ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

گاو : در زنجیری از سروده ها


پرونده:CH cow 2.jpg



یکی آلوده‌ای باشد که شهری را بیالاید
چو در گاوان یکی باشد که گاوان‌را کند ریخن : رودکی

کجا نامور گاو برمایه بود ، که بایسته بر تنش پیرایه بود
به پیش نگهبان آن مرغزار ، خروشید و بارید خون بر کنار
بدو گفت کاین کودک شیرخوار، ز من روزگاری بزنهار دار
پدروارش از مادر اندر پذیر ، وزین گاو نغزش بپرور به شیر ... : فردوسی

مسکین خر ، اگر جه بی تمیزست
جون بار همی ‌برد ، عزیزست
گاوان و خران_ بار بردار
به ، ز آدمیان_ مردم آزار : سعدی

نیست در شهر ، نگاری که دل ما ببرد
بختم ار یار شود ، رختم از این جا ببرد
کو حریفی کش سرمست ، که پیش کرمش
عاشق سوخته دل ، نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان ، بی‌خبرت می‌بینم
آه از آن روز که بادت ، گل رعنا ببرد...
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه ، به یغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدهد ، عشوه مخر
سامری کیست ، که دست از ید بیضا ببرد ... : حافظ

آن دو شاخ گاو ، اگر خر داشتی
یک شکم در آدمی نگذاشتی ... : سعدی

جمع خرانی نگر ، که گاو پرستند
یاوه شدستند ، بی‌ شکال و فساری
رو به خران گو ، که ریش گاو بریزاد
توبه کنید و روید ، سوی مطاری ... : مولوی

اسب لاغرمیان به کار آید
روز میدان، نه گاو پرواری ... : سعدی

پیش از آن کت برون کنند ز دِه
رخت بر گاو و بار بر خر نه ... : نظامی

چو خرمن برگرفتی گاو مفروش
که دون همت کند نعمت فراموش ... : سعدی

کار هر بز نیست خرمن کوفتن
گاو نر می‌خواهد و مرد کهن ... : سعدی

گاوی است در آسمان و نامش پروین
گاو دگر نهفته در زیر زمین
پس چشم خرد باز کن ای اهل یقین
زیر و زبر دوگاو مشتی خر بین : منسوب به خیام

همواره ‌شان به دین و به دنیا همی‌درند
ور گاو گشت امت اسلام لاجرم
گرگ و پلنگ و شیر خداوند منبرند
گرگ و پلنگ گرسنه گاو و بره برند
وین ها ضیاع و ملک یتیمان همی‌برند
این ها که دست خویش چو نشپیل کرده‌اند
اندر میان خلق مزکی و داورند
بی رشوه تلخ و بی‌مزه چون زهر و حنظلند
با رشوه چرب و شیرین چون مغز و شکرند
ای هوشیار مرد، چه گوئی که این گروه
هرگز سزای جنت و فردوس و کوثرند؟ ... : ناصرخسرو

از یک طرفی ، مجلس ما ، شیک و قشنگ
از یک طرفی ، عرصه به ملیون ، تنگ
قانون_ حکومت_ نظامی و فشار
این است ، حکومت_ شتر ، گاو ، پلنگ ... : محمد فرخی یزدی

کینه ، برون از دل مردم نشد
کبر و تفرعن ، ز جهان گم نشد
اشک ، فرو ریخت به جای سرور
سوگ ، به پا گشت به هنگام سور
مهر پرستی ، ز جهان رخت بست
سم خر و گاو ، به جایش نشست
گشت از این زمزمه‌های دروغ
مهر فلک ، بی‌اثر و بی‌فروغ ... : ملک ‌الشعرای بهار

شبی که زلزله تاریخ را مسخر کرد ، ستون معرفت قوم ، بر زمین غلتید
و طاق رفعت اندیشه اش فرود آمد و گاو ، بال در آورد و بر کتیبه نشست
و نقش_ آدمیان پایمال حیوان شد و خط میخی بر جای_ نعل حیوان رست
شبی که زلزله از کوچه های عقل گذشت ، چراغ سرخ خطر راه را بر او نه گرفت
و او ، به وسعت_ ویرانی آن چنان افزود
که کس ، نشانی از آبادی نخست ، نجست ... : نادر نادرپور

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت ...
خواهم آمد پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش خواهم ریخت...
خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند ... : سهراب سپهری

باز باد از دست گرما می کشد فریاد ، گوییا می رقصد آتش می گریزد باد
باز میرقصد به روی شانه های شهر ، شعله های آتش مرداد
رقص او ، چون رقص گرم مارها بر شانه ی ضحاک
سر بر آر از کوه ، با آن گاو پیکر گرز ، ای نسیم دره البرز : فریدون مشیری

شط دراز قهوه ای گله های گاو ، با شاخ ها ، تجسم تهدید
از قریه ، موج می زند آهسته
تا بوی سبز یونجه ، تا شیب های شبنم و شبدر
تا شیب های سرخ شقایق ... : منوچهر آتشی

دیدم که واژگانش ، مثل گوزن و کرگدن و گاو ، گویی که شاخ دارند
پرسیدم از سروش_ دل خویش ، آواز باز داد که این خود
آن آخرین شیطان مشرق است
با گونه گونه گونه دروغش ... : دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

ای شیعه ، که خرچنگ به پرچم داری
بر گاه_  وطن، «گاو_ مُجسّم» داری
گر خانه ی  تو لانه ی  جغد است ، چه باک
تا مسجد و گلد سته ، فراهم داری؟ ... : محمد جلالی چیمه ، م. سحر

دست دستی برای جان من بلا ساختید؟
شکم من به گاو شباهت داشت؟
صدای نفس کشیدنم به گاو شباهت داشت؟
من یکی که سر و سامانی ندارم
شاخ دارم؟ دم دارم؟ سم دارم؟ ... : میر احمد سید فخری نژاد، مشهور به شیون فومنی

با پیک بادکوبه ، رسد نامه و خبر‬
‫‫زایند گاو ها و پر از شیر ، بام و در‬
‫‫آجیلِ چارشنبه ز هر گونه ، خشک و تر‬
‫آتش کنند روشن و من شرح_ داستان‬
خود ، با زبان_ ترکىِ_ شیرین ، کنم بیان ... : شهریار

خوش خیالان ، خوب رندی می کنند
جای مردی ، مرد رندی می کنند
گله گله ، گاو بندی می کنند
گاو صندوق ، چشم بندی می کنند ... : سعید حدادیان

در يک غروب خيس ، از مرزهای آبله روييدم
با پای زخمديده ی مادر زاد... هجی کنيد نام تبارم را
بايد تمام عمر مثل پدر فرسود ، بايد به گاو ِ کاری و گاو آهن
بايد به خانه ی درختی خود دل بست
بايد برای پشته ی هيزم ، به کوه زد ، بايد به کار مزرعه عادت کرد
بايد لباس تن شده از ديگران خريد ، بايد به دودمان کهنه ی خود باليد
بايد مجاب خواهش مادر شد ، بايد گرسنه بود و عبادت کرد
نان بيات خورد ، شکر خدای کرد ، بايد به هرچه کهنه قناعت کرد
آوخ ، تمام تجربه ام اين است: در جلگه های هرزگی بودن
وقتی برهنه پای ، از مرزهای آبله روييدم ، با زخم دير ساله ی فرسودن : شیون فومنی

یکی گاو دیدم ، در آن علف زار
تکاپو می نمود بر قصد_ تکرار

ز بهر_ کار_ طولانی_ نشخوار
که سازد خویش را یک گاو پروار

نمودم تا از آن گاو ، باز ، دیدار
چو "حاجی" دیدم آن را، فربه بسیار

تفاوت بوده ، بین گاو و حاجی
که "حاجی" عاجزست از کار_ دشوار

دکتر منوچهر سعا دت نوری

مجموعه‌ ی گٔل غنچه‌های پندار