۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

بتخانه



ای  نشسته به کنج آن خا نه
مشو ، از این زما نه ، بیگا نه

روزگاری ، ‌تو در جهان بودی
صاحب_ ارج و قدر  جا نا نه

یاد کن ، روزها ی تابان را
لحظه ها ، شاد بود  و فر زا نه

بنگر آنجا که داشت هرسوی اش
شمع و بلبل ، گلی و پروا نه

معرکه خیمه بسته کاشانه
عاطفه گشته کذب و افسانه

ای بسا بت ، که معرکه پرداز
شده ، کاشانه همچو بتخانه

این خرا به دگر، نه خا نه ی تست
باید ت ، نو شود ترا ، خا نه

مشو ، از ا ین زما نه ، بیگا نه
بر كن ا ز بن ، بساط بتخا نه

دکتر منوچهر سعا دت نوری

آذر ١٣٨٣ - نوامبر ۲۰۰۵

بر گرفته از مجموعه سروده‌های زنجیرها

۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

آرزو





باشیم همچو کودک و بالغ به یک زمان
فریاد خود به اوج فلک بر رسانده ایم

دارنده‌ ی تمدن و فرهنگ باستان
اما ز کاروان جهان باز مانده ایم

در لوحه‌ای که مانده ز کوروش به یادگار
منشوری از حقوق بشر بر نبشته ایم

با بس مهاجمان شده ایم ما به کارزار
اما اسیر و بنده ی آنان نگشته ایم

ما مظهری ز درد و بلای زمانه ایم
در گیر بس حوادث سخت و ندیده ایم

آزرده ایم از ین شب تاریک و پر ز بیم
در آرزوی صبح پگاه و سپیده ایم

دکتر منوچهر سعادت نوری

بر گرفته از مجموعه سروده‌های امید وآرزو