ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه

خروش : در زنجیر برخی از سروده های این زمانه

 
در خروش آیم ، چو بینم کج نهادی های خلق
جویبارم ، ناله از هر پیچ و خم باشد مرا
گر چه در کارم چو انجم ، عقده ها باشد رهی
چهره ی بگشاده ای ، چون صبحدم باشد مرا : رهی معیری
 
گر خدا بودم ، ملائک را شبی فریاد می کردم
سکه ی خورشید را در کوره ی ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم ، می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه ی شبها ، جدا سازند
نیم شب ، در پرده های بارگاه کبریای خویش
پنجه ی خشم خروشانم ، جهان را زیر و رو می ریخت
دستهای خسته ام ، بعد از هزاران سال خاموشی
کوه ها را در دهان باز دریا ها ، فرو می ریخت
می گشودم بند ، از پای هزاران اختر تب دار
می فشاندم خون آتش ، در رگ خاموش جنگل ها
می دریدم پرده های دود را ، تا د رخروش باد
دختر آتش برقصد ، مست در آغوش جنگل ها... : فروغ فرخزاد
 
در چشم من، تو باد سیاهی که ناگهان
چندین هزار برگ جوان را، ربوده ای
یا روح ظلمتی که پس از مرگ آفتاب
چندین هزار دیده ی پر اشتیاق را
بر بامداد بسته و بر شب، گشوده ای
گر نقش شیر و صورت مهر مُنیر را
از رایتِ سه رنگ دلیران، ربوده ای
یادش ، همیشه مایه ی جوش و خروش ماست
ور نام آن سخنور شهنامه گوی را
از لابلای دفتر و دیوان، ربوده ای
تنها ، سروش اوست، که در گوش هوش ماست : نادر نادرپور

و آنگاه، سپیده دمان را دیدم که، نالان و نفس گرفته، از مردمی
که دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند، دیاری نا آشنا را راه می پرسید
و در آن هنگام، با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست
و سرزمین آنان را، به پستی و تاریکی جاودانه دشنام گفت... : احمد شاملو

در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان ، بی خروش و بی فغان
خشمناکان ، بی فغان و بی خروش
آه ها ، در سینه ها گم کرده راه
مرغکان ، سرشان به زیر بال ها
در سکوت جاودان ، مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آب ها ، از آسیا افتاد ه است... : مهدی اخوان ثالث

من آنچه از آتش ، به خاطرم باقی است
فروغ_ مشعل_ همواره تاب_ زرتشت است
شراب_ روشن_ خورشید و گونه ی_ ساقی است
سرود_ حافظ و جوش_ درون_ مولانا ست
خروش_ فردوسی است... : فریدون مشیری

بهار بوی خزان میدهد، جوانه کجاست؟
ز بلبلان غزل آفرین، نشانه کجاست؟
نگین سبز بر انگشت شاخه ها ندمید
صفای باغ چه شد، سبزه ی جوانه کجاست؟
چراغ پنجره خاموش، شهر غرق سکوت
خروش صبحدم و نغمه ی شبانه کجاست؟
نمی چکد ز لب نغمه خوان، نوای غزل
سرود عشق چه شد، لذت ترانه کجاست؟
خدای را چه شد آن وجد و حال شعرآموز؟
خروش اهل ادب، بزم شاعرانه کجاست؟... : مهدی سهیلی
 
هان ای بهار خسته ، که از راه های دور
موج صدا ی پای تو می آیدم به گوش
وز پشت بیشه های بلورین صبحدم
رو کرده ای به دامن این شهر بی خروش
برگرد ، ای مسافر گم کرده راه خویش
از نیمه راه خسته و لب تشنه ، بازگرد
اینجا میا ... میا ... تو هم افسرده می شوی
در پنجه ی ستمگر این شامگاه سرد
برگرد ای بهار ، که در باغ های شهر
جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای
بر شاخه های خشک درختان، جوانه نیست... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

بشنو ای جلاد
می خروشد حشم ، در شیپور
می کوبد غضب ، بر طبل
هر طرف ، سر می کشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق
زاده می شود ، طوفان... : هوشنگ ابتهاج

خواهی نباشم و خواهم بود، دور از دیار نخواهم شد
تا "گود" هست، میان دارم اهل کنار، نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم، حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم، آسان شکار نخواهم شد
من زنده ام به سخن گفتن، جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم، سیلم، مهار نخواهم شد... : سیمین بهبهانی
 
یک سبد گل در کویر ِ لوت ِ دین / بهر ِ ماهی مشت آبی بر زمین
دختران در پیله عصر حجر / همچنان در لاک خود هستند در
غنچه های نو جوان ِ تازه پا / سرد از آواز و خروش و مدعا
بی ترنم برگ ِ سبز ارغوان / بی هیاهو مرغک ِ آواز خوان
سیب سرخی بر بلند ِ شاخسار / ملتی در شوق ِ وصلش بی‌قرار
خنده ها در پشت ِ دیواری بلند / مانده تا تکرار گردد ، این روند
خطبه خوانان چوب ِ تر برداشته / چون رئیس منتخب ، گل کاشته
نغمه ِ هشدار ها ، بر او بلند / تا نگوید نرخ آزادی است ، چند
در چنین حال بد و تحریم ِ سخت/ همچنان دوریم از سیب و درخت : داریوش لعل ریاحی

شیخ قبا پوش ، به من گفت ، دوش
از چه چنین آمده ای در خروش
تا ببری سر به سلامت ، برو
ساکت و آرام به کنجی ، خموش
گفتمش ، ای خواجه ی عاقل ، بدان
چشمه ی عشق است درونم به جوش
سر ، که نه در راه عقیده بود
بار گرانی است ، کشیدن به دوش : محمد رضا عالی پیام

شیخ ِ تبهکار غلط کرد، دوش
گفت به شاعر که : « ازین پس خموش»
کیست چنین جاهل نابُرده رنج
تاجرک ِ غاصبکِ دین فروش؟
تا به نهیب ِ قلمی گُربه سان
راست فرستمش به سوراخِ موش
شیخ ِ تُنُک مایه چه داند که شعر
می شکُفد از بُن ِ فرهنگ و هوش؟
او چه شناسد که دلِ شاعران
چون خُم می از چه درآید به جوش؟
جهل، چه داند که در این سینه ها
کیست که چون رعد برآرد خروش؟
او چه شنیده ست جز آوای وحش
در همه عمری که بُریده ست گوش؟
شعر چه داند ز چه یابد وجود
شیخ ، که جز هیچ ندارد به دوش؟
شاعر ، آزاده ترین مردم است
دل نسپرده ست مگر با سروش
زاد ِ ره اوست همه شوق و شور
بستهء عشق ست همه آرزوش
شیخ ، ولی کیست ؟ یکی بد نهاد
راهزنی ، چاه کنی ، سخت کوش
سکّه ی قلب است به بازار جهل
تیغِ تباهی ست به چنگِ وحوش
پیسی و پَستی ست از او سایه ور
دهشت و شومی ست از او خرقه پوش
تالی حجاج و قُتیبهَ ست و سَعد
تاخته بر مملکت ِ داریوش
باش که تا بر کف سنگ اسیا
دور زمان نرم کند آن سُروش : محمد جلالی چیمه (م. سحر)
 
یکزمان آید که قومی خسته از چنگال ظلم
آتش قهروغضب را ، ا فکند هرجای شهر

کوی و برزن را بسوزاند زخشمی پرلهیب
شعله ها بالا دهد،گیرد تمام خشک و تر

بغض ها، فریاد ها گردد،بسان بانگ موج
موج ها سرکش شود، افتد درون بحرو بر

هرخروشی ، دامن آ ه سحر جوید از آنک
داد ديرين را ستاند ، ازبسی بیداد گر

یکزما ن آید که قومی جان خود گیردبه کف
روزگاران شاد سازد درنسیم یک سحر

عهد نیک و خرمی را،آورد یکسر پد ید
دوره ی ظلم و تباهی را، نهد بر پشت سر

سرزمینی نو بسازد، عاری از هر دیو و دد
تا شود ایمن ، ز آسيب ریا و قهر و شر

یکزمان آید که گردون ، این فلک این آسمان
چترمهرخویش بگشاید ، خوش وگسترده تر

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار