۱۳۹۱ بهمن ۳۰, دوشنبه

برخیز : از زبان برخی سرایندگان این زمانه




برخیز شتربانا ، بربند کجاوه، کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه
در شاخ شجر برخاست، آوای چکاوه، وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر ، از رود سماوه ، در دیده من بنگر ، دریاچه ی ساوه
وز سینه ام آتشکده ی پارس نمودار ... : ادیب‌الممالک فراهانی

ای مرغک رام گشته در دام ، برخیز که دام را گسستند
پر میزن و در سپهر بخرام ، کز پر شکن تو ، پر شکستند
بس چون تو ، پرندگان گمنام ، جستند ره خلاص و جستند
با کوشش و سعی خود ، سرانجام ، در گوشهٔ عافیت نشستند ... : پروین اعتصامی

ای از شب_ هجر ، بود ناشاد
برخیز ، که رهسپار شد ، شب
صبح آمد و بردمید ، خورشید
از رحمت_ حق ، مباش نومید ... : ملک‌الشعرای بهار

پاشو ، ای مست ، که دنیا همه دیوانه ی تست
همه آفاق ، پر از نعره ی مستانه ی تست
در_ دکان_ همه باده فروشان ، تخته است
آن که باز است همیشه ، در میخانه ی تست
دست_ مشاطه ی طبع تو بنازم ، که هنوز
زیور_ زلف_ عروسان_ سخن ، شانه ی تست
ای زیارتگه_ رندان_ قلندر ، برخیز
توشه ی من ، همه در گوشه ی انبانه تست ... : شهریار

برخیز ، و با بهار سفر کرده ، بازگرد
تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها
گلبرگ لب ، به بوسه ی خورشید واکنیم
وانگه چو باد صبح ، در  عطر پونه های بهاری شنا کنیم
برخیز ، و بازگرد با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ
از دور ، از دهانه ی دهلیز تاک ها
چون باد_ خوش ، غبار برانگیز و بازگرد ... : نادر نادرپور

گفتم به روح خفته ی آن مرد بی خبر
تا کی تو خفته ای ؟ بنگر آفتاب زد
بر خیز و مرد باش ، ولیکن حذر ، حذر
زنهار ، بی گدار نباید به آب زد
همدرد من ، عزیز من ، ای مرد بینوا
آخر تو نیز زنده ای ، این خواب جهل چیست
مرد نبرد باش ، که در این کهن سرا
کاری محال ، در بر مرد نبرد نیست
زنهار ، خواب غفلت و بیچارگی بس است
هنگام کوشش است اگر چشم وا کنی
تا کی به انتظار قیامت توان نشست
برخیز ، تا هزار قیامت به پا کنی : مهدی اخوان ثالث

من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی ، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق ، باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم ، تو اگر برخیزی ، همه برمی خیزند
من اگر بنشینم ، تو اگر بنشینی ، چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد؟ ... : حمید مصدق

باران ، همه شب سرشک_ غم ریزان است
شب ، مضطرب از وای شباویزان است
چیزی به سحر نمانده ، برخیز که صبح
در مطلع_ لبخند سحرخیزان است : فریدون مشیری

برخیز دوست ، برخیز دوست
باید به جستجوی سرچشمه های فیاض ، راه افتاد
به جستجوی سرچشمه ای ، که ناف دریایی باشد
سرچشمه ای که هر ریگش
سیاره ی صفایی را ، ایمایی دنیایی باشد ... : منوچهر آتشی

بر کدام جنازه ، زار می زند این ساز؟
بر کدام مُرده ی پنهان ، می گرید این ساز ِ بی زمان؟
در کدام غار ، بر کدام تاریخ ، می موید این سیم و زِه ، این پنجه ی نادان؟
بگذار برخیزد ، مردم ِ بی لبخند ، بگذار برخیزد!
زاری ، در باغچه ، بس تلخ است
زاری ، بر چشمه ی صافی ، زاری بر لقاح ِ شکوفه ، بس تلخ است
زاری ، بر شراع ِ بلند ِ نسیم ، زاری بر سپیدار ِ سبزبالا ، بس تلخ است
بر برکه ی لاجوردین ِ ماهی و باد چه می کند این مدیحه گوی تباهی؟
مطرب ِ گورخانه به شهر اندر چه می کند زیر ِ دریچه های بیگناهی؟
بگذار برخیزد ، مردم ِ بی لبخند ، بگذار برخیزد! - ۱۸ شهریور ِ ۱۳۷۲ : احمد شاملو

چه ا مید عبثی بستم به مترسک
که بپا ید جا لیزم را
من خود م با ید برخیزم : دكتر محمد رضا شفیعی کد کنی

جاده ، پر اسب و سوار است ، سحر آسا ، برخیز!
جاده ، جولانگه یار است ، به تماشا ، بر خیز!
تهنیت گوی که جا د و ی خرافات ، شکست ،
دیو در شیشه فتا د ست ، به غوغا برخیز !
که خبر داشت که رجاله به اورنگ رسد
بغض دیرین هدایت ، غم نیما بر خیز !
خشکسالی شد و خون ریزی ضحاک ، مدام
ای سپیدار کهن از دل دریا بر خیز !
این دیاریست که سی ساله ، زمستان دیدست :
ای به دستان تو نوروز دلارا ، بر خیز !
تو نه آنی که سر چاه جماران خسبی
در همه شهر شدست غلغله بر پا ، بر خیز !
آرش و کاوه ، فریدون دگر می خواهد
ای تو تاریخ کهن ، ای همه فردا ، برخیز ! دکتر عارف پژمان
     
خیز ، بر پا و بایست بر ره_ توفان ، برخیز
ز خم و پیچ و ز هر کوه و بیابان ، برخیز
این چه روز است ، که بینیم در این کنج_ خراب
همه جا ، گریه و زاری زده جولان ، برخیز
شب و روزست ، خطرناک و سراسر با ترس
امنییت رفته ، به صحرا شده پنهان ، برخیز
زین همه گشنگی و تشنگی و بی امنی
از وطن شد ، همه آواره و نالان ، برخیز
کودکان ، کشته شوند زار ، دراین سالی چند
مادران ، خون جگر چشم به گریان ، برخیز
هیچ کس نیست ،که کشور ز تنش برهاند
دولت ست پول پرست ، خاین و نادان ، برخیز
این همه ساده دلان را بفریبند به هیچ
تا کنند زندگی_ خوب و فروزان ، برخیز
با چه بیدادگران دست و گریبان شده ایم
دادگری نیست ز احوال_ تو پرسان ، برخیز
نیست فزدی که به تو  دست نوازش دارد
شهر ما گشته همه لانه ی گرگان ، برخیز ... : یما محمایی سراینده ی افغانی
          
چهره ات را می بینم، ماه می تابد، صدایت را می شنوم
دهان به سخن گشوده ای، و اما در سکوت که می شنود؟
در ظلمت که می بیند؟، بی چهره، بی دهان که می خواند؟
برخیزم، چراغ را روشن کنم
دیگر به ماه اعتمادی نیست - دوشنبه  ٣۰ بهمن ۱٣۹۱ : اکبر ایل بیگی

شهراست پر غبار و هوا تیره است و تار
ابر سیاه همهمه دارد به آسمان

انبوه دود و خاک نشسته به صحن باغ
دار و درخت و شاخه ی گل ، چهره بوته زار

دیریست باغبان نگرفته سراغ گل
بر بسته بار و منزل دیگر گزیده است

آشفته خاطری زده ره بر درون باغ
بس شیره های شهد درختان مکیده است

باران بریز رگبار قطره های زلال آب
دار و درخت و شاخه ی گل شستشو بده

ای باغبان شهر برخیز و خاک سوخته را رنگ و بو بده
باران بریز : رگبار قطره های زلال آب


دكتر منوچهر سعادت نوري


مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار