ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

عصرهای یک سراینده


 دلم خواهد غروب آید دوباره/ طلوع_ عصر_ خوب آید دوباره
غروب اینجا، بسی گرم است و دلچسب/ مرا یاد جنوب آید دوباره
به کنج _ هر کجا ، پا می گذاری/ صدای ساز و کوب آید دوباره
نه مثل_ شهر_ تهران ، کاندر آنجا/ فشاری بر قلوب آید دوباره
وآنجا ، وحشت و سرماست هر روز/ همان تیره غروب آید دوباره
ولی اینجا ، غروبش بی نظیر است/ دلم خواهد ، غروب آید دوباره
طلوع_ عصر_ خوب آید دوباره/ صدای_ ساز و کوب آید دوباره

فراق (عصر_ غمناک_ فراق آمد به پیش)
عصر_ غمناک_ فراق آمد به پیش/ ما نده ام،  تنها و با آلام_ خویش
می روی بار دگر، راهی دراز/ یاد_ هجرانت کند دل را، پریش
وه چه خوشباور که گیرم بوسه ای/ از تو در یکروز_ نزدیک_ زمان
یا نشینم در برت، سرشار_ شوق/ شرح عشق و حال خود سازم عیان
تا چشیدم جرعه ای از جام عشق/ نام_ جانبخش_ تو شد ورد زبان
نام_ تو، دل را تسلا می دهد/ نام_ تو ، امید_ فردا می دهد
من دعا ها می کنم، با نام_ تو/ خواهم این دنیا شود، بر کام تو
در صف مه پیکران، تو برتر و یکدانه ای/در میان لعبتان، افسونگر و جانانه ای
آن قد و بالای تو سازد قیامت ها به پا/قامت تو، هر قیامت را کند افسانه ای
شعله ی وصلت تمام روح و ایمانم گرفت/من اگر سوزنده شمعم، تو همان پروانه ای
گفته ای، سال دگر باشی دوباره پیش من/چشم بر راه تو بودن، گشته رسم و کیش من
من ندانم، کی فرو پاشد ز هم ابر فراق/ حلقه های بوسه، مانده بر لبم پر اشتیاق
لرزه ها دارد دلم هر دم، که هستی در سفر/ از خدا خواهم، مصون دارد ترا از هر خطر

فرزا نه ‌ا ی جو ا ن ، سخنی نغز سا ز کرد
با ید که  آ ن کلا م ، به خا طر نکو نگا شت
با غبطه بر جو ا نی_ نسل_ گذ شته ، گفت
کا ن عصر و عهد جو ا نی چه رنگ داشت
عصری که عشق بود و نشا ط و گل و ا مید
بغض فضا نبود و زما ن جذ به ها که کا شت
گفتم خوش ا ست آ ن همه ‌ی رنگ ها ، ا گر
ا زجا ن ، قد م به سوی رها یی ‌تو ا ن گذاشت

زندگاني ام ، تبه گرديد و در حيرت گذشت
وه چه ايام_ خوشي از عمر ، بر غفلت گذشت
بسته شد پايم  به زنجير و سزاوارم  نه بود
واي ازين زندان ، كه محنت بود و درعزلت گذشت
قسمت ام كرد آسمان ، آشفتگي هاي زمان
عصر_ زرين_ جواني ، رفت و پر حسرت گذشت
آنكه با جادوي_ عشق آمد مرا ، افسون نمود
دشمن_ جانم شد او  و از سر_ وحدت گذشت
همدمي  بد خواه_  من  شد آنكه اول دوست بود
فارغ از مهر و محبت گشت و از الفت گذشت
عقده هاي نو جواني ، بر گشود از بهر_ من
خشم و عصيانش فزون افتاد و از نوبت گذشت
گاه بيگاه ، باد و طوفاني بشد تند و مهيب
غرش و پرخاش_ او ، از چين و از تبت گذشت
اختري ز اعماق_ شب آمد ، ولي روشن نساخت
چلچراغ_ زندگاني ، عمر در ظلمت گذشت
سينه ام با آتش_ دل ، در ره  او رفت و سوخت
شرح_ اين قصه مجو از من ، كه  از صحبت گذشت

چرا تیره شده ست این سقف و د یوا‌ر/ درین  زندان، که نا مش زندگانی است
چرا یک کو چه گردیده ست، عزا دار/ ولی در کوی_ د یگر، شادمانی است
چرا افتاده بس مشکل به عشاق/ نه یکجا، همدلی، یا  همزبانی است
چرا پیری ، رسیده ست زود هنگا م/ که حسرت ها، به  دو‌ران_ جوانی است
چرا رقص و شعف درخانه ای نیست/ به کوی_ بزم_ مردم، پاسبانی است
چرا شادی ، گرفته پوشش_ غم/ دمادم ، ماتم است  و نوحه خوانی است
دروغ  و  فتنه  و  مکر است و تزویر/ چرا ظلم  و ستم ، در حکمرانی است
عجب عصر_ جدید، رعبی فکنده ست/ چه وحشتناک عصری، ناگهانی است
و بس پرسش، که بر لب ها بمانده ست/ از آن ایزد، که جایش آسمانی است

عصر و عهد كهنه ای، آ مد پدید/ خیل خونخوار پلیدی، سر رسید
حکم  و امر  و  قا لب_ نا مردمی/ غا لب آمد ،  بر جها ن_ آدمی
گوهر_ نا ب_ فضیلت، نیست شد/ بس رذیلت، رهگشای زیست شد
مسند و پیشه ،  بسی بی ریشه شد/ بیشه ی حرمت، اسیر تیشه شد
وضع شد زشت و همی آشفته رنگ/ هم شتر آمد و هم گاو و پلنگ...

منگر مرا چنین که شدم کوچک و نزار/ بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام
منگر مرا به چهره ی غمگین و سوگوار/ بنگر مرا ، به دوره ی شاد و سترگی ام
منگر مرا نحیف و ضعیفی به روزگار/ بنگر مرا به عصر_ حماسی  و جنگی ام
منگر مرا چنین که شدم زشت و بی عیار/ بنگر مرا چو گلشن و گلهای_ رنگی ام
منگر مرا به شیون و بس ناله، زار زار/ بنگر مرا ، به غرش_ شیر و پلنگی ام...