۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

نیایش


لایق عشق تو من باشم و تو می دانی/که فقط فکرتو و عشق تو باشد به سرم
یاد آن دم که نگاه تو و من بر هم دوخت/ جاودانه است و بماند همه جا در نظرم

لب تو معبد من گشت و رخ ات مسجد من/ نه بود غیر تو آئینی و دین دگرم
آب و آتش به هم آمیخته شد درلب تو/ من ازین شعبده ی کار تو آشفته ترم

رخ زیبای تو در عالم خلقت یکتا ست/ بوسه بر آن رخ زیبا شده شهد وشکرم
یار دلبند من و غنچه ی گلزار منی/ تو نباشی به برم بلبل بی بال و پرم

آه ازین عشق که برده است قرار دل و جان/ بردباری کنم و چشم به راه سفرم
ضلع عشق تو شده قاعده ی حرکت من/ که بجز کوی تو بر کوی دگر ره نبرم

یکشب آید که ترا تنگ در آغوش کشم
از خدا خواهم من آنشب که نیاید سحرم

دکتر منوچهر سعادت نوری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر