۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

خروش ها و ترانه ها و سروده ها

 

١ - خروش در زنجیر برخی از ترانه ها
 
خروش ایران
http://www.youtube.com/watch?v=S961Y5e9gX0
خروش فردوسی
http://www.youtube.com/watch?v=kBOWVHLWYHo
بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود...عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
اجرا:  محمدرضا شجریان
http://www.youtube.com/watch?v=vQ3Ey9PYAp4  
عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
اجرا: همایون شجریان و همنوازان حصار
http://www.youtube.com/watch?v=cB8v140ckeY 
گر یکی از عشق برآرد خروش
http://www.youtube.com/watch?v=4VoS7_1-ug8
خروش خشم
http://www.youtube.com/watch?v=ub866g_gOGI

٢ - خروش در زنجیر برخی از سروده های کهن


 از آن چـرم کاهنگـران پشت پـای/ بپـوشنـد هنگـام زخــم درای
همان کاوه آن بـر سر نیـزه کـرد/ همان گه ز بازار برخاست گـرد
خروشان همی رفت نیزه به دست/ که ای نامداران یـزدان پرست
کسی کو هوای فریدون کند/ سر از بند ضحاک بیرون کند : فردوسی توسی


 دارد درویش نوش دیگر/ و اندر سر و چشم هوش دیگر 
در وقت سماع صوفیان را/ از عرش رسد خروش دیگر... : مولوی


 گر یکی از عشق برآرد خروش/ بر سر آتش نه غریب ست جوش 
پیرهنی گر بدرد ز اشتیاق/ دامن عفوش به گنه بربپوش 
بوی گل آورد نسیم صبا/ بلبل بی‌دل ننشیند خموش 
مطرب اگر پرده از این ره زند/ بازنیایند حریفان به هوش 
ساقی اگر باده از این خم دهد/ خرقه صوفی ببرد می فروش...
سعدی اگر خاک شود همچنان/ ناله زاریدنش آید به گوش 
هر که دلی دارد از انفاس او/ می‌شنود تا به قیامت خروش : سعدی  
 
پس آگاهی آمد سوی نیم روز
به نزدیک سالار گیتی فروز
که از شهر ایران برآمد خروش
ز مرگ سیاوش جهان شد بجوش... : فردوسی توسی

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود... : مولوی

 در كارگه كوزه گري رفتم دوش
ديدم دو هزار كوزه آرام و خموش
ناگه كه يكي كوزه برآوردخروش
كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش : خيام


 بذکرش هرچه بینی در خروش است
دلی داند در این معنی که گوش است... : سعدی


 بیا و کشتی ما در شط_ شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی
که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز : حافظ
 
 ز کوس و تبیره برآمد خروش
جهان شد پر از رامش و نای و نوش...: اسدی توسی
 
دل چو ز درد_ درد_ تو مست و خراب می شود
عمر وداع می کند عقل خروش می زند... : عطار
 
تا شیر در میان بیابان کند خروش
تامرغ در میان درختان کند صفیر... : منوچهری
 
خروش و جوش تو ازبهر بود و نابود است
که از سرود گروهی ست شورش و غوغا : خاقانی

دوش رفتم به کوی باده فروش/ ز آتش عشق دل به جوش و خروش
مجلسی نغز دیدم و روشن/ میر آن بزم پیر باده فروش
چاکران ایستاده صف در صف/ باده خوران نشسته دوش بدوش
پیر در صدر و می‌کشان گردش/ پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش
سینه بی‌کینه و درون صافی/ دل پر از گفتگو و لب خاموش...
به ادب پیش رفتم و گفتم/ ای تو را دل قرارگاه سروش
عاشقم دردمند و حاجتمند/ درد من بنگر و به درمان کوش
پیر خندان به طنز با من گفت/ ای تو را پیر عقل حلقه به گوش
تو کجا ما کجا که از شرمت/ دختر رز نشسته برقع‌پوش
گفتمش سوخت جانم، آبی ده/ و آتش من فرونشان از جوش
دوش می‌سوختم از این آتش/ آه اگر امشبم بود چون دوش
گفت خندان که هین پیاله بگیر/ ستدم گفت هان زیاده منوش
جرعه‌ای درکشیدم و گشتم/ فارغ از رنج عقل و محنت هوش
چون به هوش آمدم یکی دیدم/ مابقی را همه خطوط و نقوش
ناگهان در صوامع ملکوت/ این حدیثم سروش گفت به گوش
که یکی هست و هیچ نیست جز او/ وحده لااله الاهو... : هاتف اصفهانی

ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی! ای دماوند
از سیم به سر یکی کله خود/ ز آهن به میان یکی کمر بند...
ای مادر سر سپید بشنو/ این پند سیاه بخت فرزند
بگرای چو اژدهای گرزه/ بخروش چو شرزه شیر ارغند
ترکیبی ساز بی‌ مماثل/ معجونی ساز بی ‌همانند
از آتش آه خلق مظلوم/ وز شعلهٔ کیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری/ بارانش ز هول و بیم و آفند
بشکن در دوزخ و برون ریز/ بادافره کفر کافری چند
ز آن گونه که بر مدینهٔ عاد/ صرصر شرر عدم پراکند
بفکن ز پی این اساس تزویر/ بگسل ز هم این نژاد و پیوند
برکن ز بن این بنا، که باید/ از ریشه بنای ظلم برکند
زین بی‌خردان سفله بستان/ داد دل مردم خردمند : ملک‌الشعرای بهار

 
٣
- خروش در زنجیر برخی از سروده های این زمانه

در خروش آیم ، چو بینم کج نهادی های خلق
جویبارم ، ناله از هر پیچ و خم باشد مرا
گر چه در کارم چو انجم ، عقده ها باشد رهی
چهره ی بگشاده ای ، چون صبحدم باشد مرا : رهی معیری

در چشم من، تو باد سیاهی که ناگهان
چندین هزار برگ جوان را، ربوده ای
یا روح ظلمتی که پس از مرگ آفتاب
چندین هزار دیده ی پر اشتیاق را
بر بامداد بسته و بر شب، گشوده ای
گر نقش شیر و صورت مهر مُنیر را
از رایتِ سه رنگ دلیران، ربوده ای
یادش ، همیشه مایه ی جوش و خروش ماست
ور نام آن سخنور شهنامه گوی را
از لابلای دفتر و دیوان، ربوده ای
تنها ، سروش اوست، که در گوش هوش ماست : نادر نادرپور

من آنچه از آتش ، به خاطرم باقی است
فروغ_ مشعل_ همواره تاب_ زرتشت است
شراب_ روشن_ خورشید و گونه ی_ ساقی است
سرود_ حافظ و جوش_ درون_ مولانا ست
خروش_ فردوسی است... : فریدون مشیری
 
بشنو ای جلاد
می خروشد حشم ، در شیپور
می کوبد غضب ، بر طبل
هر طرف ، سر می کشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق
زاده می شود ، طوفان... : هوشنگ ابتهاج

خواهی نباشم و خواهم بود، دور از دیار نخواهم شد
تا "گود" هست، میان دارم اهل کنار، نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم، حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم، آسان شکار نخواهم شد
من زنده ام به سخن گفتن، جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم، سیلم، مهار نخواهم شد... : سیمین بهبهانی
 
یک سبد گل در کویر ِ لوت ِ دین / بهر ِ ماهی مشت آبی بر زمین
دختران در پیله عصر حجر / همچنان در لاک خود هستند در
غنچه های نو جوان ِ تازه پا / سرد از آواز و خروش و مدعا
بی ترنم برگ ِ سبز ارغوان / بی هیاهو مرغک ِ آواز خوان
سیب سرخی بر بلند ِ شاخسار / ملتی در شوق ِ وصلش بی‌قرار...
در چنین حال بد و تحریم ِ سخت/ همچنان دوریم از سیب و درخت : داریوش لعل ریاحی

شیخ قبا پوش ، به من گفت ، دوش
از چه چنین آمده ای در خروش
تا ببری سر به سلامت ، برو
ساکت و آرام به کنجی ، خموش
گفتمش ، ای خواجه ی عاقل ، بدان
چشمه ی عشق است درونم به جوش
سر ، که نه در راه عقیده بود
بار گرانی است ، کشیدن به دوش : محمد رضا عالی پیام
 
شیخ ِ تبهکار غلط کرد، دوش
گفت به شاعر که : « ازین پس خموش»
کیست چنین جاهل نابُرده رنج
تاجرک ِ غاصبکِ دین فروش؟
تا به نهیب ِ قلمی گُربه سان
راست فرستمش به سوراخِ موش
شیخ ِ تُنُک مایه چه داند که شعر
می شکُفد از بُن ِ فرهنگ و هوش؟
او چه شناسد که دلِ شاعران
چون خُم می از چه درآید به جوش؟
جهل، چه داند که در این سینه ها
کیست که چون رعد برآرد خروش؟
او چه شنیده ست جز آوای وحش
در همه عمری که بُریده ست گوش؟... : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
 
٤ - خروش ها ی یک سراینده
(همین نگارنده)

شعر، رود جاری اندیشه است
راحت روح و روان را، ریشه است
ساحت صدق و صفا را، پیشه است
قامت زرق و ریا را، تیشه است
شعر فصلی از خرد، از دانش است
یک کرانه از هنر، از بینش است
پنجره بر کوچه آسایش است
چشمه ای از، زایش و از رویش است
شعر یعنی دفتری از بهر عشق
از قرار و از مدار امر عشق
از شکوه و از نشاط شهر عشق
از خروش و از خموش بحر عشق...
هیچ حرفی، همردیف شعر نیست
کی توان آخر، بدون شعر زیست
شعر، تاریخ است و "حی" و "حاضر" است
بر همه آثار هستی، ناظر است

***
یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم
آتش قهر و غضب را ، افکند هرجای شهر
 کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب
شعله ها بالا دهد،گیرد تمام خشک و تر
 بغض ها، فریاد ها گردد،بسان بانگ موج
موج ها سرکش شود، افتد درون بحرو بر
 هرخروشی ، دامن آ ه سحر جوید از آنک
داد ديرين را ستاند ، ازبسی بیداد گر
 یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف
روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر
 عهد نیک و خرمی را ، آورد یکسر پدید
دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر پشت سر
 سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد
تا شود ایمن ، ز آسيب ریا و قهر و شر
 یکزمان آید که گردون ، این فلک این آسمان
چترمهرخویش بگشاید ، خوش وگسترده تر
 
دکتر منوچهر سعادت نوری