ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

"از در درآمدي" : در موسیقی و زنجیری از سروده های طنز و نغز

 
١ - در موسیقی
 

ترانه ی "از در درآمدى" : برگرفته از ویکی صدا - مرجع آزاد موسیقی پارسی
http://www.youtube.com/watch?v=u4Vp76YIEWc
ترانه ی "از در درآمدى" : ساز و آواز چهارگاه / مشکاتیان / شجریان : آلبوم دستان
http://www.youtube.com/watch?v=iYh1AXLPSp4
 
٢ - در سروده های طنز
 
"از در درآمدى و من از خود به در شدم"
از ديدنت، به جان تو، كلى پكر شدم!
باز آمدى كه ناله برآرى ز دخل و خرج
از دست شكوه‏هاى تو، من خون جگر شدم!
مى‏گفت روز پيش، "حسن" با پدر كه: من
مغبون ز گفته‏هاى شما، اى پدر، شدم!
من اهل ازدواج نبودم ز ابتدا
خواندى به گوشم آن‏قدر آخر كه خر شدم!
من خانه‏اى مصادره‏اى داشتم، دريغ!
صاحب زمين بيامد و من دربدر شدم
گفتم: به قرض، تر نشود شصت پاى من
در منجلاب قرض، فرو تا كمر شدم!
شد با ظهور "نظم نوين" وضع من خراب
بد بود حال و روزم و از بد، بتر شدم!
 دنيا به مثل دوره عصر حجر شده است،
يا بنده مثل آدم عصر حجر شدم!
بر من مگير اگر پس از اين شعر آبدار
چون استكان كنار سماور، دمر شدم
علی قره خانی
وقتی تو ز در درآمدی در دل من/ تابید چراغِ ایزدی در دل من
انگار بهار آمد و یکباره شکفت/ یک دسته گُلِ محمّدی در دل من
دلبر تاشماتاوا
 
«از در درآمدی و...» غزل در برت گرفت
«از خود به در شدم» که زمین بر سرت گرفت
دریا شد از تلاطم امواج تو جهان
پیچید در هوای تو تا پیکرت گرفت
مثل صدف که منحنی موج را شناخت
پیراهن تو غوص زد و گوهرت گرفت
گامت خیال داشت که بگریزد از زمان
هر ثانیه کش آمد و محکمترت گرفت
چرخی زدی و دامن بیچاره گیج شد
اول رهات کرد ...ولی آخرت گرفت!
پروانه ای شدی و غزل رود رنگ شد
گل داد واژه واژه و دور و برت گرفت
گفتی سلام و شاعر مست از نگاه تو
جامی دوباره از لب خنیاگرت گرفت
لبهات تشنه های وصالند ؛ مانده ام -
پستان چگونه از دهنت مادرت گرفت!
هرگز یکی دو بوسه به جایی نمی رسد
باید سپاه ساخت و سرتاسرت گرفت
باید که بوسه بوسه سواران سرخ پوست
یکجا گسیل کرد ، سپس کشورت گرفت
آتش به پا شد از همه سو شد قیامتی
خورشید هم به حکم «اذا... کُوِّرَت» گرفت!
تاریک شد فضا و کسی جز خودم ندید
همراه من زمین و زمان در برت گرفت
سیامک بهرام پرور
 
٣ - در سروده های نغز

از در درآمدی و من از خود ، به درشدم
گویی کز این جهان ، به جهان دگر شدم
گوشم به راه ، تا که خبر می‌دهد ز دوست
صاحب خبر ، بیامد و من بی‌خبر شدم
چون شبنم ، اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم ، به جان رسید و به عیوق ، برشدم
گفتم ببینمش ، مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد ، قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم ، و چندی به سر شدم
تا رفتن اش ، ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر ، همه سمع و بصر شدم
من چشم از او ، چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر ، به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو ، یک روز و یک زمان
مجموع ، اگر نشستم و خرسند ، اگر شدم
او را خود التفات ، نبودش به صید من
من خویشتن ، اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی ، چه زرد کرد
اکسیر عشق ، بر مس ام افتاد و زر شدم : سعدی
جانا بیار باده ، که ایام می‌رود
تلخی غم ، به لذت آن جام می‌رود
جامی که عقل و روح ، حریف و جلیس اوست
نی نفس کوردل ، که سوی دام می‌رود
با جام آتشین ، چو تو از در درآمدی
وسواس و غم ، چو دود ، سوی بام می‌رود
گر بر سرت گل ست ، مشویش شتاب کن
بر آب و گل بساز ، که هنگام می‌رود
آن چیز را بجوش ، که او هوش می‌برد
وان خام را بپز ، که سخن خام می‌رود
زان باده داده‌ای تو به خورشید و ماه و چرخ
هر یک بدان نشاط ، چنین رام می‌رود
آرام بخش جان را ، زان می که از تفش
صبر و قرار و توبه و آرام ، می‌رود
چون بوی وی رسد به خماران ، بود چنانک
آن مادر رحیم ، بر ایتام می‌رود
خاموش ، و نام باده مگو پیش مرد خام
چون خاطرش ، به باده ی بدنام می‌رود : مولوی
دیدم به خواب دوش ، که ماهی برآمدی
کز عکس روی او ، شب هجران سر آمدی
تعبیر رفت یار سفرکرده می‌رسد
ای کاش هر چه زودتر از در درآمدی
ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من
کز در مدام با قدح و ساغر آمدی
خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویش
تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست
آب خضر نصیبه اسکندر آمدی
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی
کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم
مظلومی ار شبی به در داور آمدی
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دریادلی بجوی دلیری سرآمدی
آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمون
ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی
گر دیگری به شیوه حافظ زدی رقم
مقبول طبع شاه هنرپرور آمدی : حافظ

ثواب من همه شد عین رو سیاهی من
که خواجه در غضب آمد ز بی گناهی من
فغان که دور فتادم ز کوی ماهوشی
که در گدایی او بود پادشاهی من
به جرم بی‌گنهی کشتی‌ام خوشا روزی
که غمزهٔ تو درآید به عذرخواهی من
توان شناخت که من دردمند عشق توام
نه اشک سرخ و رخ زرد و رنگ کاهی من
ز کشتگان غمت چون گواه می‌طلبند
گواه من نبود غیر بی‌گواهی من
به غیر تیغ پناهم نماند و می‌پرسم
که رحم در دلت آید ز بی‌پناهی من
سحر به کشتنم از در درآمدی سرمست
مگو نداشت اثر آه صبحگاهی من
نریخت تا به زمین خون پاک بازان را
به خون دلیر نشد دلبر سپاهی من
سزد فروغی اگر کج کلاه من گوید
که فتنه راست شد از فر کج کلاهی من : فروغی بسطامی
 
من در گذار_ راه تو بودم به گوشه ای
صبح_ پگاه بود و تو ، از در درآمدی
با عشوه رخ نمودی و دادی تو بوسه ای
گفتی خوشا ، میان عزیزان سر آمدی
بس روز و شب که آتش عشقت به جان دمید
من باخیال روی تو آن گوشه  ، بیقرار
چشمان من به راه تو مانده ست ، پر امید
از بهر بوسه های دگر ، لب  به انتظار
دكتر منوچهر سعادت نوري