با ستمگر است...
ماتم گرفته عشق و به هرکوی این دیار
آن پرچم_ سیاه_ عزا  ،  بر سر_ در است
ابر است آ سمان و فضا بغض کرده است 
ا نبوه_ با ر_ غم به بسا جان و پیکر است
احوال عاشقان وطن سخت مضطر است
خورشید_ پر فروغ ، نه ديگر منور است

١٠
فردا ، ز عمق و بن_ قلب_ آسمان
از نیلگونه سپهر_ فضای_ روز
خورشید ، افروخته چون گوی_ آتشین
افراشته کمند ، جار_ طلیعه می زند
تاریکی و سیاهی و محنت، شود تباه
سربازها ، همه تسلیم_ مرد_ راه
عزمی قوی ، به مکان خیمه می زند
ساده مگیر تو ، فردا را
فرداست ، جلوه ی ایمان ها
باور بدار ، که یک فردا
خورشید ، در سفینه ی_ توفانی پگاه
جوشیده است و پرتو زرینه می زند
 
 
دکتر منوچهر سعادت نوری