ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۸, سه‌شنبه

زنجیره ی "باخته" در سروده ها



ای تو در بیگار ، خود را باخته
دیگران را تو ز خود ، نشناخته
یک زمان تنها بمانی تو ، ز خلق
در غم و اندیشه مانی ، تا به حلق : مولوی

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ ای
دشمن از دوست ندانسته و نشناخته ‌ای
من ز فکر تو به خود نیز نمی‌پردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداخته ‌ای ...
هر که می‌بیندم از جور غمت می‌گوید
سعدیا بر تو چه رنجست که بگداخته ‌ای
بیم ماتست در این بازی بیهوده مرا
چه کنم ، دست تو بردی که دغل باخته ‌ای : سعدی

کین خبیثان ، مکر و حیلت کرده‌اند
جمله مقلوب ست ، آنچ آورده‌اند
قصد ایشان ، جز سیه‌ رویی نبود
خیر دین کی جست ، ترسا و جهود
مسجدی ، بر جسر دوزخ ساختند
با خدا ، نرد دغاها باختند... : مولوی

ناگهان پرده برانداخته‌ ای ، یعنی چه
مست ، از خانه برون تاخته ‌ای ، یعنی چه
زلف در دست صبا ، گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساخته ‌ای ، یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ ای
قدر این مرتبه نشناخته‌ ای ، یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداخته‌ ای ، یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر ، سر میان
و ز میان ، تیغ به ما آخته ‌ای ، یعنی چه
هر کس از مهره ی مهر تو ، به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته ‌ای ، یعنی چه
حافظا در دل تنگت ، چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداخته‌ ای ، یعنی چه : حافظ

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته ، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود... : وحشی بافقی

با عشق ، وجود خود برانداخته به
با سوختگی چو شمع ، درساخته به
زان پیش که در ششدره افتی ، خود را
در باز ، که هرچه هست درباخته به : عطار نیشابوری

منزلگه دل ها ، همه کاشانه ی عشق است
هر جا که دلی گم شده ، در خانه ی عشق است
ویرانه ی جاوید بماند ، دل بی عشق
آن دل شود آباد ، که ویرانه ی عشق است
فرزانه در آید به پری خانه ی مقصود
هر کس که در این بادیه ، دیوانه ی عشق است
پیمانه ی زهر فلکم ، تلخ نسازد
این حوصله ، تلخی کش پیمانه ی عشق است
هر کس به لبش گرم شود ، چشم تبسم
با او ننشینند ، که بیگانه ی عشق است
عرفی ، دل و دین باخته ای ، دلخوش او باش
این ها ، ثمر_ کاشتن_ دانه ی عشق است : عرفی شیرازی

به خاک من گذری کن چو گل گریبان چاک
که من چو لاله به داغ تو خفته ام در خاک ...
به ساقیان طرب گو که خواجه فرماید
اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک
ببوس دفتر شعری که دلنشین یابی
که آن دل از پی بوسیدن تو بود هلاک
تو شهریار به راحت برو به خواب ابد
که پاک باخته از رهزنان ندارد باک : شهریار

ما ، در طنین خنده ی خود می گریستیم
ما ، در شبی که بوسه خیانت بود
سیمای_ مهربان و سر_ سبز_ دوست را
در هاله ی سپید نبوت، با آن زبان سرخ تر از شعله ، سوختیم
ما ، عشق را به بوسه ی نفرت فروختیم
ما ، یار را که نعره ی حق می زد، در پای_ دار_ دوزخی دشمن
با سنگ بی تمیزی آزردیم، ما ، بایزید را به یزیدی گماشتیم ...
ما ، کور دیدگان، در جستجوی جوهر دانایی
انگشت های کورتر از دل را، بر واژه ها و خط ها ، لغزاندیم
چندان که نام هفت خطان زمانه را، برجسته تر ز خال بتان خواندیم
ما ، خشت ها بر آب زدیم آری، ما ، سنگ ها به آینه افکندیم
ما ، گور دختران فضیلت را ، مانند تازیان بیابانگرد
در شوره زار جهل و جنون کندیم
ما ، در قمارخانه ی تاریخ، میراث نسل های کهن را
چون ننگ و نام ، باخته بودیم
ما ، لذت اسیر شدن را، در دام_ اقتضای زمانه
چون طعم_ می ، شناخته بودیم ... : نادر نادرپور

هميشه دوست داشتمت ، ‌هميشه دوست داشتَي ام
بگو، بگو، بگو که چرا ، به دشمنان گذاشتَي ام
مرا زخاکِ باغچه ات ، ‌برون فکنده اي ز چه رو؟
اگر درختِ بي ثمرم ، به دستِ خويش کاشتَي ام
به چشم و گوشِ بسته‌ي من ، نکرده بود عشقْ گذر
چه بي خبر، چه سادهِ نگر ، به عاشقي گماشتي ام
لئيم بي خرد زچه رو ، به سيمِ خُرد مي خَرَدم
من آن صحيفه ام که شبي ، ‌به خطِّّ زر نگاشتَي ام
زديده خانه ساختمت ‌، گريختي به قهر زمن
کنون که خانه باخته ام ، ‌درآمدي به آشتيَ ام!
چه دير، آمدي به بَرَم ، نمانده فرصتي دگرم
به دشمنان گذاشتي ام ، اگرچه دوست داشتَي ام! سیمین بهبهانی

بار دیگر ، به جنون ، پای در انداخته‌ است
زلف آشفته ، از این شهر ، برون تاخته است
عاشقانه ، ای بسا ، راز_ دلی ، نشناخته‌ است
ماجرای_عشق را ، او دست_ آخر باخته است : دکتر منوچهر سعادت نوری

این منم،دریا دلی، دل را به وجدان باخته
در قمارِ زندگی ،ملکِ سلیمان باخته
همنشینِ ابر بودم، همطرازِ آفتاب
از قضای آسمان،هم این وهم آن باخته
آیه ی بُرنائی وزیبا تر ،از قرصِ قمر
دلبری اینگونه را،آسانِ آسان باخته
عشق آخر روزگارم را به ویرانی کشاند
تا چه آبادی کُنَد،در کارِ این جان باخته
معنیِ خود را به پیشِ پای خود گُم کرده ام
سالِکی سر گشته ام،امید و ایمان باخته
در کجا خود را بجویَد،عاشقِ دریا دلی
هم دل و هم عشق را،درموجِ طوفان باخته
باز هم شوقِ قمارِ دیگری دارد به سَر
این، همه دار و ندارش را به یک آن باخته
جانِ یاغی، کَس نخواهد کرد، احیای مرا
بگذر و بگذار ، این بیمارِ_ درمان باخته : دكتر کریم سهرابی

باز منم لولی دل باخته ، تا سر ویرانی جان تاخته
شوخ سر و نغمه گر و پایکوب ، پا و سر از اینهمه نشناخته
سر به رهت داده و سر زنده تر، سر زده با گردن افراخته
بار دگر آن سر روییده را ، در قدم عشق تو انداخته
آینه ی باور جان را به شوق ، با نفس عشق تو پرداخته
از تب شوریده سری سوخته ، با دل سودایی خود ساخته
کو نفس سبز تو ای دوست ؟ کو ؟ فاخته ام ، فاخته ام ، فاخته : پيرايه يغمايی

باده ی عشق ، به جام_ من_ دلباخته ریخت
بوسه ها  بر رخ و بر این لب بگداخته ریخت

موج_  آهنگ ، به آغوش_  فضا در آمیخت
عشوه ی وصل به یک بستر_ خودساخته ریخت

دکتر منوچهر سعادت نوری


مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار