ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

با "تاریخ" : در زنجیره ی برخی سروده ها


از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنها تر از تو نیست؟
پیغمبران رسالت ویرانی را با خود به قرن ما آوردند؟
این انفجار های پیاپی و ابرهای مسموم
آیا طنین آینه های مقدس هستند؟
ای دوست ای برادر ای همخون وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس ... : فروغ فرخزاد

ما ، برج ها ز جمجمه ها برفراشتیم
ما ، فتحنامه ها به کفن ها نگاشتیم
ما ، کوردیدگان در جستجوی جوهر دانایی
انگشت های کورتر از دل را بر واژه ها و خط ها لغزاندیم
چندان که نام هفت خطان زمانه را برجسته تر ز خال بتان خواندیم
ما ، خشت ها بر آب زدیم آری ، ما ، سنگ ها به آینه افکندیم
ما ، گور دختران فضیلت را مانند تازیان بیابان گرد
در شوره زار جهل و جنون کندیم
ما ، لاشه های خود را بر دوش داشتیم
ما ،دانه های اشک و عرق را در کشتزار خوف و خجالت
می کاشتیم و می درویدیم
ما ، روح را به خدمت تن می گماشتیم
ما ، در قمارخانه ی تاریخ ، میراث نسل های کهن را
چون ننگ و نام ، باخته بودیم ... : نادر نادرپور

بر کدام جنازه ، زار می زند این ساز؟
بر کدام مُرده ی پنهان ، می گرید این ساز ِ بی زمان؟
در کدام غار ، بر کدام تاریخ می موید این سیم و زِه، این پنجه ی نادان؟
بگذار برخیزد مردم ِ بی لبخند ، بگذار برخیزد!
زاری در باغچه بس تلخ است ، زاری بر چشمه ی صافی
زاری بر لقاح ِ شکوفه ، بس تلخ است
زاری بر شراع ِ بلند ِ نسیم، زاری بر سپیدار ِ سبزبالا بس تلخ است
بر برکه ی لاجوردین ِ ماهی و باد چه می کند این مدیحه گوی تباهی؟
مطرب ِ گورخانه به شهر اندر چه می کند زیر ِ دریچه های بیگناهی؟
بگذار برخیزد مردم ِ بی لبخند ، بگذار برخیزد!  - ۱۸ شهریور ِ ۱۳۷۲: احمد شاملو

ما ، فاتحان قلعه های فخر تاریخیم / شاهدان شهرهای شوکت هر قرن
ما ، یادگار عصمت غمگین اعصاریم ...
ما ، فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوان تر زانکه بیرون آید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم ... : مهدی اخوان ثالث

بگذار تا به خویش به پیوندیم/ شاید که از حضور حریفان ناشناس
در انزوای خود نهراسیم/ اکنون دوباره موزه ی تاریخ این دیار
از پرده های پیر و نقوش جوان پر است/ ای مونس عزیز قدیم من
در ازدحام این همه تصویر/ یا در میان این همه تزویر
آیا مرا تو باز توانی دید؟/ یا من تو را دوباره توانم یافت؟ نادر نادرپور

کجای اطلس تاریخ را ، تو می خواهی به آب حرف بشویی
و قصر قیصر را ، و تاج خاقان را ؟
و تازیانه فرود آمد و باز شکوه نکرد
خبر رسیده که باران ، دوباره خواهد بارید
خدا ، برهنه خواهد شد
و باغ خاکستر خواهد شکفت ... : دکتر شفیعی کدکنی

نام  خِرَد را  ز دفتر  زدودیم/ در بر سپاه ِ تباهی  گشودیم
دین،  دانه افکند و در کام ِ ظلمت/ با آز ِ این دانه ، دام  آزمودیم
زانسان که پیران ربودندمان عقل/ ما نیز  عقل از جوانان  ربودیم
بادِ بهشتی  دروغین ،  چنان زد/ برما ، که  آتش برآتش  فزودیم
تاریخمان  واپس افکند  و ماندیم/ مهجور از آن کاروانی  که بودیم
حالی بر این عرصه ، یا نیم سوزی/ یا تلِ خاکستری ،  غرق ِ دودیم
زینسان که دشمن  به ما  سرفرازد/ ما پیش ِ تاریخ ، سر  درفرودیم
محسود ِ وَحشیم و در قعرِ ویران/ محصور ِ اصحاب ِ کور و کبودیم
ما پیش ِ تاریخ ، خواریم زیراک/ این حاصل از کِشته ی خود دُرودیم
وین تلخ و ناگفتنی قصه را نیز/ از قصّه گوی ندامت شنودیم: محمد جلالی چیمه (م. سحر)

روزگاری ست که سودایِ غمی در دلِ ماست
باری از غم که خود از کردۀ بد حاصلِ ماست
داد جویان، همه یکباره ز جا کنده شدیم
بی‌خیال این که کجا مقصد و سر منزلِ ماست
محملی بُد همه را، مسکن و ماوائی بود
یادِ آنهاست که اکنون همه جا مَحملِ ماست
کندن از خانه و کاشانه و آواره شدن
سرنوشتی ست که درخوردِ دلِ غافلِ ماست
این چه رازی ست، خدایا، که درازای زمان
این پسندیده که خودکامه فقط قابلِ ماست؟
نکند فطرت مان، فطرتِ بی قانونی ست؟
یا که خودبینیِ مطلق نگرِ باطلِ ماست؟
مذهب و شرع که  قانون نتواند بودن
کامرِ وجدانیِ هر عاقل و ناعاقلِ ماست
راهِ مشروطۀ ناکاملِ ما بسته نبود
بی سرانجامیِ آن، بندگیِ کاملِ ماست!
قبلِ مشروطۀ ما، گشتۀ تاریخی بود
چه بُد آن گشته که بر گُردۀ ما حائلِ ماست؟
صولتِ رستمی و حشمتِ کیکاووسی
همه، چون خفتِ ساسان، همه بارِ دلِ ماست؟
از سکندر به عرب، تا  به مغول، تا قاجار
آنچه بینیم ستم گستریِ قاتلِ ماست
بر سر و سینه زدن را ز که آموخته ایم؟
چه  غمی بانیِ این خودزنیِ شاملِ ماست؟
مایۀ ثابتِ این رازِ کهنسال آیا؟
نه همین بوده که امروز به آب و گِلِ ماست؟
خواری و زاریِ امروزِ غم آلودۀ ما
خویِ این مردمِ همواره به غم مایلِ ماست
قدرتِ مطلقۀ دولت و ناچیزیِ خلق
نه همان است که تاریخِ کنون ناقلِ ماست؟
ما هم آخر کفی از بحرِ وجودِ بشریم
این چه ظلمِ ازلی هست که در ساحلِ ماست؟ باقر پرهام

بینــم آزادی و آبــادیِ ایـــران بــزرگ
جای این خاربُنان رُسته گل نو به چمن
جشن آزادی ایــران شــده بــرپا پـــرشــور
در همه شهر و ده و خانه و کوی و برزن
از خلیجِ همه اش پارس همان تا گیلان
از کران‌های اَرَس تا به لبِ رود تجن
پسران خنــده به لب کـرده دو انگشت فراز
دختران کرده رها زلف پر از چین و شِکن
زان سپس جنبش گستردۀ فرهنگیِ ماست
تــا دروغ از رخ تـاریخ سـراسـر، رُفتـن
کیست اکنون کـه در این رزم سلحشوران را
بوسه بر دست و سر و رو زند از جانب من : نعمت آزرم
نمی‌دانم چرا گل محمدی حالم را به هم می‌زند
و با دیدن گل لاله ، بغضم می‌ترکد
نمی‌دانم چرا وقتی که روی فرش کاشی راه می‌روم
سرانگشت دست هایم خونمرده می‌شوند
و... بد تر از همه ، صدای کریه موذن
از مناره‌ای‌ست ، که روی شانه من ساخته‌اند
و ندای حی علی خیرالعمل ، که از خیرالعمل تهی است!
من ، از سرزمین گل و کبوتر و سرنیزه می‌ آیم
گل و کبوتر ، برای تزیین تابوت و سرنیزه را
هر جمعه ، در هنگام نماز نشانم می دهند
با بسمه قاسم الجبارین ، و من در مقابل قاسم الجبارین
سر تعظیم فرود می‌آورم
و بوی گلاب را ، تا اعماق جانم استنشاق می‌کنم
من ، از سرزمین مفاخر باستانی می ‌آیم
از سرزمین نوروز و هفت سین و سرکه و سمنو
و سکه‌هایی ، که به سقزی نمی‌ ارزند
و برکت خدا ، نام دیگری برای دلار است
و چیز بکری جز بهار ، برای تجاوز نمانده است
من ، از سرزمین مفاخر باستانی می‌ آیم
جایی ، که کوروش را خواب کردند تا گئوماتای دروغین را
به جای خشایارشاه مجنون بنشانند
من ، از کدامشان بگریزم؟ از کدام چاله؟ به کدام چاه؟
که نفرین گاو آپیس ، بر پیشانی‌ام نشسته است
آهای هرودوت ، تاریخت را دوباره بنویس
و بنویس ، که این مردم بی‌ آن که بادبان برافرازند
بی‌آن که قایقی به آب اندازند
در سراب خویش ، غرق شدند
غرق شدند! عطا گیلانی

تاریخ ِما : تاریخ ِتشنگی ست
باری حدیث ِجُستن آب است در کویر
و جلوۀ سراب که سرگشتگی ست
تاریخ ِما : تاریخ ِخستگی ست
با رنج نسل‌های پیاپی به فصل‌ها
با طعم ِآزمون ِتلخ ِمکرّر
باخاک و آسمان ِنبخشنده جاودان درگیر
نا کامی ِتلاش به شنباد ِکور، زود
رَدیابی ِ قنات در اعماق ِخاک، دیر : نعمت آزرم

تاریخ_ واقعه و توطئه و فاجعه
که خواهد نوشت ؟ تاریخ آن سرزمین به غم محکوم را
آن سرزمین گرفتار یک رویداد مشئوم را
ماجرای تلخ آن واقعه ی مذموم را
روزهای توفانی آن مردم مظلوم را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ آن مردان و زنان محروم را
مردمان_ چه بسا معصوم را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ آن کودکان و جوانان را
تاریخ آرمان های برباد رفته ی ایرانیان را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ آن توطئه ی انحطاط ایران را
دشمنی با بسا مهربان آفریدگان را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ حذف انبوه نخبگان و آزادگان را
بند و زجر مادران و غمگساران را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ آن فاجعه و پریشانی گروه گروه انسان را
تاریخ آن فرسودگی و درماندگی و هزاران حرمان را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ این دیار مردم بی سر و سامان را
که خواهد نوشت ؟ تاریخ این بسا سیاه روزگاران را

دکتر منوچهر سعادت نوری