ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه

زنجیره ی " هُلو " در سروده های نغز و طنز

 




کودک ، از سهم شاداب خود دور می شد
زیر باران تعمیدی فصل
حرمت رشد
از سر شاخه های هلو ، روی پیراهنش ریخت ... : سهراب سپهری

سبز و رنگین جامه ای گل بفت ، بر تن داشت
دامن سیرابش از موج طراوت ، مثل دریا بود
از شکوفه های گیلاس و هلوطوق خوش آهنگی ، به گردن داشت ... : مهدی اخوان ثالث

در فصل بهاران ، لب جوی و دل باغی
خوش باشد اگر دست دهد ، وصل فراغی
بر بستر گل تکیه زنی ، بی غم ایام
یک لحظه نگیرد ز تو اندوه ، سراغی
بنگر که نسیم از همه سو ، پیک فرستد
تا عطر چمن را برساند به دماغی
از بوی خوشش ، مست شوم در شب مهتاب
چون عطر هلو را شنوم از دم باغی
دل می بردم نیم شبان با تن تنها
در دهکده ای ، دیدن سوسوی چراغی : مهدی سهیلی

بیدِ بالایِ پونه زار ، پُر از شکوفه ی هلو شده بود
چشمه ، بوی ماده گرگِ دره ی ماه می داد
بوی کُندُر سوخته می آمد
نگاه کردم ، از قوسِ طاقیِ آبنوس
بارش بی پایانِ پروانه پیدا بود
عبدالله ، بالای رنگین کمانِ بزرگ ، پیِ پستانِ باران می دوید
هوا ، جورِ عجیبی خوش بود و چیزهای دیگر که یادم نمانده است
مادرم داشت بر درگاهِ گریه ، دعا می کرد
برای شفایِ کاملِ من و خواهر کوچکترم ، دعا می کرد : علی صالحی

بعد از افطاری ، همین یکشنبه شب
رفته بودم منزل مشتی رجب
در حدود هشت یا نه هفته بود
همسرش ، از دار دنیا رفته بود
طفلکی ، کلی برایم گریه کرد
مرد همسر مرده ، یعنی کوه درد
مرد همسر مرده ، یعنی گیج و منگ
بی زن ، اصلا زندگی یعنی جفنگ
تسلیت گفتم که غمخواری کنم
این مصیبت دیده را ، یاری کنم
در همین هنگام ، آمد خا له اش
خاله ی هشتاد یا صد ساله اش
او نشست و باب صحبت را گشود
من ، حواسم پیش ظرف میوه بود
گفتم ، ای جانم که بعد از سال ها
یک هلو دیدم ، از آن باحال ها
تا که گفتم از هلو ...
ناگهان ، آن پیرزن از جا پرید
بیخ گوشم جیغ ناجوری کشید
گفت ای سردسته ی علاف ها
دست بردار از سر ما داف ها
یک کم آدم باش ، این هیزی بس است
داستان گربه و دیزی ، بس است
مردکِ کم جنبه ی بی چشم و رو
تو غلط کردی به من گفتی هلو : رامین

جیب هایی سوراخ و خیالاتی چند
در گذرگاه چه بوی جگری می ‌آمد
من در این راسته ، گویی پی چیزی بودم
پی نانی ، پی مرغی ، پی گوشتی ، شیری
یا نه ، شاید پی دوغی و پنیر و کشکی
پشت آن صندوق پست که به رنگ رخ من می مانست
یک سوپر مارکت بود
پشت ویترینش ماندم ، گوش خواباندم ، چشم گرداندم
این فروشگاه پنیر کوپنی هم دارد؟
چه خیال عبثی!
موشی از شیشه ی نوشابه سری بیرون کرد
و آن طرف‌تر به روی حلب روغن ، گربه‌‌ای پیر به او می‌خندید
راه افتادم ، چند متری پس از‌ آن میوه ‌فروشی دیدم
که به اندازه ی یک نیروگاه ، نور می‌افشاند
و در آن منظره ی نورانی ، همه‌جور میوه ی خوشرنگی بود
من هلو را دیدم ، زرد‌آلو را دیدم ، آلبالو را حس کردم!
موز را فهمیدم! ، و به جرأت می‌گویم ، آناناس را بوییدم!
و به خود گفتم: من چه خوشبختم امروز
و چه اندازه لبم خندان است
نکند اندوهی ، عیش امروز مرا کور کند
چه کسی پشت درختان است؟
شاید از خیل طلبکاران است
فصل تابستان است و همه می‌دانند
میوه این فصل فراوان است
میوه‌هایی بی‌لک ، بچه‌هایم... طفلک!
بی‌نصیبند از این عیش که امروز مرا مهمان است
شکمم خالی نیست
معده لبریز و پر از احساس است!
و نشستن و تماشاکردن راستی ارزان است!
آری ، تا که زیبایی هست ، زندگی باید کرد!
در دلم چیزی هست ، ورم معده ، زخم اثنی عشری
یا نه ، شاید ، چیز دگری!
و چنان بی‌تابم ، که دلم می‌خواهد
«بدوم تا بن دشت ، بروم تا سر کوه»
و بخوانم به آواز بلند
کارمندم من و با این همه ، من خوشبختم : گل آقا

ای که رخسارت ، بسا زیبا
چون هلویی ست پوست کنده

هم که شاداب است و بی همتا
هم که با عطری خوش آکنده

دکتر منوچهر سعا دت نوری




Read more on Peaches by M. Saadat Noury