ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

عروس : در زنجیری از سروده ها



١ - عروس : در برخی سروده های کهن

زمانی برق_ پر خنده ، زمانی رعد_ پر ناله
چنان چون مادر از سوک_ عروس_ سیزده ساله
و گشته زین پرند_ سبز ، شاخ_ بید _ بن ساله
چنان چون اشک مهجوران ، نشسته ژاله بر لاله : رودکی

پر از غلغل و رعد شد ، کوهسار
زمین شد ، پر از رنگ و بوی و نگار
جهان ، چون عروسی رسیده جوان
پر از چشمه و باغ و آب روان... : فردوسی

مبارک باد بر ما ، این عروسی
خجسته باد ما را ، این عروسی
چو شیر و چون شکر بادا همیشه
چو صهبا و چو حلوا ، این عروسی... : مولوی

شکایت کند ، نو عروسی جوان
به پیری ، ز داماد نامهربان
که مپسند چندین که با این پسر
به تلخی رود ، روزگارم بسر... : سعدی

می خوردن و شاد بودن ، آیین منست
فارغ بودن ز کفر و دین ، دین منست
گفتم به عروس دهر ، کابین تو چیست
گفتا دل خرم تو ، کابین منست : حکیم عمر خیام

بیا که قصر امل ، سخت سست بنیادست
بیار باده ، که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم ، که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد ، آزادست...
نصیحتی کنمت ، یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث ، ز پیر طریقتم یادست
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد
که این لطیفه ی عشقم ، ز رهروی یادست
رضا به داده بده ، وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
مجو درستی عهد ، از جهان سست نهاد
که این عجوزه ، عروس هزاردامادست... : حافظ

به رنگ و روى جامه ، دلفروزان
ز بوى اسپر غم و از عود ، سوزان
به فریاد آمده دل زیر هر بر
ستوهى یافته هر مغز در سر
نشط هر کسى با همنشینى
زبان هر کسى با آفرینى
که جاوید این سرا آراسته باد
پر از شادى و ناز و خواسته باد
درُو ، خرّم  ویوگان* و خُسوران
عروسان ، دختران ، داماد ، پوران
کنون کاین بزم دامادى بدیدى
سرود و آفرین هر دو شنیدى : فخرالدین اسعد گرکانی
*ویوگ : یکی از واژه های فارسی عروس است

در نمازم ، خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت ، که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش ، مدار
کان تحمل که تو دیدی ، همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار ، به بنیاد آمد
بوی بهبود ، ز اوضاع جهان می‌شنوم
شادی آورد گل و باد صبا ، شاد آمد
ای عروس هنر از بخت ، شکایت منما
حجله ی حسن بیارای ، که داماد آمد
دلفریبان نباتی ، همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان ، که تعلق دارند
ای خوشا سرو ، که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته ی حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم ، که ز عهد طربم یاد آمد : حافظ

مشکل است این که کسی را به کسی ، دل برود
مهرش آسان به درون آید و مشکل برود
دل من مهر تو را گرچه به خود زود گرفت
دیر باید ، که مرا نقش تو از دل برود
در عروسی_ جمال_ تو ، نمی‌دانم کس
که ز پیرایهٔ سودای تو ، عاطل برود... : سیف فرغانی

از دو چشمم ، آب یکسو گشته جاری ، خون ز یکسو
دست و پایم ، بسته دین از یکطرف ، قانون ز یکسو
قامتم را ، کوژ دارد ، خون دل ، از دیده بارد
آن قد موزون ، ز سوئی وان رخ گلگون ز یکسو
دوست از راهی ، بکین ما و دشمن از طریقی
پطر ، یکسو در کمین ما ، و ناپلیون ز یکسو
باد ، از جائی خرابم می کند ، باران ز جائی‌
کنت ، در سوئی کبابم میکند ، بارون ز یکسو
نوعروس ملک را کابین کنند از بهر خصمان
اعتدالیون ز سویی، انقلابیون ز یکسو ...: ادیب‌الممالک فراهانی

٢ - عروس : در برخی سروده های این زمانه

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز
آخر مراشناختی ای چشم آشنا
چون سایه ، دیگر از چه گریزان شوم ز تو
من هستم آن عروس_ خیالات_ دیر پا
چشم منست اینکه در او خیره مانده ای
لیلی که بود ؟ قصه ی چشم سیاه چیست؟
در فکر این مباش که چشمان من چرا
چون چشم های وحشی لیلی سیاه نیست
در چشم های لیلی اگر شب شکفته بود
در چشم من شکفته گل آتشین عشق
لغزیده بر شکوفه ی لب های خامشم
بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق... : فروغ فرخزاد

زندگی ، چیزی بود مثل یک بارش عید
یک چنار پر سار
زندگی ، در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود
زندگی ، در آن وقت ، حوض موسیقی بود.. :  سهراب سپهری

جنبش گهواره ، نغمه ی لالایی
ریزش چشمه ی شیر ، به لب غنچه تر
پرپر پروانه ، جیک جیک گنجشک
تابش چشم شناخت ، تپش خواهش گنگ
نگه شوق و شکیب ، بوسه ی عشق و شتاب
خنده ی دلکش گلهای سپید ، به سر زلف عروس
جنبش گهواره ، نغمه ی لالایی : هوشنگ ابتهاج

به عالمی ندهم حال عارفانه ی خویش
خبر ز خواجه ندارم که سیم و زر دارد
ز باده های مجازی به جز خمار مجوی
شرابخانه ی حق مستی دگر دارد
ز زیر زلف نگاهی به ناز کرد و گذشت
هزار شکر که چشمش به ما نظر دارد
نگارخانه ی طبعم ز یار نقش گرفت
عروس عشق بنازم که صد هنر دارد : مهدی سهیلی

باز کن پنجره را من تو را خواهم برد
به عروسی_ عروسک های کودک_ خواهر_ خویش
که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من در شب جشن عروسی عروسک هایش می رقصد
کودک خواهر من امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد... : حمید مصدق

او درین بستر به خود پیچید مگر
 رغبتی سوزنده را تسکین دهد
وان دگر هر شب به فرمان هوس
نو عروسی تازه را کابین دهد... : سیمین بهبهانی

تو می خوای چشام تو رو نگهداره
تو می خوای هر چی بگی بگم آره
تو می خوای فانوس لحظه هام باشی
تو می خوای تا آخرش باهام باشی
تو می خوای شب تا سحر صدام کنی
تو می خوای خوابم بودم نگام کنی
تو می خوای عروس رؤیاهام کنی
تو می خوای پری دریاهام کنی... : مریم حیدرزاده

بخوان به گوش فرودين عروس تازه‌ی زمين
به جادوی ترانه‌ای، شکوفه‌ها، قطار کن
به عاشقی که خسته‌دل، از آرزو گسسته دل
بگو که هجر را بِهـِل، هوای آن ديار کن... : ویدا فرهودی

از تيره ی ترانه ی شاليزار ، از خطه ی مني
آنجا ، كه ابر را با شاخه هاي خاطره پيوندي ست
و سبزه ی سفال ، آئينه دارِ شاديِ باران است
آنجا ، آن درختِ كهنْ سال
نام ترا هنوز با غروب مي گويد...
بوي بهارِ نارنج
در جاده هاي طي شده ی صبحِ گردنت
محبوبِ هر جوانه ی شوريده ست
چمخاله ، در عروسي تابستان
شادي آب را
در شاديِ خيالِ تو مي رقصد... : رضا مقصدي

٣ - عروس : از دیدگاه یک سراینده
(همین نگارنده)

باورت سا خت ، مسیحا نفسی بر آمد
به افق خیره شدی ، تا که پرستو بینی
زهی افسوس ، که کفتار بسی‌ بر آمد
آسمان را طلبیدی همه جا ، روشن و صاف
با د و طوفان بشد ، و خا ر و خسی‌ بر آمد
تا سخن یا قلم ات ، در راه آزاد به رفت
بر حذر ماندی ، و فوج عسسی‌ بر آمد
نوعروس ملک کابین گشته درچنگال خصم
فره هشیا ر : صدای جرسی بر آمد
***
شمع و آیینه گذارید و بر آرید ز دل بانگ و سرود



کف زنید ، گل بفشا نید ، بسا زید بسی ولوله ها
جمع مجلس به سرورست و فضا گشته پر از هلهله ها

همه لب ها به تبسم ، همه جا شا دی ها ست
وقت پاینده ی عشق است و به پا ساز و نواست

چه مبارک سحری هست و چه فرخنده شبی
جشن داماد و عروس است و زمان ، کامرواست

دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار