۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه

زمزمه ها : در زنجیری از سروده ها



ای بانگ و صلای آن جهانی ، ای آمده تا مرا بخوانی
ما منتظر دم تو بودیم ، شادآ ، که رسول لامکانی
هین، قصهٔ آن بهار برگو ، چون طوطی آن شکرستانی
افسرده شدیم و زرد گشتیم ، از زمزمهٔ دم خزانی
ما را برهان ز مکر این پیر ، ما را برسان بدان جوانی
تا فربه و با نشاط گردیم ، از سنبل و سوسن معانی ... : مولوی

ایهاالناس ، جهان جای تن آسانی نیست
مرد دانا ، به جهان داشتن ارزانی نیست
خفتگان را چه خبر زمزمهٔ مرغ سحر؟
حیوان را خبر از عالم انسانی نیست
داروی تربیت ، از پیر طریقت بستان
کادمی را بتر از علت نادانی نیست
شب مردان خدا ، روز جهان افروزست
روشنان را به حقیقت ، شب ظلمانی نیست
پنجهٔ دیو ، به بازوی ریاضت بشکن
کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست
طاعت آن نیست که بر خاک نهی ، پیشانی
صدق پیش آر که اخلاص ، به پیشانی نیست ... : سعدی

منم که دیده ، به دیدار دوست کردم باز
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
نیازمند بلا ، گو رخ از غبار مشوی
که کیمیای مراد است ، خاک کوی نیاز
ز مشکلات طریقت ، عنان متاب ای دل
که مرد راه ، نیندیشد از نشیب و فراز
در این مقام مجازی ، بجز پیاله مگیر
در این سراچه ی بازیچه ، غیر عشق مباز
فکند زمزمه ی عشق ، در حجاز و عراق
نوای بانگ غزل‌های حافظ ، از شیراز : حافظ

عشق ست که چون پرده ز رخ باز گشاید
در دیدهٔ صاحب‌نظران حسن نماید
حسن ست که چون مست به بازار برآید
در پرده ‌ای هر زمزمهٔ عشق سراید
گر عشق نباشد کمر حسن که بندد
ور حسن نباشد دل عشق از چه گشاید
گر صورت جانان نبود دل که ستاند
ور واسطهٔ جان نبود تن به چه پاید
گر ابر نگرید دل بستان ز چه خندد
ور می نبود زنگ غم از دل چه زداید ... : خواجوی کرمانی

بر عود دلم نواخت یک زمزمه عشق
زان زمزمه‌ام ز پای تا سر همه عشق
حقا که به عهدها نیایم بیرون
از عهدهٔ حق گزاری_ یک دمه عشق : ابوسعید ابوالخیر

ساغر لب ریز_ وصل ، بر کف_ مشتاق نه
زمزمهٔ آتشین بر لب_ عشاق نه
ای قلم_ شعله ریز ، دود_ دل ما بریز
آتش_ حسرت فروز ، در دل اوراق نه ... : عرفی شیرازی

ای دل ، به ساز عرش ، اگر گوش می کنی
از ساکنان فرش ، فراموش می کنی
گر نای زهره بشنوی ای دل ، بگوش هوش
آفاق را ، به زمزمه ، مدهوش می کنی ... : شهریار

در هوای دوگانگی ، تازگی چهره ها پژمرد
بیایید ، از سایه روشن برویم
بر لب شبنم بایستیم ، در برگ فرود آییم
بیایید ، از شوره زار خوب و بد برویم
چون جویبار آیینه ، روان باشیم
به درخت ، درخت راپاسخ دهیم
برویم برویم و بیکرانی را ، زمزمه کنیم : سهراب سپهری

بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند
من او شدم ، او خروش دریاها
من ، بوته ی وحشی نیازی گرم
او ، زمزمه  ی نسیم صحراها
من ، تشنه میان بازوان او
همچون علفی ز شوق ، روییدم
تا عطر شکوفه های لرزان را
در جام شب شکفته ، نوشیدم
باران ستاره ، ریخت بر مویم
از شاخه ی تکدرخت خاموشی
در بستر سبزه های تر دامان
من ، ماندم و شعله های آغوشی
می ترسم از این نسیم بی پروا
گر با تنم ، این چنین در آویزد
ترسم که ز پیکرم ، میان جمع
عطر علف فشرده ، برخیزد : فروغ فرخزاد

من ، همچنان به زمزمه ای گوش می کنم
کز ژرفنای آینه ، هشدار می دهد
ما سالخوردگان سفر کرده
در رهگذار_ باد ، کم از برگیم
ما ، زنده نیستیم ، خداوندا
ما ، زنده ماندگان پس از مرگیم : نادر نادرپور

می گیرَدَم ز زمزمه ی تو ، دل
دریا ،خموش باش دگر : دریا
با نوحه های زیر ِ لبی ، امشب
خون می کنی مرا به جگر : دریا
خاموش باش ، من ز تو بیزارم
وز آه های_ سرد ِ شبانگاهت
وز حمله های موج ِ کف آلودت
وز موج های تیره ی جانکاهت... : احمد شاملو

چقدر فاصله اینجاست ، بین آدم ها
چقدر عاطفه تنهاست ، بین آدم ها
کسی به حال شقایق ، دلش نمی سوزد
و او هنوز شکوفاست ، بین آدم ها
کسی به خاطر پروانه ها ، نمی میرد
تب غرور چه بالاست ، بین آدم ها
و از صدای شکستن ، کسی نمی شکند
چقدر سردی_ غوغاست ، بین آدم ها
میان_ کوچه ی دل ها ، فقط زمستانست
هجوم_ ممتد_ سرماست ، بین آدم ها
ز مهربانی_ دل ها ، دگر سراغی نیست
چقدر قحطی رویا ست ، بین آدم ها
کسی به نیت دل ها ، دعا نمی خواند
غروب_ زمزمه پیداست ، بین آدم ها ... : مریم حیدر زاده

روح من ، در گرو_ زمزمه ای شیرین است
من دگر نیستم ، ای خواب برو ، حلقه مزن
این سکوتی که تو را می طلبد ، نیست عمیق
وه که غافل شده ای ، از دل غوغایی من ... : مهدی اخوان ثالث

چیست در زمزمه ی مبهم_ آب
چیست در همهمه ی دلکش_ برگ
چیست در بازی_ آن ابر_ سپید
روی این آبی_ آرام_ بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال ... : فریدون مشیری

کدام واقعه ، در امتداد تکوین بود
که باغ ، زمزمه ی عاشقانه برد از یاد
ببین ببین ، گل سرخی میان باغ شکفت
به دست خصم تبهکار ، اگرچه پرپر شد
بسا نوید بهاران دیگری را داد ، و خصم را آشفت : حمید مصدق

شعر من از عذاب تو ، گزند تازیانه شد
ضجه ی مغرور تنم ، ترنم ترانه شد
حماسه ی زوال من ، در شب تلخ گم شدن
ضیافت_ خواب_ ترا ، قصه ی عاشقانه شد
برای رند_ در به در ، این من_ عاشق_ سفر
وای که بی کرانی_ حصار تو کرانه شد
وای که در عزای عشق ، کشته شد آشنای عشق
وای که نعره های عشق ، زمزمه ی شبانه شد ... : ایرج جنتی عطایی

دیگر اکنون چه کنم ، زمزمه در پرده ی عشق
دور از آن مرغ بهشتی ، که هماوازم بود
همچو طوطی به قفس ، با که سخن ساز کنم
دور از آن آینه رخسار ، که همرازم بود
خواستم ، عشق تو پنهان کنم و راه نداشت
پیش این اشک زبان بسته ، که غمازم بود
رفتی و بی تو ندارد غزلم ، گرمی و شور
که نگاهت ، مدد طبع سخن سازم بود : دکتر شفیعی کدکنی

نشود فاش کسی ، آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر ، نامه رسان من و توست ....
گر چه در خلوت راز دل ما ، کس نرسید
همه جا ، زمزمه ی عشق نهان من و توست ... : هوشنگ ابتهاج

چندی است نغلتیده و با خویش نبرده است
جز زیر و بم _غم ، به فرود و به فرازم
بزدای غبار از رخم و پنجه ی مهری
بر من بکش ، آن گاه بساز و بنوازم
بنواز ، که صد زمزمه ی عشق نهفته است
خاموش و فراموش ، به هر پرده ی سازم
اینک تو و آن زخمه و اینک من و این زخم
خواهی بنوازم تو و خواهی بگدازم
هر چند ، رقیب است ولی تنگ نظر نیست
دریا دلی ِ ساحلی ِ دوست ، بنازم : حسین منزوی

جان و دل ، زنجیر شد د ر تر مه بست_ کوی تو
دید گا نم شد اسیر طره ی گیسوی تو
ای شده ابریشمین گل ، دربسیط_ د شت_ عشق
درجها ن هرگزنجستم گل ، به رنگ وبوی تو
هر زما ن بينم سیه چشما ن تو ، د ر بين جمع
د ر پرند_ آ رزو جویم ، نگاه از سوی تو
ای به سو د ا ی رخ زيبا ی تو ، ريزم ز لب
خرمنی ا ز غنچه بوسه ، بر حریر روی تو
بس نمودم زمزمه با نا م والا ی ات ، زعشق
گشته ام رود_ ترا نه ، در ره جا دوی تو ...
جا ده ی ابریشم_ من ، قا مت رعنای توست
روز و شب دارم سفرها ، درخط ابروی تو
نا فرید ایزد به گیتی ، گوهری ا لگو ی تو
جان و دل ، زنجیر شد د ر تر مه بست_ کوی تو : دکتر منوچهر سعا دت نوری

بر قلب_ آن دیار ، که پیوسته یا د_ما ست
دلبسته ماند ه ایم ، که روزی سفر ‌کنیم

آنجا که سینه چاک ، بگرد‌یم گرد_ شهر
از یک سبوی_ پاک ، لب_ تشنه ، تر ‌کنیم

در پرتو_ تشعشع_ خورشید_ آن دیار
جان و روا ن_ خویش ، بسی تازه تر ‌کنیم

با کاروان_ بابک و افشین و مازیار
کاخ_ عدو خراب و ، ز بن ، زیر و بر کنیم

در هر کنار و گوشه ی آ ن مهد_ پرگهر
وجدی ، بسان_ آدم_ نوع_ بشر کنیم

آنجا که قرص_ ماه ، درخشد بر ﺁسمان
با صد هزار جلوه ، که حظ_ بصر کنیم

وندر فضای_ یکشب مهتاب_ پر شکوه
رقصان شویم و زمزمه ی_ عشق ، سر ‌کنیم

دکتر منوچهر سعا دت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار