۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

خشم : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها و نوشتارها


١ - خشم : در برخی سروده های کهن
سپهدار چین کان سخن ها شنید
شد از خشم ، رنگ رخش ناپدید
بدو گفت بشتاب و برکش سپاه
نگه کن ، که لشکر کجا شد ز راه... : فردوسی
 
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود
چون شکست او شیشه را دیگر نبود
خشم و شهوت ، مرد را احول کند
ز استقامت روح را ، مبدل کند
چون غرض آمد ، هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل ، به سوی دیده شد... : مولوی
 
سخن چین کند تازه ، جنگ قدیم
به خشم آورد ، نیکمرد سلیم
از آن همنشین ، تا توانی گریز
که مر فتنهٔ خفته را گفت خیز
سیه چال و مرد اندر او بسته پای
به از فتنه از جای بردن به جای
میان دو تن جنگ چون آتش است
سخن‌چین بدبخت ، هیزم کش است : سعدی
 
 
خشم و شهوت ، جمال حیوان است
علم و حکمت ، کمال انسان است : حکیم سنائی
 
به خشم رفته ٔ ما را ، که می برد پیغام
بیا ، که ما سپر انداختیم ، اگر جنگست : سعدی
 
تن گور توست ، خشم مگیر از حدیث من
زیرا ، که خشم گیر نباشد ، سخن پذیر
از خویشتن بپرس ، در این گور خویش تو
جان و خرد بس است ، تو را منکر و نکیر... : ناصرخسرو
 
چو رحم آرد دلت ، بینم که آب از سنگ میزاید
چو خشم آرد لبت ، بینم که موم از انگبین خیزد : خاقانی
 
دوش ، سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گفت کو زنجیر ، تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم
دوستان ، از راست می‌رنجد نگارم ، چون کنم
نکته ناسنجیده گفتم ، دلبرا معذور دار
عشوه‌ای فرمای تا من ، طبع را موزون کنم
زرد رویی می‌کشم زان طبع نازک بی‌گناه
ساقیا ، جامی بده تا چهره را ، گلگون کنم... : حافظ
 
تا حلقهٔ زنجیر دل ، آن زلف دراز است
درهای جنون ، بر من سودا زده ، باز است
گر خشم کند لعبت منظور وگر ناز
صاحب نظر آن است ، که در عین نیاز است
سوز دل عشاق ، ز پروانه بپرسید
کز شمع فروزنده ، مهیای گداز است... : فروغی بسطامی
 
 
٢ - خشم : در برخی سروده های این زمانه
ای دیو سپید پای در بند/ ای گنبد گیتی ، ای دماوند
از سیم به سر ، یکی کله خود/ ز آهن به میان ، یکی کمر بند
تا چشم بشر نبیندت روی/ بنهفته به ابر ، چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران/ وین مردم_ نحس_ دیو مانند
با شیر سپهر ، بسته پیمان/ با اختر سعد ، کرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون/ سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم ، بر فلک مشت/ آن مشت تویی ، تو ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری/ از گردش قرنها ، پس افکند
ای مشت زمین ، بر آسمان شو/ بر ری بنواز ، ضربتی چند... : ملک‌الشعرای بهار
 
اى خشمِ به جان تاخته ، توفانِ شرر شو
ای بغض گل انداخته ، فریاد خطر شو
ای روی برافروخته ، خود پرچمِ ره باش
ای مشت بر افراخته ، افراخته تر شو
ای حافظِ جانِ وطن ، از خانه برون آی
از خانه برون چیست که از خویش به در شو
گر شعله فرو ریزد ، بشتاب و میندیش
ور تیغ فرو بارد ، ای سینه سپر شو
خاک پدران است که دستِ دگران است
هان ای پسرم ، خانه نگهدارِ پدر شو
دیوارِ مصیبت کده یِ حوصله ، بشکن
شرم آیدم از این همه صبرِ تو ، ظفر شو
تا خود جگرِ روبه کان را بدرانی
چون شیر در این بیشه سراپای ، جگر شو
مسپار وطن را ، به قضا و قدر ای دوست
خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو
فریاد به فریاد بیفزای ، که وقت است
در یک نفس تازه اثرهاست ، اثر شو
ایرانی آزاده ، جهان چشم به راه است
ایرانِ کهن در خطر افتاده ، خبر شو
مشتی خس و خارند ، به یک شعله بسوزان
بر ظلمتِ این شامِ سیه فام ، سحر شو : فریدون مشیری
 
خدایا ، پر از کینه شد سینه ام
چو شب ، رنگ_ درد و دریغا گرفت
دل_ پاک رو تر ، ز آیینه ام
دلم ، دیگر آن شعله ی شاد نیست
همه ، خشم و خون است و درد و دریغ
سرایی ، درین شهرک آباد نیست
خدایا ، زمین سرد و بی نور شد
بی آزرم شد ، عشق ازو دور شد
کهن گور شد ، مسخ شد ، کور شد... : مهدی اخوان ثالث
 
در گشودندم ، مهربانی ها نمودندم
زود دانستم ، که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود ، عمو نوروز... : سیاوش کسرایی
 
آهنگران_ پیر ، همه پتک ها به دست
با چهره های سوخته ، در نور آفتاب
چون اختران سرخ ، به تاریکی غروب
چشمان پر از نوید فرح بخش انقلاب
پتک گران ، به دست و دهان ها پر از خروش
فریادشان ، گسسته در آفاق شامگاه
روییده در دیار افق ، خوشه های خشم
افسرده بر لبان شفق ، بوسه های ماه
پنداشتی ، غریو خدایان آسمان
پیچیده ، در کرانه ی خاموش زندگی
بگرفته از فروغ_ شفق ، رنگ_ انتقام... : نادر نادرپور
 
دیدی که گوزن از سر صَخره/ یا از سر سُخره ، خود ندانم من
تن را ، چو کبوتری به زیر افکند
او راهِ گریز داشت تا مأمن/ امّا همه خشم شد ، درنگی کرد
خود را، چو نداشت حربه ، سنگی کرد
و آنگاه به سوی شرزه شیر افکند
اکنون چه بخوانمش ، که آن باشد/ زیرا که گوزن عاقلی می‌گفت:
«او هول حیات ، از ضمیر افکند»
این معنی اگر بر او روان باشد، من باز شکسته سر به خود گویم:
«افکند ، ولی چه دلپذیر افکند»
اینَش ، شب غفلت مرا آشفت/ زیرا که غرور شیر را در زیر
بر لاشة هول خود ، حقیر افکند : محمود کیانوش
 
ای خون به لب ، ای ندای ايران/ ای خون_ دل از لب_ تو جوشان
ای دختر_ پاکباز_ معصوم / ای کشته ، فتاده در خيابان
تنديس_ دو نسل_ غرق_ خونی/ از دشنه ی کين_ دين فروشان
يک چند به خاوران و يک چند/ درگير_ نبرد ، يا به زندان
چندی به کرانه خشم خاموش/ بر روی_ جگر ، فشرده دندان
در سوگ_ تو ، خلق شد سيه پوش/ گيتی به عزای_ توست ، گريان
نام_ تو ، ندای_ خلق_ ايران... : نعمت آزرم
 
با تمام خشم خویش ، با تمام نفرت دیوانه وار خویش
می کشم فریاد ، ای جلاد ننگت باد
آه هنگامی که یک انسان ، می کشد انسان دیگر را
می کشد در خویشتن ، انسان بودن را
بشنو ای جلاد ، می رسد آخر روز دیگرگون
روز کیفر ، روز کین خواهی ، روز بار آوردن این شوره زار خون
زیر این باران خونین ، سبز خواهد گشت بذر کین
وین کویر خشک ، بارور خواهد شد از گل های نفرین
آه هنگامی که خون از خشم سرکش در تنور قلبها می گیرد آتش
برق سرنیزه چه ناچیزست
و خروش خلق هنگامی که می پیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق چه دلاویزست
بشنو ای جلاد ، می خروشد حشم در شیپور
می کوبد غضب بر طبل ، هر طرف سر می کشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق ، زاده می شود طوفان... : هوشنگ ابتهاج
 
یاور از ره رسیده ، با من از ایران بگو
از فلات_ غوطه در خون بسیاران بگو
باد شبگرد سخن چین ، پشت گوش پرده هاست
تا جهان آگه شود ، بی پرده از یاران بگو
شب ، سیاهی می زند بر خانه های سوگوار
از چراغ_ روشن_ اشک_ سیه پوشان بگو
پرسه ی یأس است ، در آواز این پی تارگان
از زمین ، از زندگی ، از عشق ، از ایمان بگو
سوختم ، آتش گرفتم ، از رفیق_ نارفیق
از غریبه ، آشنا ، یاران_ هم پیمان بگو
ضجه ی نام آواران ، زخمی به خاموشی نزد
از خروش_ نعره ی انبوه_ گمنامان بگو
قصه های قهرمانان ، قهر ویرانگر نداشت
از غم و خشم_ جهان ساز_ تهی دستان بگو
با زمستانی ، که می تازد به قتل_ عام_ باغ
از گل_ خشمی ، که می روید در این گلدان بگو : ایرج جنتی عطایی
 
نوروز بما نيد ، که ايّام شماييد
آغاز شماييد و سرانجام ، شماييد
نوروز کهنسال ، کجا غير شما بود
اسطوره‌ی جمشيد و جم و جام ، شماييد
عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه‌ ی بهرام و گل اندام ، شماييد
هم آينه ‌ی مهر و هم آتشکده ‌ی عشق
هم صاعقه ‌ی خشم_ بهنگام ، شماييد : پیرایه یغمایی
 
نشسته صخره ی خاموش و مرموز/ کنار_ راه_ تکرار_ شب و روز
تبارش را ، ز سرما می‌شمارند/ و سختی را ، گناهش می‌نگارند...
ندارد آتشی در سینه چون سنگ/ ز هرم عاشقی یا خشم نیرنگ
اگر روزی رسد ، فریاد فرهاد/ به بانگ تیشه‌ای از جنس پولاد
گشاید تیغ عشقش ، سینه ی سنگ/ و گوید راز خود ، آیینه ی سنگ : ویدا فرهودی
 
ای سرود ما سیمین ، شادمانه شیدایی
عارفانه فریادی ، عاشقانه گویایی
قطره می چکاند جان ، بر ورق ، غزل هایت
روح ِ لطفِ بارانی ، در خشم ِ موج دریایی
ای زبان ما ، ای زن ، خانهء دلت روشن
کاینچنین درین ظلمت ، نورِ_صبح_ فردایی... : محمد جلالی چیمه (م.سحر)
 
دیری ست رهگذر ، در روستای ما که نسرین و یاس داشت
که گل های ناز داشت ، که شب های راز داشت
شب های راز نیست ، نسرین و یاس نیست
زان شب که باغبان ، آن سرفرازمَرد
از ضرب دشنه مُرد و تلافی نکرد کس
دیگر به باغ ، سرو سهی قد علم نکرد
لبخند_ گل به بوسه ی خورشید ، وا نشد
نرگس ز فرط_ خشم ، دیگر به ماه ، گردن_ تعظیم خم نکرد
دیری ست رهگذر ، کاین خاک دردخیز ، زندان زندگی ست
در این دیار_ شوم ، حق_ حیات نیست... : دکتر کریم سهرابی (یاغی)
 
 
٣ - خشم : از دیدگاه یک سراینده
(همین نگارنده)
آزادگی ، به چال_ سیاهی نشسته ‌است
بس دست و پا ، که به زنجیر بسته است
فردا نگر چگونه ، که  فریا د_ خشم_ خلق
دیوار های_ صوت_ فضا را ، شکسته ‌است

 
بر تارک_ جبین_ خوش_ آن سرای سیب
در آن بنا که خشم و غضب بوده بی نصیب
آنجا که اتحاد_ ملل آرزو کنند
جایی که احترام_ ملل بوده بی رقیب
آنجا که جنگ و صلح_مردم دنیا دهد نظام
وآنجا که بر حقوق ملل بوده عزتی
آنجا که بر کرانه ی اطلس نشسته است
آنجا که غنچه بهر_ رهایی شکفته است
یکجا نشان ز شاعر_ ایران گرفته است
سعدی بر آن بنا، سخنی نغز سفته است :
باشد خطا که به "انسان" شوی تو نام
گر فارغ از مصائب_ آحاد_ ملتی

 
چه شود اگر که روزی ، ‌تو بسان خشم_ توفا ن
شکنی سکوت دیرین ، که ز جان شوی خروشا ن
به گذار و کوی و میدان ، چو فرشته رخ نما یی
که ‌رها دهی دیاری ، ز حصار و بند_ د یوا ن
و فرو کشی ستمگر ، ز فراز_ برج_عا ج ا ش
فکنی به باد برج ا ش ، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر ، همه از عطر_ شقایق
وبه رقص ، گیسوان را ، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری ، به پناه_ جامه ای شیک
نه به آنکه جبر گوید ، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق ، به سلا م_گرم_عاشق
به پیام_جام_حا فظ ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد
و کلا می عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی ، به بری نشاط و شادی
وز باده مست گردی ، چو روی به کوی_ مستا ن
چه شود اگر که روزی ، چو فرشته رخ نمایی
و ‌رها دهی دیاری ، ز حصار و بند_ دیوان
 
دكتر منوچهر سعادت نوری
 
 
صداها و ترانه ها و نوشتارها
ای دیو سپید پای در بند...بنواخت ز خشم بر فلك مشت آن مشت تويي تو اي دماوند
http://www.youtube.com/watch?v=jYk_7EdyjZQ
اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو - خواننده : شهرام ناظری
http://www.youtube.com/watch?v=1lrSm1dsOcw
از گل خشمی که می روید در این گلدان بگو- خواننده : داریوش
http://www.youtube.com/watch?v=B-HoAHKAPqA
ترانه ی خشم مکن - اجرا : شکیلا
http://www.youtube.com/watch?v=vqHxgHMXEJw
ترانه ی خشم و کینه - احمد آزاد
 http://www.youtube.com/watch?v=TdIWkpX__U0
 سرکوب خشم در تربیت ایرانی : مژگان کاهن روانشناس بالینی
http://www.bbc.co.uk/persian/blogs/2013/09/130928_l44_nazeran_iranian_upbringing.shtml