ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه

من منتظر_ چنان شبی هستم


من منتظر_ چنان شبی هستم
مستانه ، به آشیان من آیی

از عشق تبسمی به سیمایت
خوش ، زندگی_ دوباره بر پایی

اشکی نشود روان، ز چشمانت
یادی نکنی ز رنج_ لب خایی

رخشان به شعف ، شکوه و شادابی
انوار_ شبانه را بیفزایی

جنبش فکنی ، درون_ هر ذره
تا چرخش رقص را تو بگشایی

هم پرده ی شرم را بر اندازی
هم حسن_ جمال_ خویش بنمایی

آن برق نگاه چشم مشگین فام
تابانده ، اشعه ی تمنایی

آن آتش_ لب زمان_ بوسیدن
اسرار_ دلت ، نماید افشایی

آن عطر_ خوش_ زنانه ی تو
چون رایحه ی بهشت رویایی

آکنده برین فضا و پیرامون
آن جذبه ی شور و حال و شیدایی

من منتظر چنان شبی هستم
مستانه به آشیان من آیی

آغوش گشایم و تو با غمزه
شادان و سهی، چو سرو بالایی

عریان کنی و به بسترم غلتی
وه، لعبت_ رامشی گل آرایی

هر غنچه ی تن ، بدون پوشش
من ، محو بر آن کمال_ زیبایی

گلناز_ پر التهاب تو، شاداب
از گوهر_ وصل_ آتش افزایی

اندام تو شاهکار_ پیدایش
سرشار ز نزهت و شکوفایی

ای بسته ره قرار و آسایش
حقا، که سر آمدی و بیتایی

من منتظر چنان شبی هستم
مستانه به آشیان من آیی

گر بی تو شبی سحرشود، دانم
تو، پرتو نور_ صبح_ فردایی

دکتر منوچهر سعادت نوری