ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

سروده هایی از برخی سرایندگان این زمانه در زمینه ی "اسارت"


آیا شود که روزی از آن روزهای گرم
از آفتاب ، پاره سنگی جدا شود؟
وان سنگ ، چون جزیره ی آتش گرفته ای
سوی دیار دوزخی ما رها شود
ما را بدل به توده ی خاکستری کند
خاکستری که خفته در او ، برق انتقام؟
از شوق این امید نهان زنده ام هنوز
امید یا خیال ؟ کدام است این کدام
ما مرده ایم ،مرده ی در خون تپیده ایم
ما کودکان زود به پیری رسیده ایم
ما سایه های کهنه و پوسیده ی شبیم
ما صبح کاذبیم دروغین سپیده ایم
ناپختگان کوره ی آشوب و آتشیم
قربانیان حادثه های ندیده ایم
بس شب درین خیال ، رسانده ایم به روز
 بس روز ازین ملال ، بدل کرده ام به شام
آیا شود که روزی از آن روزهای سرد
دریا چو جام ژرف برآید ز جای خویش؟
در موج های وحشی او ، غوطه ور شویم
وز سینه ، برکشیم سرود فنای خویش
آنگه چنان ز بیم فنا دست و پا زنیم
تا بگسلیم ، بند اسارت ز پای خویش
از شوق این امید نهان زنده ام هنوز
امید یا خیال ؟ کدام است این ، کدام؟
اینجا دوراهه ایست به سوی حیات و مرگ
این یک به ننگ می رسد ، آن دیگری به نام : نادر نادرپور

من خوب می دیدم ، گروهی خسته از ارواح تبعیدی
در تیرگی_ آرام ، از سویی به سویی راه می رفتند
احوالشان از خستگی می گفت ، اما هیچ یک چیزی نمی گفتند
خاموش و غمگین ، کوچ می کردند
افتان و خیزان ، بیشتر با پشت های خم
فرسوده ، زیر پشتواره ی سرنوشتی شوم و بی حاصل
چون قوم مبعوثی برای رنج و تبعید و اسارت
این ودیعه های خلقت را ، همراه می بردند... : مهدی اخوان ثالث

یک لحظه ، شامگاه به زیبایی تو بود
جذاب بود و آرام آرام می گذشت
مدهوش عطرهای نهانش
زیبایی برهنه ی شب رازپوش بود
حتی به ما نگفت که آزادی
ترجیح بر اسارت دارد یا خیر... : محمد علی سپانلو

ای همه تن ، داغگاه عطسه ی نخجیر
ای به قفس ، دست و پای بسته به زنجیر
ای همه مردی ، بند گسل باد دست عقده گشایت
جان من و جان ملتی به فدایت
بانگ بزن ، بانگ دیر پای رهایی
سقف فلک پر طنین ز شور و نوایت
مشعل عشق و امید باد به دستت
بند اسارت گسسته باد ز پایت
ای سر تو سبز ، سرخ باد زبانت
شعله ی هر اشک شوق شمع سرایت
چشم زمان ، روشن از چراغ نگاهت
گوش وطن ، شادمان از اوج صدایت
با همه مردم بگو ، که های برادر
زین همه خشم و خروش کم نتوان کرد
ای به فدای تو پاکباز دلاور
قامت رعنایت ، قامت مردانگیت خم نتوان کرد
ای همه عزت ، دانش و آزادگی و دین و مروت
این همه را بنده ی ستم نتوان کرد : مهدی سهیلی

کجاست ، آنکه اسارت او حضور_ حضرت_ آزادیست
خراب و خرد ، اگر چون ماست
لیک ، ذات آبادیست
کجاست ؟ کیست ؟  اردلان سرفراز

تصویر ها ، در آینه ها نعره می کشند
ما را ، ز چارچوب طلایی ، رها کنید
ما ، در جهان_ خویشتن آزاد بوده ایم
دیوارهای_ کور_ کهن ، ناله می کنند
ما را ، چرا به خاک_ اسارت نشانده اید؟
ما خشت ها ، به خامی_ خود شاد بوده ایم
تک تک ستارگان ، همه با چشم های دور
دامان باد را ، به تضرع گرفته اند
کای باد ! ما ز روز ازل ، این نبوده ایم
ما اشک هایی ، از پی فریاد بوده ایم
غافل ، که باد ، نیز عنان_ شکیب_ خویش
دیریست ، کز نهیب_ غم از دست داده است
گوید که ما به گوش جهان ، باد بوده ایم
من باد نیستم ، اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ام
دیوار نیستم ، اما اسیر_ پنجه ی بیداد بوده ام
نقشی درون_ آینه ی سرد ، نیستم
زیرا هر آنچه هستم ، بی درد نیستم
اینان به ناله ، آتش_ درد_ نهفته را
خاموش می کنند و فراموش می کنند
اما من آن ستاره ی دورم ، که آب ها
خونابه های چشم_ مرا ، نوش می کنند : نادر نادرپور

بس نسنجیده که گویند "در این خطه ی ویران
پا به زنجیر اسارت ، چه بر آید ز اسیران"
پا به زنجیر اسارت ، هنر این است ، دویدن
ورنه چالاک دود ، گوی به میدان امیران
ای بسا مرد به زندان ، که چه خورشید زرافشان
از سر مضحکه ، خندیده بر این معرکه گیران
دور زندان به سر آمد ، به سر افرازی و رادی
قفسی بود که بشکست ، به سرپنجه ی شیران
بند از پای گسستند ، به دندان نه به خنجر
نکته این است و نویسند به تاریخ ، دبیران
ای جوان ، قول رجزخوان نفریبد به سرابت
جنگ را ساخته خواهند ، خردباخته پیران
میوه را چیده و بلعیده و با "حق مسلم"
هسته دارند طلب ، خیل وکیلان و وزیران
دلقکانند و چو ابلیس ، به تلبیس ملبس
از درون موش هراسیده و بیرون ، چو دلیران
جنگجو ، شیوه ی تدبیر و تامل نشناسد
جان ، فدای دل‌ پر حوصله ی صلح پذیران
بس کنم قصه ، که سبزای چمن سرخ شد از گل
حیف باشد ، که به خون سرخ شود دامن ایران : سیمین بهبهانی

هر زمان ، بیگانه ای آهنگ ایران کرده است
روبهانه ، عزم_ رزم_ مهد_ شیران کرده است
خون ملت ، همچو اقیانوس_ سرتا سر نهنگ
خصم را از هر کران ، آماج_ طوفان کرده است
جهل با دانش ، سفاهت با خرد ، خفاش و نور
اهرمن ، پیکار با نیروی_ یزدان کرده است
ای بسا ، سرها و سرور ها که افکنده به خاک
چون به ایران آمده ، سرها به میدان کرده است
پایداری و ثبات_ مردم_ این مرز و بوم
تا که بوده ، عالمی را ، مات و حیران کرده است
هر زمان بند_ اسارت ، رشته هر بیگانه خوی
تار_ تن با تار_ خود ، سر در گریبان کرده است
نیست بی موجب ، که هر دانا به هر بوم و دیار
جلوه ی آزادگی مان ، زیب دیوان کرده است... : شاعر ناشناس

موسم_ رونق_ بازار_ ریا می گردد
شهر ، پرغلغله ی ورد و دعا می گردد
در دیاری که حکومت به کف اهل ریاست
دین و مذهب ، سپر دفع بلا می گردد
همه جا ، صحبت از ین جامعه ی بی طبقه است
به قیامت مگر این وعده ، وفا می گردد
آنکه در شیشه کند خون دل رنجبران
للعجب ، یاور و یار ضعفا می گردد
شیخ ، بسیار سخن از فقرا می گوید
لیک ، هرجا کمک اهل غنا می گردد
صیغه آزاد و"حلال" است در این شهر ، ولی
صحبت از حرمت فحشا و زنا می گردد!
همه جا تاجر و مالک ، همه جا قدرت پول
گفتگو بر سر تحریم ربا می گردد
گفت زاهد که اگر رحم و مروت باشد
کی در این شهر ، یکی خوار و گدا می گردد؟
به فقیران چو دهد اهل کرم، ، خمس و زکات
همچو فردوس برین ، کشور ما می گردد
گفتم ای زاهد خودبین ، چه فریبی مردم
توده بیدار چو شد ، مشت تو، وا می گردد...
گر حکومت ، به کف کارگر افتد روزی
توده از پنجه ی بیداد ، رها می گردد
خانه ی حیله و تزویر و ریا ، می سوزد
زاهد شهر ، چه انگشت نما می گردد
بهر بگسستن زنجیر اسارت ، تنها
قدرت رنجبران ، راه گشا می گردد : حسن جداری

سبز_ تو ، اگر سبز_ سیادت باشد
دیدار_ بهار ، در قیامت باشد
این بُت ، که تو از امام_ خود ساخته ای
اسباب ِ اسارت و قیادت باشد : محمد جلالی چیمه (م . سحر)

فضای_ بغض و خشم_ باد و توفان ماند و من ماندم
سکوت_ سرد_ وحشت ، در زمستان ماند و من ماندم

به شوق_ کوی آزادی ، روان گشتند مرد و زن
ولی طوق_ اسارت ، بر گریبان ماند و من ماندم

چه بی سامان شد و ویران ، سرای بابک و ساسان
شبیخون_ خزان ها ، در بهاران ماند و من ماندم

به خاموشی فتاد ، آن شیهه ی اسبان اسکندر
و تازی رفت و اما باز ، ایران ماند و من ماندم

"شکیبایی" ، غزل سر داد و بس نیکو پیام آورد
کنار نعش خسرو ، آسیابان ماند و من ماندم

بسا آزادگان نابود ، و یا در چنگ استبداد
فضای_ بغض و خشم_ باد و توفان ماند و من ماندم

طلوع_ صبح_ زرین_ رهایی را ، خلافی نیست
نگاه_ یک جهان ، بر آن دیاران ماند و من ماندم

 دکتر منوچهر سعا دت نوری