ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۶, سه‌شنبه

زنجیره ی " وصل " : در سروده های یک سراینده



روزی من از كرانه ی دريا ها
پر گيرم و به سو ی تو بازﺁيم
بر روی موج شادی فرداها
سرمست و خوش به كوی تو بازﺁيم
يك روز بامداد من آنجايم
مسحور عشق تست سرا پايم
آنجا در آسمان فرحنازی
خورشيدی از سرور برافروزی
يا صد هزار جلوه به پا سازی
بر من رسوم عشق بياموزی
آنجا دوباره چشم به هم دوزﻳﻡ
دل ها درون سينه ی ما لرزان
لب های تشنه را به هم آميزيم
دستان به دور گردن هم لغزان
پيمانه ی "وصال" بياشاميم
آغوش ِ هم، چه تنگ بیفشاریم
در اوج لذتيم و چه آراميم
وقتی كه نام هم به زبان آريم
تا عمر باقی است من آنجايم
مسحور "وصل" تست سراپايم

مدهوش_تو ما ندم عاشقا نه
کاغوش_تو درکنا ر_من شد
آن "وصل"_ معطر _شبا نه
فصل _ خوش _ نو بها ر_من شد
تحریر _لب _تو بوسه دادن
سر مشق_تما م_کا ر_من شد
جان برسر _عشق _ تو نهادن
سوگند _هزار بار _من شد
سر بر ره _ عشق _ تو سپردن
آیین _من و شعار_من شد
اندیشه ی روز گار _ من شد
نقش _دل و ماندگار_من شد

چلچراغی ز سقف دل آ ویخت
با د ه‌ ی عشق را به ساغر ریخت
درسرا پرد ه ‌ی حریر" وصا ل"
جا ن ما را به عطرخویش آ میخت

لب ، چه وجدانگیز دارد بوسه ای
یاد بود_ لحظه ی دیدار_ تو
لایه های لب پر از ذرات عشق
آرمان_ ذره ها ، رخسار_ تو
تا نمودی نوش من جام لبت
"وصلت" هر بوسه ، ایمانم گرفت
راحت عمر مرا دادی به باد
آتش_ عشقت ، همه جانم گرفت
دیدگان تو به وقت بوسه باز
وادی_ چشم تو منزلگاه عشق
سایه ی مژگان تو ،امواج مهر
تارک ابرو ، مسیر_ راه عشق
دولت_ بوسه ز تو پایندگی
اخگر لب ها، بلور آئینه هاست
روح و جان ، آذین ازین تابندگی
مرکز بوسه ، درون سینه هاست


خوش درآنشب چه بوسه ها کرد ‌یم
خیمه ی "وصل" را به پا کرد ‌یم
تن ، در آغوش_ هم رها کرد ‌یم
یکد گر را ، ز جا ن صدا کرد ‌یم

نگا ه_ ما به روی هم به لغزید
دل_ ما بهر یکدیگر به لرزید

خدا بر ما غنای عشق بخشید
به سوی ما ، طلای مهر پاشید

ندا آمد ز کهنه جام_ جمشید
می سکرآور_ گلگون به نوشید

تو و من غرق_ شور و جذبه ی عشق
وهستی ، جامه ی زربفت پوشید

درآن هنگا مه ی نوش_ محبت
که خون ما ز عطر" وصل " جوشید

سحرگه ، واژه ی پیوند خواند‌یم
و کوچاند ‌یم آن شب را به خورشید

خـُرم آ ن لحظه که د لد ا د ه به د ید ا ر آ ید
وز سر غنچه ی لب ، بوسه طلب فرما ید
گوشه ی خلو تی ا ز بستر عشق ، آ سا ید
د ا من ملتهب " و صل" ، چو گل ، آ ر ا ید


من منتظر_ چنان شبی هستم
مستانه ، به آشیان من آیی
از عشق تبسمی به سیمایت
خوش ، زندگی_ دوباره بر پایی
اشکی نشود روان، ز چشمانت
یادی نکنی ز رنج_ لب خایی
رخشان به شعف ، شکوه و شادابی
انوار_ شبانه را بیفزایی
جنبش فکنی ، درون_ هر ذره
تا چرخش رقص را تو بگشایی
هم پرده ی شرم را بر اندازی
هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی
آن برق نگاه چشم مشگین فام
تابانده ، اشعه ی تمنایی
آن آتش_ لب زمان_ بوسیدن
اسرار_ دلت ، نماید افشایی
آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو
چون رایحه ی بهشت رویایی
آکنده برین فضا و پیرامون
آن جذبه ی شور و حال و شیدایی
من منتظر چنان شبی هستم
مستانه به آشیان من آیی
آغوش گشایم و تو با غمزه
شادان و سهی، چو سرو بالایی
عریان کنی و به بسترم غلتی
وه، لعبت_ رامشی گل آرایی
هر غنچه ی تن ، بدون پوشش
من ، محو بر آن کمال_ زیبایی
گلناز_ پر التهاب تو، شاداب
از گوهر_" وصل "_ آتش افزایی ...

 خواهم ترا به سینه بیفشا رم
سر را به را ه عشق تو بسپارم
پا در حریم "وصل" تو بگذ ا رم
آن پرده را ز فاصله بردارم 

بوسه ها بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت
موج_ آهنگ ، به آغوش_ فضا در آمیخت
عشوه ی" وصل" به یک بستر_ خودساخته ریخت
دکتر منوچهر سعادت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار