ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

سروده های "بنگر" : از زبان برخی سخنوران



 حکیم عمر خیام
 
بگذر به شتاب اندر ، از رود سماوه ، در دیده من بنگر ، دریاچه ی ساوه
http://www.youtube.com/watch?v=hMIDHjx-IaE
برخیز شتربانا ، بربند کجاوه، کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه
در شاخ شجر برخاست، آوای چکاوه، وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر ، از رود سماوه ، در دیده من بنگر ، دریاچه ی ساوه
وز سینه ام آتشکده ی پارس نمودار ... : ادیب‌الممالک فراهانی
 
بشنوید و بنگرید
بشنوید ، این وای مادرهای جان آزرده است
کاندرین شبهای وحشت ، سوگواری می کنند
بشنوید ، این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما ، هر گوشه زاری می کنند
بنگرید ، این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم ، آبیاری می کنند ... : فریدون مشیری

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
 گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
 دانی که رسیدن هنر گام زمان است
 تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
 بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
 آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
 دریا شود آن رود که پیوسته روان است
 باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
 بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
 از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
 این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
 بازیچه ی ایام دل آدمیان است
 دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
 این دشت که پامال سواران خزان است
 روزی که بجنبد نفس باد بهاری
 بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
 ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
 دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
 از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
 یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
 این صبر که من می کنم افشردن جان است
 از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است : هوشنگ ابتهاج
 
به من گفتی ، که دل دریا کن ای دوست
همه دریا ، از آن ما کن ای دوست
دلم ، دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا ، به خون پروا کن ای دوست
من و تو ، ساقه یک ریشه هستیم
نهال نازک یک بیشه هستیم
جدایی مان ، چه بار آورد ؟ بنگر
شکسته ، از دم یک تیشه هستیم ... : سیاوش کسرایی
 
جهان را بنگر : احمد شاملو
 
 
 
بال بگشای از کنام خویش
ای سیمرغ راز آموز
بنگر اینجا ، در نبرد این دژ آیینان
عرصه بر آزادگان تنگ است
کار از بازوی مردی و جوانمردی گذشته است
روزگار رنگ و نیرنگ است ... : دکتر شفیعی کدکنی
 
خاطر ما را ، قراری نیست نیست
عمر ما را ، اعتباری نیست نیست
هر کجا در چشم مردم بنگری
جز نگاه سوگواری نیست نیست
جبر از ما ، اختیار از دیگران
جبر ما را ، اختیاری نیست نیست ... : مهدی سهیلی
 
من ، خانه ی خود به غیر نسپردم
تقدیر ، مرا ز خانه بیرون کرد
اکنون که دیار آشنایی را
چون سایه ی خویش ، در قفا دارم
بینم که هنوز و همچنان ، با او
در خواب و خیال ، ماجرا دارم
این عشق کهن که در دلم باقی است
بنگر که مرا چگونه مجنون کرد
اینجا که منم ، بهشت جاوید است
اما چه کنم که خانه ی من نیست
دریای زلال لاجوردینش
آینه ی بیکرانه ی من نیست
تاب هوس آفرین امواجش
گهواره ی کودکانه ی من نیست
ماهی که برین کرانه می تابد
آن نیست که از بلندی البرز
تابید و مرا همیشه افسون کرد ... : نادر نادرپور
 
ای آزادی ، بنگر ، آزادی
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است ، این حلقه گل خون است
ای آزادی ، از ره خون می آیی اما
می آیی و من در دل می لرزم
این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی آیا با زنجیر می آیی ؟ هوشنگ ابتهاج
 
گفتم به روح خفته ی آن مرد بی خبر
تا کی تو خفته ای ؟ بنگر آفتاب زد
بر خیز و مرد باش ، ولیکن حذر ، حذر
زنهار ، بی گدار نباید به آب زد
همدرد من ، عزیز من ، ای مرد بینوا
آخر تو نیز زنده ای ، این خواب جهل چیست
مرد نبرد باش ، که در این کهن سرا
کاری محال ، در بر مرد نبرد نیست
زنهار ، خواب غفلت و بیچارگی بس است
هنگام کوشش است اگر چشم وا کنی
تا کی به انتظار قیامت توان نشست
برخیز ، تا هزار قیامت به پا کنی : مهدی اخوان ثالث
تو چشمه ی باده حیاتی/ ای صاحب عله سر بجنبان
از ذره ی ناتوان و بی جان/ بر گیر سراغ یار پنهان
تا پرده ز رخ گشوده گوید/ بنگر رخ آفتاب تابان
از دیده ی خود حجاب بردار/ تا به نگری جما ل جانان ... : محمود سراجی (م.س شاهد)
 
به يادت هست می جـُستی نشان از من؟ بيا بنگر
کسی ديگر نـبتواند مرا سازد نهان، مادر
بگو با خواهر ، آزادی اگر جوشد ز فريادی
گشايد شعله وش راهی که من دادم نشان، مادر
که دژخيمان و ضحاکان، به هيزم های اين عصيان
بسوزند و شود درمان ، غم ايرانمان ، مادر
و کردستان و گيلان را، خراسان و سپاهان را
کند چون سبز، افسونش، شود ميهن جوان، مادر
برادر را بگو شویــَد، سرشک از ديده و گويد
به گوش شهر، رازم را به لحنی بس روان، مادر
که می دانم در اين غيبت، مرا داده زمان فرصت
که راه سرخ پوبش را گشايم بر جهان، مادر
من آن گلگون کمانگيرم، که چون بگسسته زنجيرم
مرا يابی اگر خواهی، فراز آسمان، مادر ... : ويدا فرهودی
 
پیغمبران ، پیغامِ مِهر آرند
در آستینشان دستِ سنگین نیست
در قولشان فرمان ِ غارت نی
در دستشان گُرز و تبرزین نیست
هرگز کتاب آسمانی شان
در سایهء بیداد، تدوین نیست
هرگز خداشان دهشت آور ، نی !
هرگز نداشان وحشت آگین نیست
بنگر مسیحا را که در مَقتل
بر قاتلانش نیز نفرین نیست
زرتشت را بنگر که درسنجش
جز نیکی اش معیار و شاهین نیست
هان ای فقیهان ِ جنایت کیش
دین محمد هرچه هست ، این نیست
نهب و قِتال و ظُلم و بی رحمی
دستورِ الرحمن و یاسین نیست
بیماری قدرت شما را کشت
گور ِ شما جز تلّ ِ سرگین نیست : محمد جلالی چيمه (م. سحر)
 
سخن ایران
منگر مرا چنین که شدم کوچک و نزار
بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام
منگر مرا به چهره ی غمگین و سوگوار
بنگر مرا ، به دوره ی شاد و سترگی ام
منگر مرا نحیف و ضعیفی به روزگار
بنگر مرا به عصر_ حماسی و جنگی ام
منگر مرا چنین که شدم زشت و بی عیار
بنگر مرا چو گلشن و گلهای_ رنگی ام
منگر مرا به شیون و بس ناله، زار زار
بنگر مرا ، به غرش_ شیر و پلنگی ام
منگر مرا چو ابر_ سیه فام_ پر غبار
بنگر مرا ، چو پرچم پاک_ سه رنگی ام
منگر مرا چنین، شده مغلوب_ کارزار
بنگر مرا ، چو آرش و تیر_خد نگی ام
بنگر مرا ، به دوره ی شاد و سترگی ام
بنگر مرا به عهد _ شکوه و بزرگی ام
 
دکتر منوچهر سعادت نوری