۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

روزگاران : از دیدگاه یک سراینده

روزگا ر _تیره تاری بوده ایم
اوفتاده در ‌پی خیل_ فریب
خوش خیالی را قراری بوده ایم
بهر استقرار_ آزادی و عدل
قهقرا را ، رهسپاری بوده ایم
جای صلح و مهربانی و وداد
ظلم وکین را پاسداری بوده ایم
از زمان سلطه ی جهل و ريا
در کف بس کجمداری بوده ایم
بلبل عاشق زبستان پرکشید
چون خزان درهر بهاری بوده ایم
عاشقان در وصل معشوقه به کام
ما خم _کوی_ نگاری بوده ایم
عشق در پستوي خانه شد نها ن
گر اسیر_ موی یاری بوده ایم
چون خزان درهر بهاری بوده ایم
شاهد_ بد روزگاری بوده ایم
*
ای روزگا ر تیره و آ لوده
افسرده از مشقت_تو با شیم
آزرده از قساوت_تو با شیم
جوشیده آرزو که چه آسوده
جوینده ی شفقت_تو با شیم
سرزنده از طراوت_توباشیم
*
آنجا ، کنار جاده ی سرسبز کوهسار
فارغ ز روزگار
بر روی خرده سنگ ، یک روز نوبهار
با تیغ خورده زنگ
ما پوشش_ درخت کهن ، می شکافتیم
نزدیک جویبار
آنجا ، که رشته آب زلالی ، روانه بود
بر رسم یادگار ، با خط آذرنگ
بر آن تن_ درخت
نقش_ دو نام و قلب_ جوان ، می نگاشتیم
آنجا ، به دشت و به آن بطن_ کشتزار
رقص_ گل و گیاه ، بسا عاشقانه بود
آنجا ، کنار جاده ی سرسبز_ کوهسار
ثبت است نام_ تو و من ، تن_ درخت
آنجا ، که کار_ عشق بماند به یادگار
در آن دیار ، که خاکش یگانه بود
آنجا ، که عشق بود و کدورت فسانه بود
بر لوح هر درخت ، ز عشقی نشانه بود
*
بعد_ یک روزگا ر_ تیره و تا ر
رخ نمود  او و روشنا ئی داد
بوسه شد هدیه بهر آن د ید ا ر
تا که چشما ن_ ما بر او ا فتا د
راه_ ما را گرفت تا بکنا ر
بوسه ، بر روی هر د و گونه نها د
جان ودل تازه شد به نزدنگا ر
درفضا ئی زعشق و رقصی شا د
خا لصا نه ، ‌کنون ‌کنیم ا قرا ر
عشق_ او داد ، کا ر_ما بر با د
*
من در صفای عشق تو می د ید م
آن ا لتها ب_ دوره ی هستی را
من ازشکوفه زار تو می چید م
آن غنچه های جوشش و مستی را
خورشید با مد ا د ی من ، بود ‌ی
لبخند_ آ سما نی  تو ، رخشا ن
شب های تیره شادی من بود ‌ی
گیسو و هر کرشمه ی تو افشا ن
درسا حل_  وجود تو می گشتم
با گا م ‌ها ی  و ا له  و شید ‌ا یی
د ریا ی ا شتیا ق تو می جستم
در روزگا ر حسرت  و  تنها یی
*
کا ش می‌ شد روزگا را ن ، شا د بود
یا که انسان ، همچنان آزاد بود
یا ستمگر ، سنگر قا نون نداشت
وين جها ن ، کا نون عدل و د اد بود
کا ش می‌ شد ، طعم سر خ عشق را
از لبا ن گرم معشو قی چشید
یا د ر آ غوش صبا ، با یک نسیم
سوی‌ گل ها ی شقا یق ، پر کشید
کا ش می‌ شد زور قی سرگشته را
ازتلا طم های توفا ن در ر‌ها ند
با سلا مت تا کرا نه ره گشود
وند ر آ نجا فرش شا دی گسترا ند
کا ش می‌ شد نعره ی حلا ج را
کو کشید جا نا نه ‌پای چو ب د ا ر
با ز پس می داد آ خر آ سما ن
آ ن ا ما نت ما ند ه د وش روزگا ر
کا ش می‌ شد، این کهن، فرخ د یا ر
ا یمن و آ سود ه ا ز بیدا د بود
وين جها ن ، کا نون عدل و داد بود
کا ش می‌ شد روزگاران ، شا د بود
*
شاهد
نوبت_ شادمانی_ من و توست
چون سرآید ، زمان_ رنج و ستوه
روز و شب ، گلفشانی_ من و توست
گر که ظلم و ستم ، شود نابود
عهد_ آواز خوانی_ من و توست
راضی و شاد و خوش ، ازین مقصود
شاهد_ آسمانی_ من و توست
*
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد
یا دل درون سینه ، چه خونین و خسته شد
ایام_ ما گرفت ره تلخ_ قهقرا
زان دم که روزگار ، به دشمن خجسته شد
ابری سیاه پاره ، بر آمد ز قهر وکین
آن کهکشان_ عاطفه از هم گسسته شد
آزادگان_ قافله سالار_ نیکنام
در جای جای شهر ، به زنجیر بسته شد
وان مردمان عاشق این مرز و بوم پاک
بس رهسپار خاک عدم ، دسته دسته شد
توفا ن و سیل_ خشم ، چنان چیرگی گرفت
تیر_هلاک ، بر چپ و بر راست ، َجسته شد
آنجا که بود کشتی_ عشق و امید ما
آخر چرا؟ به ساحلی از غم نشسته شد
زان دم که روزگار ، به دشمن خجسته شد
دیدی چگونه بال و پر ما شکسته شد
*
د ر روزگا ر چیرگی د هشت و هر ا س
روز همچو شب ، زده خیمه به یک لبا س
آ ن ابرمنقلب،كه فضا ساخت قیرگو ن
خواهد شدن به نور وبها ران ،كه بی قیا س
*
عا شقا نه بر او ، نظر کردیم
وان خطا بود  و ما گنه کردیم
عمر را بهر او ، هدر کردیم
روزگا ران ، چوشب سیه کردیم
*
دانی آخر چیست ، هان انجام_ کار
گشته پایان ، کار ما در روزگار
*
ایرانی_ غیور ، انسان_ پر غرور/ رعدی نمی شوی ، که صدائی نهی ز دور
برقی نمی زنی ، که فضا ئی دهی ز نور
یادی نمی کنی، ز زمان های شوق و شور
پا بر نمی کشی  ز مکان های سوت و کور
باده نمی چشی ، ز لب_ ساغر_ بلور
گامی نمی نهی ، که برقصی بسان حور
دل را نمی دهی ، به نوایی که از سرور
گردیده ای ، حکایت آن سنگ پر صبور
بر تو چه آمده است ، درین عصر و روزگار
بگزیده ای ، خموشی و بگرفته ای ، کنار
ایرانی_ غیور ! انسان_ پر غرور

دکتر منوچهر سعا دت نوری