ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

خشم های یک سراینده

١
وه چه ايام_ خوشي از عمر ، بر غفلت گذشت
بسته شد پايم  به زنجير و سزاوارم  نه بود
واي ازين زندان ، كه محنت بود و درعزلت گذشت
قسمت ام كرد آسمان ، آشفتگي هاي زمان
عصر_ زرين_ جواني ، رفت و پر حسرت گذشت
آنكه با جادوي_ عشق آمد مرا ، افسون نمود
دشمن_ جانم شد او  و از سر_ وحدت گذشت
همدمي  بد خواه_  من  شد آنكه اول دوست بود
فارغ از مهر و محبت گشت و از الفت گذشت
عقده هاي نو جواني ، بر گشود از بهر_ من
خشم و عصيانش فزون افتاد و از نوبت گذشت
گاه بيگاه ، باد و طوفاني بشد تند و مهيب
غرش و پرخاش_ او ، از چين و از تبت گذشت
اختري ز اعماق_ شب آمد ، ولي روشن نساخت
چلچراغ_ زندگاني ، عمر در ظلمت گذشت
سينه ام با آتش_ دل ، در ره  او رفت و سوخت
شرح_ اين قصه مجو از من ، كه  از صحبت گذشت

٢
سکوت سرد وحشت در زمستان ماند و من ماندم
به شوق کوی آزادی روان گشتند مرد و زن
ولی طوق اسارت بر گریبان ماند و من ماندم
چه بی سامان شد و ویران ، سرای بابک و ساسان
شبیخون خزان ها در بهاران ماند و من ماندم
به خاموشی فتاد آن شیهه ی اسبان اسکندر
و تازی رفت و اما باز ایران ماند و من ماندم
شکیبایی غزل سر داد و بس نیکو پیام آورد
کنار نعش خسرو ، آسیابان ماند و من ماندم
بسا آزادگان نابود و یا در چنگ استبداد
فضای بغض و خشم باد و توفان ماند و من ماندم
طلوع صبح زرین رهایی را خلافی نیست
نگاه یک جهان بر آن دیاران ماند و من ماندم

٣
وز طبع_ بد گمان ‌تو ، بس دلشکسته ایم
بیهوده و عبث شده‌ است ، کار_ ما و تو
در انتظار_معجزه ، حیران ، نشسته ایم

٤
فریادهای خشم ، ز اعماق سینه شد
تا سرزمین عشق ، گرفتار_ کینه شد
برج عدو شکست و ز سر واژگونه شد
پیروزمند ، جامعه ای پابرهنه شد

۵
آزادگی ، به چال_ سیاهی نشسته ‌است
بس دست و پا ، که به زنجیر بسته است
فردا نگر چگونه ، که  فریا د_ خشم_ خلق
دیوار های_ صوت_ فضا را ، شکسته ‌است

٦
گفته ا یم با آ سما ن ، ازحا ل خویش
ا ز میا ن رعد و برق ، آ تش فشا ن
ا ين  ند ا  پیچید ه  ا ند ر کهکشا ن
فصل سرد و با د و توفا ن ، بگذ رد
خشم  و آ سيب ز مستا ن ، بگذ رد
با پرستو ،  ما بها را ن  آ وریم
چشم ، در  راهیم و براين با وریم

٧
چه شود اگر که روزی ، ‌تو بسان خشم_ توفان
شکنی سکوت دیرین ، که ز جان شوی خروشان
به گذار و کوی و میدان ، چو فرشته رخ نما یی
که ‌رها دهی دیاری ، ز جنون و بند_ د یوان
و فرو کشی ستمگر ، ز فراز_ برج_عا ج ا ش
فکنی به باد برج ا ش ، که شود چو خاک یکسان
چه شود که ‌پرکنی شهر ، همه از عطر_ شقایق
وبه رقص ، گیسوان را ، زشعف دهی تو افشان
تن_ خویش را سپاری ، به پناه_ جامه ای شیک
نه به آنکه جبر گوید ، چه به پوش یا به پوشان
به صفای_صبح_صادق ، به سلا م_گرم_عاشق
به پیام_جام_حا فظ ، که دمی شوی ‌غزلخوان
چه شود ترانه گویی ، به زبان و لحن_آزاد
و کلا می عاشقانه ، فکنی نثار_ یاران
به بساط_هرچه وادی ، به بری نشاط و شادی
وز باده مست گردی ، چو روی به کوی_ مستان
چه شود اگر که روزی ، چو فرشته رخ نمایی
و ‌رها دهی دیاری ، ز جنون و بند_ دیوان
٨
بر تارک_ جبین_ خوش_ آن سرای سیب
در آن بنا که خشم و غضب بوده بی نصیب
آنجا که اتحاد_ ملل آرزو کنند
جایی که احترام_ ملل بوده بی رقیب
آنجا که جنگ و صلح_مردم دنیا دهد نظام
وآنجا که بر حقوق ملل بوده عزتی
آنجا که بر کرانه ی اطلس نشسته است
آنجا که غنچه بهر_ رهایی شکفته است
یکجا نشان ز شاعر_ ایران گرفته است
سعدی بر آن بنا، سخنی نغز سفته است :
باشد خطا که به "انسان" شوی تو نام
گر فارغ از مصائب_ آحاد_ ملتی

دكتر منوچهر سعادت نوری


ترانه ی خشم مکن - اجرا : شکیلا
http://www.youtube.com/watch?v=vqHxgHMXEJw

ترانه ی خشم و کینه - احمد آزاد
 http://www.youtube.com/watch?v=TdIWkpX__U0


مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار