۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

آه ها و گذشته ها : در زنجیری از سروده ها و ترانه ها

ابوسعید ابوالخیر

آسمان گویا دگر باید به ما یاری کند
بس که نامردی به ایران مردم آزاری کند
شهریار شاعران کو تا که از مرغِ سحر
همدلی را، خواهشِ نالیدن و زاری کند؟
از دماوندش بخواهد شعله‌ای آتش‌فشان
تا دمِ ضحّاکیان افسانۀ خواری کند
یا به ماه آسمان گوید ز دل بگرفتگی
در غم ایران زمین از دیده خون جاری کند
کاوه‌ای آیا بود یکباره برخیزد ز جای
دادخواهانی چو خود را هم علمداری کند؟
سلطۀ عمّامه پیچان، ای خدا، گو تا به کی
در عبای طاعت‌ات، تمرین عیّاری کند؟
در حدیثی کز دل سنگ آه ها برخاسته
آسمان سنگی مگر یک معجزِ کاری کند : دکتر باقر پرهام

... پیشتر ها ، آه
ساده بودیم و نمی دانستیم،
که شغالان گاهی
گرگ می زایند ، گرگ : جهان آزاد

آن گذشته ها چقدر زیبا بود
لحظه های خوب و بد زیبا بود
همه یاور و رفیق و همدل
همه چیز صد در صد زیبا بود
جاده ها خاکی و مردم خاکی
کسی از خلق نمی شد شاکی
همه راضی به رضای معبود
خالی از هر خسی و خاشاکی
آن گذشته ها صفا جاری بود
عالم از منکر و بد عاری بود
در وقت بلا و در زمان سختی
همسایه به همسایه پر از یاری بود
آن گذشته ها همه به دور هم
می کشیدند به نیکی جور هم
حتی به نداشتن کسی غصه نداشت
همه قانع به اقلیت و کم
آن گذشته ها  چقدر عالی بود
زندگی یه جور با حالی بود
در فصل بهار همه جا زیبایی
نقش بر دشت و دمن همچو گل قالی بود
روز عیدی را همه سر می زدند
کودکان چو کفتران پر می زدند
مردمان دسته به دسته با نشاط
یا به زنگ و یا که بر در می زدند
در همه شادی ودرد و سوزها
چه به سرعت می گذشت آن روزها
کمتراز حادثه های نا پسند
دلمان ناشاد گشت آن روز ها
آن گذشته ها چقدر شیرین گذشت
می شدیم شاد که خوب شیرین گذشت
حال از آن گذشته ها چیزی نماند
داد از این زمان که این چنین گذشت : حامد لاهیجانی

امشب دواره با من ، یادِ گذشته ها کُن
شورِ گذشته ها را ، با شعرم آشنا کن
دیریست بوی غربت ، در بسترم نشسته است
عطرِ تنِ گُلَت را ، در بسترم رها کن
بُغضی ست مثلِ مُردن ، پیچیده در گلویم
با مُعجرِ لبانت ، این بُغض را دوا کن
با هم بیا ببینیم ، خوابِ ستاره ها را
چشمِ ستاره ها را ، روی سپیده واکن
این دردِ خود پرستی ، ما را ز پا در آورد
با نیمه ی نگاهی ، ما را به ما عطا کن
در خاطرم نشستی ، در خاطرت نماندم
آه از بلای قسمت ، تدبیرِ این بلا کن ... : دکتر کریم سهرابی

پیشترها ، می شد
کنج_ یک دنج ، نشست
لبوی_ گرم_ تنوری خورد

پیشترها ، می شد
با رفیقان ، پوکر_ نرمی زد
گهگهی ، از همه ی آنان برد

پیشترها ، می شد
کافه ای رفت
شیر_ داغی نوشید
سر پل ، وقت_ غروب
گشت زد ، خوش چرخید

پیشترها ، می شد
گوش ، بر هر آهنگ
توی_ یک ماشین ، راند
یادی از "هایده" کرد
همصدا با او خواند:
"دیگه دوا نمی کنه"
"غم با من زاده شده"
"منو رها نمی کنه"
"منو رها نمی کنه"
و فضا ، شاعرابه بود
و صدا ، ماهرانه بود

پیشترها ، می شد
نعره  و داد زد و شد ، فریاد
ساز و آواز ، شنید از "فرهاد"
قصه ی روز و حکایت ها را
آه_ جانسوز و شکایت ها را
"خون می‌چکه"
"جمعه‌ها ، خون"
"جای بارون می‌چکه"
که میافته
توی_ حوض_ نقاشی"

پیشترها ، می شد
شب شعر، راه انداخت
از یکی ، خوبی گفت
به فلانی ، هم تاخت

پیشترها ، می شد
توی پارک ها ، رقصید
پای لرزیدن_ خربوزه نشست
مشت را ، سخت بجایی کوبید

پیشترها ، می شد
راحت آسوده به "میدان" آمد
"مولوی" را گشت
"یک دست جام باده"
"یک دست جعد یار"
"رقصی چنین"
"میانه ی میدان" داشت

پیشترها ، می شد
سخن از عشق ، سرود
خنده کرد ، قهقهه زد
ته دل ، شادان بود
پیشترها ، می شد
بس چه چیز ها ، که نگفت
بس چه کارها ، که نکرد

دکتر منوچهر سعادت نوری